آفتاب. مهتاب

سلام

مهتابی شده ام.... درست مثل شب چارده

از نوع مجنونش.......

شاید زنجیر تخت پاره نکنم، اما مردم چپ چپ نگاهم می کنند

در خیابان که راه می روم همه جا تو را می بی نم

سر می گردانم سمتت و سلامت می کنم اما تو رفته ای انگار....

این درخشندگی چشمانت که مرا مثل ماه چارده مبهوت خود کرده را ببند

آن روی آفتابیت که به من لبخند می زند را بپوشان

می ترسم قبل از به آغوش کشیدنت قالب تهی کنم!

/ 5 نظر / 6 بازدید
صاعقه

سلام . اگه قبل از به آغوش کشیدن قالب تهی کردی (خدا نکرده!)! اونوقت وعده دیدار ما سر پل صراط !!! منتظرم.

کاوه

با سلام به نظرم تو نوشته هات یه جور توهم و دلشکستگی نسبت به اطرافت هست که بهتره بیشتر تقویتش کنی و عمیقتر بهشون نگاه کنی بنظرم اون موقع نوشته هات تاثیر بیشتری رو خواننده بزاره در انتها خوشحالم که به ما سر زدی

مارال

سلام....خیلی زیبا بود........[گل]

نیلیا

به مهتاب می نگرم. همان مهتابی که نورش مرا به یاد چشمان پر فروغ پدرم می اندازد. خیره میشوم به چشمانش.. میگوید: نیلیای بابا؟ حالت چرا خوب نمی شه؟ این را که می گوید انگار مریضی هایم منتقل می شود به چشمان مهتابی اش... پدرم همه رنج است. پدرم پر از فرشتگی است. همان فرشته ای که دهانش بوی بهار می دهد.

بوتیمار

sلام خوبی ؟ بعد سالها اومدم و دیدم در این خونهبازه خوشحال شدم پایدار باشید