می گذارمت و می روم، پیچک کاشی کاری های مسجدم.

من هنوز ب عمق آن محراب متروک متعلقم، محراب خاکی در مسجدی کویری، با گلهای کنده کاری شده ی سنگیِ تک رنگ.

تو اما پر از رنگ، پر از گل، پر از نشاط شبیه به پیچکِ کاشی کاری های مسجدِ شیخ لطف اللهی.

مسجدهای کویری کجا و مسجدهای رنگارنگ کجا، من با خاک و تنهایی و سکوت مانوس ترم تا با پیچکهای رنگارنگ دیوارهای تو.

من میروم، من از رنگها گریزانم، از حرفها، از آدمها

گویا نباید پناه میبردم به کاشی کاری ها، پناه گاهم همان محراب متروک باشد راحت ترم، نه رنگی، نه حرفی، ن آدمی ... من هستم و خدای خود، خدایی ک مرا از خاک آفرید و محراب را خاکی خواست و مرا به خاک خواهد فرستاد و همه محراب ها را با خاک یکسان میکند و خاک را زیر و رو میکند و خاک را بر باد می دهد و خاک را از افلاک جدا میکند و همه ی همه ی ما را از خاک بر می انگیزد و هر که را بخواهد به گلستان می‌رساند و هر که را بخواهد ب آتش کده ایی مخوف در دل خاک...

من هستم و همین خدایی که مرا با خاک نسبت داد و خودش ب خاک جان داد

مزه ام، مزه ی خاک است .

مزه ام ، مزه ی خاک است.

/ 0 نظر / 46 بازدید