امروز

امروز چقدر دل گرفته بودم و چقدر در بهشت زهرا نشسته  بودم سر این قبر و آن قبر و به اشِک ِدیده قبرها را شسته بودم... خصوصا پیش سید محمد صف شکن...

 

اصلا امروز محرم اشکهایی نبود و همه عالم و آدم این اشکهای سرزده را  دیدند، من و اشک و قدمهایم سه تایی چقدر در 24 اینطرف و آنطرف رفتیم.


امروز چقدر خاطره ها را ورق زدم،‌ خاطره‌های روزهای بهمنی و غیر بهمنی و چقدر ریز ریز اشک ریختم.

 

امروز چندبار قطعه 24 را گشتم، یک بار دنبال شهید گمنام، یک بار دنبال جاده بانه و یکبار و چندبار هم دنبال قبری که هنوز سنگی نداشت، یا اگر هم داشت در هم‌همه‌ی میهمانی خانوادگی‌ای دیده نشد.

 

امروز از آن روزهایی بود که سالی یک بار بیشتر پیش نمی‌آید، از همان روزهای هر روز.

روز تولد و روز بی سروسامانی.

/ 0 نظر / 19 بازدید