قصه معلم و گل:

نجوا کرد با من گل:
مرا در آغوشت ميپذيري؟
دست مرا ميگيري؟
به بوسه اي مهمانم ميکني؟
محبتت را فدايم ميکني؟
راه را نشانم ميدهي؟
کمکم ميکني؟

و من ...
در نور شمع فقط تا پشت گل را ميديدم.

پرسيدم: بهار را دوست داري؟
گفت: آري. تا بهار چند فصل مانده؟

گفتم: 10 فصل. طاقتش را داري؟
گفت: آري. هر فصل چند ماه دارد؟

گفتم: 10 ماه. صبرش را داري؟
گفت: آري. هر ماه چند روز دارد؟
گفتم: 100 روز. همتش را داري؟
گفت: آري. هر روز چند ساعت دارد؟

گفتم: 100 ساعت. حوصله اش را داري؟
گفت: آري. اما آخرش کجاست؟

گفتم: بهار است. بهار.
گفت: بهار را دوست دارم.

گفتم: کوله ات را بردار. طاقت و صبر و همت و
حوصله را بگذار در آن.
بايد راهي شويم تا بهار.

به لبخند گفتمش: همه ي نجوايت را شنيدم.

پاسخت آري است.

/ 5 نظر / 6 بازدید
زردملیجه

منم با اینکه صبر ندارم؛ولی بوی بهار را حس می کنم.دوست دارم عمیق نفس بکشم.تا وقتی بوی بهار هست باید ازش بهره برد.پس عمیق نفس بکش.تا بعد...

محبت

كاش همه گلها باور ميكردند كه آغوش معلم پناهگاه امن محبت است و بوسه مهرش دستگير لحظات غريب تنهايي ...... كاش از نگاه معلم راز رسيدن به بهار را ميشنيد ند ......

باد صبا

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت *‌ ای دختر بهار حسد می برم به تو * عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را *‌ با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو * سلام عزيزم. خوبی. دلم برات تنگ شده سر بزن.

parsa

واقعآ زيبا بود...