بيتاب کودکی:

ای غول ِ ترسناک کودکیم...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هنوز هم از تو میترسم....

در تاریکی هنوز تو را در زیر پنجره منتظرم خودم میبینم......

و تو را ای نشانه ی کودکیم دوست دارم!

.........

چقدر زود من بزرگ شدم.....

از همان کلاس اول. از همان وقتی که الفبا آموختم بزرگسالی من شروع شد.....

و من بیتابِ کودکیم.

-----

اين را فقط برای بهانه های تو نوشتم!

/ 10 نظر / 8 بازدید
امير

سلام. دل نوشته هاي شما هميشه يه جور ديگه س. زيبا و مه آلود...

مائده یا عینکی

سلام مهربون خوبی؟ من باز هم با اين که وبلاگم را تعطيل کردم منتظرتم . منتظر تو و شروع دوستيت.

amin

قلم قشنگی داری

solaleh

سلام ....نه از غول کودکی هايم می ترسم ... نه از حادثه بزرگ شدن در الفبای زندگی ...... من در ته دلم می دانم که هنوز کودکم و از هراس تنها بودن می ترسم ..... هنوز هم از ذره ای ترديد گريه ام می گيرد .... ولی همه گان گمان می کنند من بزرگ شده ام ..... اما خودم می دانم که ...

amirmarzban

چشم جلسه بعد خدمتتان می آورم

hamid

سلام.وبلاگ خيلی زيبايی داريد.خوشحال می شم به من هم سر بزنيد...ما هستيم شما هم باشيدو...