سلام ولی

یادم است هر وقت توی مدرسه شیطنت می‌کردم ناظمان می‌گفت فردا "ولی"ات را بیاور. دبیرستان که بودم ولی‌ام از من خیلی دور بود، آن سر دنیا زندگی می‌کرد و من این سر دنیا بودم. ناظممان هم می‌دانست و زیاد به من گیر نمی‌داد، فقط همیشه به عینک بی‌دسته‌ام می‌خندید و هر وقت می‌دی‌دم می‌گفت: "حسینیه! تو این عینک را درست نکردی؟!" من هم می‌گفتم درستش می‌کنم خانم!

بعد هم با نوک پا از جلویش رد می‌شدم و می‌رفتم. راستش رغبتی به درست کردن عینک نداشتم، بیشتر دلم می‌خواست که یکی دیگر بخرم اما چون مادر و پدرم را فقط پنج‌شنبه ها و جمعه‌ها می‌دیدم و آنقدر حرف و کارهای مهم دیگر بود که فرصتش پیش نمی‌آمد که چیزی بگویم. حالا اینکه چرا با نوک پا از جلوی ناظم رد می‌شدم هم داستان دارد!

کفشم 3 سانت پاشنه داشت و تق تق صدا می‌کرد. آن موقع ها سوم دبیرستان بودم، بچه‌ی بدی نبودم، درس متوسطی داشتم و اهل خیلی از برنامه‌هایی که بچه‌های هنرستان کم و بیش درگیرش بودند، نبودم. البته یک شیطنت‌هایی در آزار و اذیت معلم‌‌ها داشتیم که خیلی شدید نبود! در حد انداختن نیمکت‌مان و بهم ریختن کلاس برای چند دقیقه و صدای قاه قاه خندیدن بچه‌ها و هول کردن معلم بیچاره! سه نفری که روی یک نیمکت بودیم با هماهنگی هم این فداکاری را وقتی می‌کردیم که واقعا از یکنواختی کلاس به ستوه می‌آمدیم. -نیمکتمان پایه‌ی اتصالش به زمین زاویه نداشت و گرد بود. - بگذرم!

داشتم کفش پاشنه‌دارم را می نوشتم... خیلی سال پیش بود، هنوز کفشم را یادم هست. چون جزو معدود چیزهایی بود که در موردشان نظر داده بودم! اصولا همیشه و همچنان به هر چیزی که برایم می‌گرفتند راضی بودم و حتی اگر مورد پسندم نبود از آن استفاده می کردم. یادم هست کفشم سورمه‌ای و کرم بود با یک سگک گنده رویش. از ترس خانم ناظممان هر وقت می‌دیدمش روی پنجه‌ی پا راه می‌رفتم که یک وقت به صدای کفشم گیر ندهد. البته از طرز راه رفتنم حکما فهمیده بود ولی چون بچه ی بی درد سری بودم و کنار خانواده‌ام نبودم تا آخر سال جز گیر دادن به دسته‌ی عینکم به چیز دیگری گیر نداد. که به‌ام بگوید : "حسینیه! فردا ولی‌ات را بیاور."

تا دم کارنامه گرفتن‌ها اصولا کسی درخواست دیدار با ولی ام که اجبارا به شهر دیگری منتقل شده‌ بودند را نداشت مگر برای گرفتن کمک به مدرسه. از آن سال‌ها خیلی گذشته. الان جز ولی ، یک واژه‌ی ولی دم هم یاد گرفته ام که چه معنی‌ایی می‌دهد.

اما...

من این روزها یک ولیِ روح دارم؛ که تویی! مواخذه شده‌ام، برای کاری که نکردم و کاری که کردم. حالا به من گفته‌اند ولی‌ات را بیاور! ولی‌ات را بیاور تا بفهمیم که این حسینیه! چرا از کسی طلب ندارد!

حالا تو ولی من، شیطنت نکردم، جرمم تنها این است که به روزی دهنده بودن خدا ایمان دارم.

تو بیا وساطت مرا بکن و بگو صلوات هم می‌شود روزی آدم باشد!

البته اگر واقعا واقعا می‌شود صلوات روزی مرا برساند!!!

همین.

 

با احترام

"یاسِ تو"

/ 0 نظر / 35 بازدید