۴۰ سالگی

من هنوز دوست دارم شیطنت کنم از در و دیوار بالا بروم

از درختها

از نرده ی پارک ها

من هنوز از دویدن لای علفزارها لذت میبرم از غلت زدن روی خاک ها و پا برهنه توی ساحل دویدن من هنوز دوست دارم وسط ساحل روی شن ها دراز بکشم و دستهایم را باز کنم و چشمهایم را ببندم، تا موج ها آرام و آهسته کف پاهایم را قلقلک بدهند من هنوز دوست دارم، مثل قبل از ۱۷ سالگی ام در صحرا بدوم و روسری ام را باد ببرد هنوز دوست دارم بروم ته باغ عمو تقی، همان جای تاریک و نمور و به درخت ها و گیاه های عجیب آن خیره شوم من هنوز آخرین عید ۱۷ سالگی ام را بلدم، همان آخرین نوروز کودکی ام، که توی باغ عمه ایران زیر درخت‌ها می دویدم و شکوفه های صورتی گیلاس روی سرم می‌ریخت من آن موقع ها هم با چادر مشکی راحت می دویدم، با چادر مشکی از ته دل قهقه میزدم و از درختها و برج متروک کبوترها بالا می رفتم من آن موقع ها خیلی شاد بودم، چون با چادر مشکی می‌توانستم کودکی کنم اما وقتی از تابستان ۱۷ سالگی رد شد، دیگر نشد در صحرا بدوم، فقط تا ۳۰سالگی گاهی وقتها با چادر مشکی از درخت بالا میرفتم و روی شاخه ها می نشستم تا ۳۰ سالگی کفش هایم را در می آوردم و توی رودخانه راه میرفتم البته با همان چادر مشکی! و حتی در ۳۱ سالگی با همان چادر مشکی از آبشار بالا رفتم و پرت شدم پایین، یادش بخیر که رباط پایم پاره شد! اما دردش را دو روز تحمل کردم که مسافرت کسی خراب نشود. الان در ۴۰ سالگی دیگر صحرا و درخت پیدا نمیکنم، عمه ایران به رحمت خدا رفته و روستای حسینیه، نقطه‌ی سبز خاطرات من شده، اما هنوز با چادر مشکی توی پارک قدم میزنم ، هنوز گاهی قهقه می زنم، هنوز زندگی میکنم، هنوز کودکی میکنم. بی خیال بقیه آدمها و فکرهایشان

/ 1 نظر / 10144 بازدید
mzm70

عالی و زیبا بود