چای یخِ مرد عینکی

زمین‌های یخ زده

و یک ترک به عمق دو جهل از فرق بشر

و آن طرف تر

کبریت نیم سوخته‌ی دخترک کبریت فروش

و حالا این من و یک تن مجروح از زخم‌های جنگ

جنگ نا تمامی که هنوز ادامه دارد

هنوز رد پاهای غریب پوتین‌های آمریکایی، تن مرا قاچ قاچ می‌کند

و مرد عینکی

با آن لقب دهان پر کن رئیس

در علف‌زار سبز دام‌ها نشسته است

و  چای گرم می‌نوشد

و نمی‌داند کشتزارهای چای شمال

دیگر چایشان سبز نیست، بس چای خارجی وارد کرده‌ایم.

 

پ.ن: شعر سیاسی!

/ 0 نظر / 4 بازدید