دیوانه‌ی صورتی

طاقت لباس صورتی را ندارم که تن تو باشد و یا حتی لباس یک دست آبی آسمانی را! چه فرقی می‌کند! اصلا طاقت لباس‌های یکدست و ساده‌ی بیمارستان را ندارم. می‌بی‌نمشان دلم می‌گیرد هرچقدر هم که رنگ صورتی و آبی به‌شان زده باشند اصالت غم و اندوه را از بین نمی‎برند.

کسی چه می‌فهمد این اشک‌های سر به زیر چرا یکی یکی می‌چکند، اصلا این دل آنقدر رقیق شده که به یاد یک خاطره می‌بارد و یا حتی به یاد یک نگاه که رنگ چشم‌هایش را یادم رفته است و یا حتی به لطافت گرمای یک دست مهربان که یک عمر از گرفتنشان محروم بوده‌ام...

یک مقدار بسیار زیاد این روزها دیوانه‌ام، از آن دیوانه‌هایی که زنجیر تخت‌شان را پاره می‌کنند، البته این روزها دیگر دیوانه‌های زنجیری را با زنجیر به تخت نمیبندند، با آستین لباس‌هاشان می‌بندند و یا آن پارچه‌های لعنتی... آنطور که خودم دیدم، آن سال‌هایی که به دیوانه‌خانه سر می‌زدم، البته این روزها هم به دیوانه‌خانه دیگر دیوانه‌خانه نمی‌گویند! می‌گویند بیمارستان روانی، اما مگر بیمارستان روان دارد که روانی شود؟! بیشتر به‌اش می‌آید که اسمش را بگذارند مجمع آدم‌های عصبی. بگذرم...

داشتم می‌گفتم که دیوانه‌ام، و این دیوانگی رعشه‌ای از جنون دارد از همان جنون‌هایی که آدم را بیابان‌گرد می‌کند، و اما در این شهر بزرگ بی در پیکر بیابان یافت می نشود که آنم آرزوست، آخر از این شهر نمی‌توانم بیرون بروم و منِ دیوانه زنجیر شده‌ام همین‌جا. از این نیز بگذرم!

اصلش این بود که به تو بگویم اصلا طاقت لباس‌های یک‌دست یک‌رنگ بیمارستان را ندارم! کمی حواست به دل من باشد، مثل همیشه که حواست هست... همین.

/ 0 نظر / 27 بازدید