حمد شفا

سکوت صبحم را صدای جیک‌جیک گنجشکک‌هایی که تازه تمرین پرواز می‌کنند، میشکنند.

نه چای داغ هست، نه شیرینی. تنها خاطره‌ی مبهم و لطیفی از طرح نگاهت جا مانده‌است گوشه‌ی ذهنم که غمِ آلوده به خیسیِ مزمنی را ارمغان صبحِ گرمِ تنهایی‌ِ اردی‌بهشتی‌ام می‌کند.

×××

مادربزرگِ نگرانی که در من زنده‌گی می‌کند مدام «حمد» می‌خواند، ایمانش به شفای حمد بیشتر از شفای دستِ دکترهاست، همیشه می‌گوید: "تا حمد نباشد، دکترها کاری ازشان برنمی‌آید." دخترک لجبازی که در من زنده‌گی می‌کند می‌گوید: "آخر ننه نقلی جان! این همه دکتر خارجیِ حاذق داریم که نه می‌دانند حمد چیست، نه می‌فهمند خدا کیست! آنها چطور شفا می‌دهند؟"

لبخند عمیقی می‌زند که می‌رود و تا کنج دل دخترک لجباز را آب و جارو می‌کند، دست مهربانش را می‌کشد روی سرش و می‌گوید: "دختر جان! آن دکترهای خارجیِ حاذق فقط جسم بیمار را شفا می‌دهند، آن هم به اذن همان صاحبِ حمد، وگرنه با روح و جان بیمار کاری ندارند که! شفای کامل یعنی رها شدن از گرفتاری و سلامتی روح و جسم با هم."

بعد نگاه می‌کند به هیچ‌کجای جهان و می‌گوید: «کاری که از ما بر می‌آید حمد خواندن است و کاری که از دکترها بر‌می‌آید همان حاذق بودن و طبابت کردن.»

دخترک لجباز، موهای چتری‌اش را می‌ریزد توی چشم‌هایش و می‌رود یک گوشه‌ی دنج کز می‌کند و زیر لب چیزهایی می‌گوید که مادربزرگ نفهمد، مادربزرگ نجوای نام «احد» را می‌شنود و شروع می‌کند به بافتن گیس‌های سفیدش و همانطور زیر لب برایت حمد می‌خواند.

×××

من هم «انیس»× را دست می‌گیرم و رو به آفتابی که خودش را تا دم پنجره‌ی اتاق عقب کشیده است، با صدای ریز گنجشکک‌ها شروع می‌کنم به «حمد» خواندن...

 

×انیس:‌حبل اللهِ فیروزه‌ای من

پ.ن: روز میلادِ سیدمحمدجوادِ سیدرضا علیهم السلام است.

 

/ 0 نظر / 11 بازدید