حسبی الله


وابسته شدم ام ب تو

ب تنهایی ن اهل حرفم، ن اهل لبخند، ن اهل رفتن

آنقدر بزرگ نشده ام ک مرا در این بازار مکاره، تنها بگذار ی و بروی 

هنوز چون کودکی نوپا، ب دنبال برق لباس تو راه میروم

آنقدر خرد و کوچک و بی دست وپام ک حتی بلد نیستم

 

راه خانه را

چ رسد ک بفهمم، خانه دوست کجاست؟



جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


روزگار، تلخ و شیرین پیش میره 

و

من

هنوز و همچنان، همانجا ایستاده ام.

همان جای دور و بعید و هرگز

همان جای مبادا

همان جای بی انتهای سخت، دلگیر

و

نمیدانم... چرا... 

 



جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سلام خدای من

سلام

 

ن اینکه تو مرا صرفا برای خراب کردن خلق کرده باشی

اما من جز خراب کردن تا الان کاری نکردم

لطفا در خلقت من یک دکمه دیگه ایی هم تعبیه کن، اسمش باشه درست کردن

من ک خود توانایی درست کردن ندارم، پس سیم رابط زیر دکمه رو ب خودت وصل کن لطفا

من از این همه خراب کردن  خسته شدم بخدا

 

#مناجاتنامه



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


----- چند نوشته جسته و گریخته من باب زنده‌گی من

دل تنگم وا نمیشه

نه که قصه ی الان باشه! نه!

قصه‌ی لحظه لحظه‌ی

عمری‌ست که بی تو سپری میشه

------------------

نه که فقط دلم

دنیا هم برای من بی تو تنگه

------

به دنیا بگو نباشد

فقط من باشم و تو

حتی دیگر به باران هم نیاز نیست آنقدر که اشک‌هایت بی‌حساب است.

و حتی به خورشید، که چشمانت فروغ دنیایم است.

و حتی به کوه، که شانه‌هایت تکیه‌گاهم است.

و حتی به ماه شب چارده هم نیازی نیست بس که صورتت می درخشد.

حتی تر دیگر احتیاجی به من هم نیست، تو فقط باشی کافی است

من مستغرق در ذات توام.

-------------

زنده‌گی بی تو چراغ سبزی نشانم نمی‌دهد

چشم‌های سبز تو را کم دارم.

--------------

امیدم نا امید نمی‌شود

تا وقتی خدایی هست که

عاشق است

و تنها عاشق درد عاشق را خوب می‎فهمد.

 


دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


او گفت: "برای رفتن چه راه دوری را می‌روی!"

دیگری جواب داد: "راه مرا می‌برد..."

 


دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند عکس و نوشته جسته گریخته من باب دیوارهای خونه من

دیوار وردی

- برای ورود به هر منزل باید آدابی به جا آورد، و نه که فکر کنی من گفته ام! نه، سنت  رسول الله صلوات الله علیه و آله است.

- نه که خیال کنی همین یک دیوار ورودی هست! نه

- دیوارها با من حرف می‌زنند، نه که الان این را فهمیده باشم! نه، پنج ساله بودم که فهمیدم دیوارها با من حرف می‌زنند و حتی‌تر خیلی از چیزهای دیگر هم بودند که صدای حرف‌هایشان می‌آمد.

- هر کجا که وارد می‌شوم، دیوارهایش شروع می‌کنند به حرف زدن.

- دیوارهای خانه‌ی من اسم دارند، نه که همه‌شان اسم داشته باشند! نه، آنهایی که حرف‌های خوب دارند اسم دارند.

- نه که فکر کنی همه‌ی دیوارهای خانه‌ی من این طور خوبند! نه، بعضی‌هاشان تکرار یک خاطره‌ی ساده‌ی تکراری‌اند.

 

دیوار هیأت

- بزرگ‌ترین دیوار صاف خانه‌ی من.

- کتیبه‌ی این دیوار یادگار شبیست که در خانه‌ام به نام خانم فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها، هیأت داشتیم...

دیوار سلام

- دیوار سلام، دیشب این شکلی شد، اصلا بهانه نوشتن این پست همین دیوار بود، و اصلا‌تر شهید گمنام بود.

- فکر نمی‌کردم یک روز شهید گمنامی که سه‌شنبه‌ها با او قرار دارم، بیاید و مهمان حرف‌های خوب دلم باشد. بیاید هر صبح به سلام من، به نگاه من و به درون من.

 

پ.ن:

- اسم خانه‌ام "خانه‌ی آرامش" است.

- تصاویر از آنچه که در اینجا می‌بینید، بزرگتر است!

- کیفیت پایین تصاویر را نگذارید پای ایجاد امنیت! پای دوربین موبایلی و نور اندک شب است و البته بنده هم نمی‌دانستم که قرار است این عکسها این شکلی شود!

- دیوارهای خانه‌ام را خودم و یوسف، دو نفری کاغذ دیواری کردیم :-) این شروع ماجرای حرف زدن دیوارهاست.

- یکی از دلایل نوشتنم، ثبت حرف‌هاییست که آمدنشان تنها به واسطه‌ی نوشتن است و این حرف‌ها را دخترکانم می‌خوانند اما نمی‌شنوند.

- ادامه دارد . . . !! در تگِ: #از من ها، #خونه

 


جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند نوشته جسته گریخته‌ی بی‌خود من باب احوالات من

- بالاخره این ادامه‌ی مطلبِ مذبذبِ واگیردار، به من هم سرایت کرد...

کش داده شدم...

بالاجبار...

- دیگر دنبال "خونه"ی جدید نیستم، همین‌جا در همین دلتنگی‌هایم، همه حرف‌هایم را می‌نویسم... من که جز دلتنگی، حرفی ندارم.

- دل‌م برات تنگ شده جونم... می‌خوام ب‌بی‌نمت نمی‌تونم....

- کجایی یاس؟؟؟!!!! کجایی دختر چفیه به سر؟! از همه‌ی دنیا سهم تو دل‌تنگی شد و درد دل کردن با "آسمان" و هنوز بهترین دوست‌ت همین "آسمان" است که از 16 سالگی پای دل‌تنگی‌های تو می‌نشیند و برایت شمس الدین می‌خواند.

- من به تنهایی در بین تن‌ها خو کرده‌ام.

- از بچه‌گی هر وقت مقابل اذیت دیگران کم می‌آوردم عینکم را پرت می‌کردم، بعد از سالها هنوز بزرگ نشده‌ام مثل هشت سالگی‌هایم خورد شد شیشه‌ی این عینک بی‌چاره.

- امیدوارم این کابوس بی‌دردی و بی‌هویتی که این روز‌ها سایه‌ی دلم بود دست از سرم بردارد.

- ماه رمضان امسال خدا بدجوری نشانم داد "حسبی الله" یعنی بی آدمها زنده‌گی کردن.

- از همه آدمها بریده‌ام، حتی از خودم.

- دیگر به کسی که جنسش از خاک است اعتماد ندارم، مگر اینکه به افلاک گره خورده باشد و این آدمها نایابند.

- خیلی عصبی شده‌ام، برایم صلوات بفرست.

- هیج انگیزه‌ای برای درست کردن عینکم ندارم، این دنیا که ما دیدیم... دیدن هم نداشت، چه برسد به خندیدن.*

*/این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت - فاضل نظری، کتاب ضد./

- خیلی رفته‌ام توی خودم، مادرم می‌گوید افسرده‌گی گرفته‌ام، خواهرم می‌گوید درهمم، اما خودم می‌دانم دردم چیست.

- تمام تنم درد می‌کند.

- سرم را از هر طرف که می‌گذارم روی بالش، درد می‌گیرد.

- برایم حمد شفا بخوان.

-برای چند دقیقه خواب، سه تا قرص مسکن می‌خورم اما دریغ از خواب آرام.

- چقدر غر زدم!

- امروز استادم می‌گفت خیلی از حرفها را نباید زد، باید تحمل کرد.

باشد همه دردها برای من همه حرفها برای تو

- امروز از حرفهای استادم فهمیدم نه از اهل صبرم نه از اهل راز.

اهل صبر خودشان را وادار می‌کنند به صبر و من طاقت صبر از کفم رفت و مجنون شدم.

- اینها را نوشتم که یادم بماند، هنوز که هنوز است اگر یک ذره آدم شده باشم!!!!!

 

بعد نوشت: بالاخره این ادامه ی مطلب مذبذب را از ریشه قطعش کردم و کلا از قالبم حذفش کردم! به صورت کاملا استکباری!

 


پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند روزی است که مُزدَلَفه گم شده است

و وقتی مزدلفه نباشد یعنی من باید تنهایی گریه کنم

یعنی کسی دیگر نیست که اشکهای مرا پاک کند

یعنی سر بر شانه کسی نمیگذارم که نازم کند و درد دل با او کنم

یعنی کسی نیست که در آغوشش از چشم همه جهان مخفی شوم

یعنی باید در تنهایی گریه کرد

     و این خیلی

                          سخت است.

 

 

پ.ن:

- مردلفه اسم چفیه‌ی عربی‌ام است.

- از امام چهارم شیعیان، امام صادق نقل شده است: ‹‹ جبرئیل پس از پایان وقوف در عرفات به ابراهیم فرمود: یا ابراهیم ازِدَلِف الی المشعر الحرام و به همین جهت این مکان را مزدلفه نامیده اند››.

- اِزدَلِف : نزدیک شو.

- در قرآن از مزدلفه با نام مشعرالحرام یاد شده است.

«فاذا افضتم من عرفات فاذکروا الله عند المشعر الحرام»

«پس چون از عرفات سرازیر شدید، خدا را در مشعر الحرام یاد کنید.»


یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


زنده‌گی همین است

هر که را نمی خواهند فیلترش می‌کنند...

این روزها از دنیای حقیقی و مجازی فیلر میشوم و دعا می کنم که خداوند مرا فیلتر نکند.

الهی و رَبّی مَن لی غَیرُک...

 

پ.ن: امروز وبلاگ خاطرات و نظراتم فیلتر شد.



سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک پیرمردِ راه بلد

با ریشهای بلند سفید

یک قبای سفید بلند

یک نگاه مهربان

و لبخندی همیشگی

و لحن صدای مهربان

و دستهایی که فقط وقت دعا بالاست

                    فقط وقت قدم زدنِ تنهایی پشتش است

                    فقط  وقتی که فکر می کند آنرا می کشد به محاسنش

              و    فقط وقت نصیحت نوازش می‌شود روی سر آدم

 

نیازمندم!



دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چند نوشته جسته گریخته من باب "انیس ِ عزیز" تسبیح آبی‌ام

-انیس ِ عزیز را میگیرم دستم-

بوی ذکر میدهد

بوی "یا الله"های تو را

-----------------------

انیس ِ عزیز

پر از آدمهای خوب است

هر دانه اش یک نام است

چقدر تو نامهای زیادی داری.

-----------------------

انیس ِ عزیز

 قنوت استجابت ذکرهاییست که

برای دیدنش باید چشم دل را باز کرد.

-----------------------

"انیس ِ عزیز" بوی خاطرات
دور تو را می‌دهد

یک دانه ذکر ،یک دانه اشک، یک دانه عشق

-----------------------

یادگاری حضرت زهرا (سلام الله علیها) عزیز است.

-----------------------

همنشین لحظات راز و نیاز

انیس دلم است، عزیز.



چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چند نوشته جسته گریخنه من باب حضرتِ"..."--------------------------

می‌گوید: کاش...

می‌گویم: در این سه نقطه جهانی جا میشود!

می‌گوید: تو خود جهانی هستی در این سه نقطه‌ها.

-------------------------

هر سه نقطه‌ی

بی جواب

جای یاری است که

از شاعر رفته است

-----------------------

گاهی که

اشک می‌شوی

پروا می‌شوی

حیا می‌شوی

می‌نویسی ... (سه نقطه)

-------------------

سه نقطه

همان سه نقطه

همان سه حرف

همان سه صدای

اشک است.

-------------------- نوشته‌ی تصویری-----

می‌خواهم بنویسم

دوستت دارم

می نویسم

. . .

می خواهم بنویسم

دلم برایت تنگ شده

می نویسم

. . .

می خواهم بنویسم

دلم هوایت را کرده

می نویسم

. . .

می‌خواهم بنویسم

کجای دلم خانه کرده‌ای؟

می نویسم

. . .

می‌خواهم بنویسم

هق هق هق

می نویسم

. . .

نامه‌ام تمام می‌شود:

سلام

. . .

. . .

. . .

. . .

. . .

نگاه کن! از نامه‌ام باران می‌آید.

-----------------------

چقدر راز بین این نقطه‌های پی‌در‌پی است. جهانی در این بین جا می‌شود.

 -----------------------

بعد نوشت:

سه نقطه همان

سه‌گانه‌ی شیرین، فرهاد و خسروست.

 


سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چند نوشته جسته گریخته من باب اشک، گریه، بارون -------------------

نمیدانی چه بارانی‌ست اینجا
گریه هایت تن شهر مرا خیس کرد

فدای چشمهای ترت گریه نکن
اشکهای تو برای خیساندن یک شهر کافیست.

--------------------------

نم‌نم باران اشکهای من است

که بدرقه ات میکند تا

بینهایتی که میروی.

-----------------------

منوتو و باران‌مان

شانه‌های تو خیس

گیسوان رهای من خیس

و ما غرق می شویم در اشکهای‌مان

---------------------------

چقدر دلت سفید است

درست مثل چشم های من
که بعد از رفتنت
به در سفید شد...

---------------------------

شعرِ خیسِ من و تو...
ما را برد
اشک که ابر نمی خواهد.

 

 


شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند نوشته در مورد انس،تسبیح من---------------------

-انس* را میگیرم دستم-

-مثل-

گیسوهای رهای من است در دستهای تو

هی دانه‌دانه موهای بافته شده ام را می‌گردانی در دستت

و صلوات می‌فرستی

تمام تنم عطر گلاب گرفته

بس که رد دستهایت مانده بر تنم

----------------------------

-انس را می‌گیرم دستم-

یک بوسه

دو بوسه

سه بوسه

.

.

.

نود و نه بوسه

صد بوسه

یک دور بوسیدمت.

----------------------------------

-انس را می‌گیرم دستم-

عطر گل‌محمدی می‌دهد

بس مانوس است

با صلوات

-----------------------------------

-انس را می‌گیرم دستم-

دانه‌دانه صلوات‌های تو را می‌نوشم.

--------------------------------

-انس را می‌گیرم دستم‌-

رد دست‌هایت

رد صلوات‌هایت

رد ذکرهایت

رد اشک‌هایت

دستانم را رد رد کرد.

-----------------------------

-انس را می‌گیری دستت-

می گویی

تسبیحی که با آن انس داشته باشی، چیز دیگر است.

انس را می‌دهی به من

انس را می‌دهم به تو

انس می‌گیرم به هم

--------------------------------

-انس را می‌گیریم دستمان-

15 دانه فاصله است

تو صلوات میدهی

من صلوات می‌فرستم

بین دست‌هایمان

15 دانه فاصله است

 


دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند خط نوشته پراکنده در مورد لب خنده

---------------------------------------------------------

گفت:

تو شعر نداری

من لبخند،

شعرهای من برای تو

لبخندهایت برای من

گفتم:

جان من، یک شِکر بخند!

---------------------------

راستی تو! همیشه بخند، خنده هایت در رگ دنیا، جان می پاشد

بگذار دنیایمان جانی داشته باشد چون لب خند تو.

--------------------------

لب خنده های من برخاسته از حزن غریبیست

حزن دلتنگی ِ ساده ای که گرفتارشم

هرگاه به یادم می آید لب خندت

لب خند می شوم...

-------------------------

وقتی که تو می خندی آسمان پر از لبخند می شود

همیشه بخند.

------------------------

هی با توام! لب خند یعنی رضایت. شادیِ حاصل از رضایت...

راضی باش همین.

----------------------

چقدر دلم برای لب خندهای تو تنگ است!

من مجنونم و مجنون بی حزن مجنون نیست.

مجنون بی لبخند هم مجنون نیست!

مگر می شود مجنون باشی و لب هایت گریه کند؟

چشم ها برای گریستن است و لب ها برای لب خنده...

هی مجنون بخند.

 


دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin