داستان آن شمع:

شعله رقصان شمع
نور: آبي، نارنجي، طلايي
IX003257.jpg
چشمانم خيره
شمع ناگهان فرياد زد.
چشمانم خيره ماند...
بدنش فرو ريخت
پس از هر فريادش
سيل اشک ميباريد.
چشمانم را مست کرد
خواب درون آن دويد

شمع کوچک شد و ... کوچک
فدا شد براي شعرم
خونِ زرد و آبيش در شعرم پيچيد
رو به خاموشي رفت ...... دستانم باز ماند
شعرم ناتمام
نور رفت
شمع مرد.

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
golaabeton

سلام من اولين مرتبه ست که امدم اينجا و خوشحالم که اين وب لاگ را پيدا کردم . موفق باشی و به ما هم سر بزن .

nader

سلام.اميدوارم شمع وجودتون هميشه نورانی باشه

parsa

پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت... ای وای من که قصه دل ناتمام ماند

naser

سلام واقعا وبلاگ خوبي داري هم از طرح هم از زيباي مطالب تونستي به كلبه من هم سر بزن البته براي راهنماي و ايراد گرفتن منتظرم

بوتيمار

سلام * مرسی شعر قشنگی بود* خیلی کاراتون جالبه * پايدارباشيد

مهدي

خيلی بااحساس بود..يه سری تو وجود شمع هستش..درست نمی دونم چيه ها ! ولی هرچی هست به ما آرامش و عاطفه می بخشه..يه حال جالب و خوشحال کننده...............ديدنی ها!

baroon

age shamet tamoom shodo khamoosh eybi nadare amma khodet hichvaght footesh nakon

علي كريمي

معذرت ار عرض ادب دير شد ـــحرف دلم ناله ي شب گير شد.....سلام:منت گذاشتيد كه بكلبه ي اين حقير سر زديد...كماكان سپاسگذار خواهم بود

mehdi

سقاخانه های بي خواب گذرگاهی از نور وناز بر درازنای پس کوچه مان و تو که نمی گذری باقب بقايت