مرگ زيبا:


من در آستانه مرگ نور خورشيد را ديدم
که مرا ميخواند
دستانم را گشودم
هوا پيچيد در ريه ام
چشمهايم را بستم

دست تو را ميديدم
توي دره اطلسيها من و خورشيد تنها بوديم
و من در سفيد آن دره غرق.
صداي آب جاري بود....
پرنده ها صورتي....
زمين از اطلسي فرش بود.....

چشم که باز کردم باز نور خورشيد را ديدم
کمي آنطرفتر
مرگ نيز نشسته بود.......
18/10/81

/ 5 نظر / 8 بازدید
رامین

هيچگاه از گشودن چشمم، خاطرهء خوشی بياد ندارم... هميشه بياد دارم که تا چشمم را گشودم، قصر بلورين آرزوهايم فرو ريخت... نبايد هرگز چشمها را گشود... کاش از اول هم چشمم را نمی‌گشودم...

سياوش

دوست دارم مرگ را باور كنم ....من تو را بر دار خود داور كنم ....حكايت عجيبي ست مرگ ....برقرار باشي

ghaedack

چشم هايم در آستانه در به انتظارت خواهد نشست!!! و بالهايم حامل انديشه های سنگينت خواهد بود...

galia

هرگز از مرگ نهراسيدم گرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود .هراس من باری همه مردن در سرزمينی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد...

محبت

مرگ .... زيبا يا زشت .... تصور من است ...انديشه تو است! مرگ حقيقت است به زلالي آن شبنم كه بوسه طراوت بر گونه غنچه ميزند .... يا وضوح سايه اي بر ديوار كه باخيانت يك نور مغرور جايي براي پنهان شدن ندارد !!!!!!..... نازنينم ! ... مرگ بايد به زيبايي تصويري باشد كه تو آن را مجسم كرده اي .... از نگاه لطيف باد صبا همه چيز عطر تازگي دارد ..... حتي مرگ !!!!