راهِ گم‌راه...

من "گم‌راه‌"ترین جاده‌ی این شهرم
نه اهل بارانم نه اهل آسمان
نه قصه‌ی پرواز شاپرک‌ها را از بَرم نه سند عطِر گلاب‌ها را دیده‌ام
نه می‌دانم درخت انار حیاطمان چند بار تا بحال شکوفه کرده
نه می‌دانم که چطور صدای ترانه‌ی باران و لالایی‌های تو اینقدر شبیه به همند؟!
نمی‌فهمم که چرا باید کوچه‌ی ما خم شده باشد به پای نام شهیدش، که تو همیشه در خم کوچه گم شوی؟
اصلا چرا نمی‌فهمم که مردم عادی نگاهشان به من مثل نگاه به دیوانه‌ایست که در شهربزرگ و دودی دنبال قصه‌ی پرواز شاپرک‌هاست؟
و اصلا تا حالا درک نکرده‌ام که با اینکه این همه دنیا کوچک است، باز تو چرا اینقدر از من دوری؟!
نمی‌دانم به افق کدام دعا اینجای دنیاام
فقط می‌دانم که چیزهایی را قرض کرده‌ام
کمی زنده‌گی قرض کرده‌ام برای مردن
و کمی لبخند قرض کرده‌ام جای تمام اخم‌هایم
استقامت قرض کرده‌ام برای ایستادن
و تو را قرض کرده‌ام برای "راه"شدن

                                 همین.

 

بعد نوشت:

احوال دل از قلم حنیف منتظر القائم:

شمع نیم سوخته ای بودم و بر شعله حرارت دادی
هر چه دادی به من غمزده از روی نجابت دادی

من نمی فهممت ای بارش بی  سابقه ی بارانی!
مثل هر باره تو انگار که دستور اجابت دادی!

گر چه من با تپش سینه این پنجره ها بیگانه ام
مثل گلدان لب پنجره هر باره اشارت دادی



راه م افتاد به راه تو و با عشق تو همراه شدم
تو به گمراه ترین جاده این شهر لیاقت دادی

راز دیوانه گی ام را به تو گفتم، تو خودت میدانی؛
بی خودی نیست دلم را به نگاه خودت عادت دادی

حکم حکم نگه ت بوده و همواره در این محکمه ها؛
لطف کردی و به نفع من بیچاره شهادت دادی

این غزل شاهد خوبی ست که در شهر جنون این شب ها؛
تو خودت را به دل شاعر من باز امانت دادی
ح.م

/ 0 نظر / 22 بازدید