حسبی الله


وابسته شدم ام ب تو

ب تنهایی ن اهل حرفم، ن اهل لبخند، ن اهل رفتن

آنقدر بزرگ نشده ام ک مرا در این بازار مکاره، تنها بگذار ی و بروی 

هنوز چون کودکی نوپا، ب دنبال برق لباس تو راه میروم

آنقدر خرد و کوچک و بی دست وپام ک حتی بلد نیستم

 

راه خانه را

چ رسد ک بفهمم، خانه دوست کجاست؟



جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


روزگار، تلخ و شیرین پیش میره 

و

من

هنوز و همچنان، همانجا ایستاده ام.

همان جای دور و بعید و هرگز

همان جای مبادا

همان جای بی انتهای سخت، دلگیر

و

نمیدانم... چرا... 

 



جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


گاهی وقت ها چشمهایم برق میزند

یعنی،

هنوز زنده ام...هنوز زنده ام.



شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


می گذارمت و می روم، پیچک کاشی کاری های مسجدم.

من هنوز ب عمق آن محراب متروک متعلقم، محراب خاکی در مسجدی کویری، با گلهای کنده کاری شده ی سنگیِ تک رنگ.

تو اما پر از رنگ، پر از گل، پر از نشاط شبیه به پیچکِ کاشی کاری های مسجدِ شیخ لطف اللهی.

مسجدهای کویری کجا و مسجدهای رنگارنگ کجا، من با خاک و تنهایی و سکوت مانوس ترم تا با پیچکهای رنگارنگ دیوارهای تو.

من میروم، من از رنگها گریزانم، از حرفها، از آدمها

گویا نباید پناه میبردم به کاشی کاری ها، پناه گاهم همان محراب متروک باشد راحت ترم، نه رنگی، نه حرفی، ن آدمی ... من هستم و خدای خود، خدایی ک مرا از خاک آفرید و محراب را خاکی خواست و مرا به خاک خواهد فرستاد و همه محراب ها را با خاک یکسان میکند و خاک را زیر و رو میکند و خاک را بر باد می دهد و خاک را از افلاک جدا میکند و همه ی همه ی ما را از خاک بر می انگیزد و هر که را بخواهد به گلستان می‌رساند و هر که را بخواهد ب آتش کده ایی مخوف در دل خاک...

من هستم و همین خدایی که مرا با خاک نسبت داد و خودش ب خاک جان داد

مزه ام، مزه ی خاک است .

مزه ام ، مزه ی خاک است.



شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من با سکوت اُختم

با اشک همزاد

با درد هم پیمانه

با عشق هم خانه

 

با تو هم همه همهمه ایی درونم است، ک تنها تو را میخواند



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


اصلا چه فرقی دارد که من

شاهزاده ی رویاهای کسی باشم یا نه

وقتی که تو

شاهزاده ی رویاهای منی و من برای رویاهای تو خیلی کوچکم....



سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


هنوز منتظرم

منتظر مردی که میگویند می آید

باورت میشود

هرصبح به عشق آمدنش بیدار میشوم و به عکسش سلام میکنم؟

باورت میشود که شبها به عکسش شب بخیر میگویم و میخوابم؟!

چند دخترک آنطرفتر درگوشی درباره ام حرف میزنند و زیر لب میخندند و موهای پریشان مرا نشان میدهند، اما دلگیر نمیشوم! آخر آنها چه میفهمند عشق چیست! سرشان گرم زندگیست.

اصلا نمیدانند آدم یا باید عاشق شود یا زندگی کند!

آدمی که دنبال زندگی کردن باشد هیچ وقت عاشق نمیشود که!!!

چند دخترک اینطرف تر هم هستند که گاه و بیگاه می آیند حرفشان را محکم و دقیق میزنند و میروند! 

اینها چقدر زندگی را جدی گرفتند!!!

اصلا حوصله ی این زندگی ایی که میگویند را ندارم

دلم عاشقی میخواهد و عاشقی

عاشقی محض

فقط همین و نه کمی بیش و کم‌! 



سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


عطر بهار و خاک نم خورده

عطر گل یاس خونه مادر بزرگ

و عطر چای دارچینی بعد از ظهر

در کنار تو

یعنی یک خاطره ی ناب!



دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم برات تنگ شده

نمیدونم چرا گاهی احساس می کنم که چقدر جای تو و شعرهایت خالیست.

جای من و نامه‌هام

جای تو و دعوت‌هات

جای من و نوشتن‌های اولش از روی اجبار و بعدترش از روی علاقه!

جای تو و حرفهای روشنت

جای من و لو دادن خودم

جای تو و در لفافه پیچیده بودنت

جای من و حدس زدنت

جای تو و مخفی شدنت

جای من و حرفهای مگوام

جای تو و ...

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده...



چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم برای اینجای دنیا تنگ شده بود

«تُنگ بلورِ خیالم»

تنگ بلوره چون همه توی دلش رو می بی نند! خیالیه چون فقط توی ذهن منه.

اگه تُنگ سفالی بود چی؟

- خنک بود.

اگه تُنگ آهنی بود چی؟

- تاریک و بی نفوذ بود، اونقدرها هم خوب نبود.

اگه تُنگ چوبی بود چی؟

- نچسب بود.

اگه تُنگ پلاستیکی بود چی؟

- ارزش نداشت.

اگه تُنگ پارچه ایی بود؟

- خب خیلی هویت نداشت، بی شکل بود و بی حالت.

پس همون بهتر که بلوریه!

 

 



چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خاطره هایم درد می‌کند...

درد... می‌فهمی؟!



دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چقدر دیوارها مهم اند، مردم فکر می کنند دیوارها نمیفهمند. وقتی کسی متوجه ی حرفشان نیست به‌اش می‌گویند «مثل دیوار ...» اصلا خیلی ها چه می فهمند دیوار چیست!
دیوارها محل ضبط و نگهداری خاطرات است، محل نگهداری سرهاییست که شانه ای برای پناه جز همین دیوارها ندارند...
اصلا بعضی ها چه می فهمند دیوارها چقدر مهربانند؛ وقتی تکیه گاه بی پناهی آدم میشوند... این دیوارها چقدر عزیزند وقتی بهترین مخلوقات خدا را در خود جای می دهند...
اینان که قدر دیوار ها را نمی دانند، هیچ وقت بی خانمان نشده اند.
دیوارها رازدارترین دوستهای عالمند.

وقتی در و دیوار با هم ترکیب می‌شوند، ما بینشان یک «آه» است. آهی که تمام زمین و زمان را خداوند برای او خلق کرد.
این دیوارها مهم اند... همان دیوارهایی که خاطره ی یک آه را هزار سال است به دوش می کشند، همان دیواری هایی که به کین دشمنان خدا بارها خراب شده اند، اما چه می‌فهمد شیطان که در دلهای مومنان هیچ دیواری خراب نمی شود؛ مگر برای آبادانی.
حالا هر چه میخواهند از ما بکُشند، هر چه می‌خواهند دیوارها را خراب کنند، اصلا بگذار خیال کنند جان ما را زیر آوار دیوارهایی که با بمبها خراب می‌کنند مدفون کرده‌اند. آنها چه می فهند «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» یعنی چه!
ما دوباره همه ی دیوارهای خوبمان را می‌سازیم.



جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چقدر این روزها غصه بخورم خوب است؟

عفیفه بودن کمرنگ شده . . .

همین.



جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تنهایی سهم کوچکی از

اشک‌های داغ

مادریست که

نام

پسرش را 29 سال است هجی کرده است

و او را ندیده است.

تنهایی سهم همان قطره اشک‌های داغ است

تنهایی همان لحظه‌های بی توست

تنهایی ، مادر تنهای تنهای تنهای پشت درخت انار است

 



جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یادم است هر وقت توی مدرسه شیطنت می‌کردم ناظمان می‌گفت فردا "ولی"ات را بیاور. دبیرستان که بودم ولی‌ام از من خیلی دور بود، آن سر دنیا زندگی می‌کرد و من این سر دنیا بودم. ناظممان هم می‌دانست و زیاد به من گیر نمی‌داد، فقط همیشه به عینک بی‌دسته‌ام می‌خندید و هر وقت می‌دی‌دم می‌گفت: "حسینیه! تو این عینک را درست نکردی؟!" من هم می‌گفتم درستش می‌کنم خانم!

بعد هم با نوک پا از جلویش رد می‌شدم و می‌رفتم. راستش رغبتی به درست کردن عینک نداشتم، بیشتر دلم می‌خواست که یکی دیگر بخرم اما چون مادر و پدرم را فقط پنج‌شنبه ها و جمعه‌ها می‌دیدم و آنقدر حرف و کارهای مهم دیگر بود که فرصتش پیش نمی‌آمد که چیزی بگویم. حالا اینکه چرا با نوک پا از جلوی ناظم رد می‌شدم هم داستان دارد!

کفشم 3 سانت پاشنه داشت و تق تق صدا می‌کرد. آن موقع ها سوم دبیرستان بودم، بچه‌ی بدی نبودم، درس متوسطی داشتم و اهل خیلی از برنامه‌هایی که بچه‌های هنرستان کم و بیش درگیرش بودند، نبودم. البته یک شیطنت‌هایی در آزار و اذیت معلم‌‌ها داشتیم که خیلی شدید نبود! در حد انداختن نیمکت‌مان و بهم ریختن کلاس برای چند دقیقه و صدای قاه قاه خندیدن بچه‌ها و هول کردن معلم بیچاره! سه نفری که روی یک نیمکت بودیم با هماهنگی هم این فداکاری را وقتی می‌کردیم که واقعا از یکنواختی کلاس به ستوه می‌آمدیم. -نیمکتمان پایه‌ی اتصالش به زمین زاویه نداشت و گرد بود. - بگذرم!

داشتم کفش پاشنه‌دارم را می نوشتم... خیلی سال پیش بود، هنوز کفشم را یادم هست. چون جزو معدود چیزهایی بود که در موردشان نظر داده بودم! اصولا همیشه و همچنان به هر چیزی که برایم می‌گرفتند راضی بودم و حتی اگر مورد پسندم نبود از آن استفاده می کردم. یادم هست کفشم سورمه‌ای و کرم بود با یک سگک گنده رویش. از ترس خانم ناظممان هر وقت می‌دیدمش روی پنجه‌ی پا راه می‌رفتم که یک وقت به صدای کفشم گیر ندهد. البته از طرز راه رفتنم حکما فهمیده بود ولی چون بچه ی بی درد سری بودم و کنار خانواده‌ام نبودم تا آخر سال جز گیر دادن به دسته‌ی عینکم به چیز دیگری گیر نداد. که به‌ام بگوید : "حسینیه! فردا ولی‌ات را بیاور."

تا دم کارنامه گرفتن‌ها اصولا کسی درخواست دیدار با ولی ام که اجبارا به شهر دیگری منتقل شده‌ بودند را نداشت مگر برای گرفتن کمک به مدرسه. از آن سال‌ها خیلی گذشته. الان جز ولی ، یک واژه‌ی ولی دم هم یاد گرفته ام که چه معنی‌ایی می‌دهد.

اما...

من این روزها یک ولیِ روح دارم؛ که تویی! مواخذه شده‌ام، برای کاری که نکردم و کاری که کردم. حالا به من گفته‌اند ولی‌ات را بیاور! ولی‌ات را بیاور تا بفهمیم که این حسینیه! چرا از کسی طلب ندارد!

حالا تو ولی من، شیطنت نکردم، جرمم تنها این است که به روزی دهنده بودن خدا ایمان دارم.

تو بیا وساطت مرا بکن و بگو صلوات هم می‌شود روزی آدم باشد!

البته اگر واقعا واقعا می‌شود صلوات روزی مرا برساند!!!

همین.

 

با احترام

"یاسِ تو"



پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


نیشتر می‌زنی به دلم و می‌روی؟!

از قدیم نیشتر که میزدند به زخم، بعدش مرهم می‌گذاشتند...



پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو خوب‌ترین خوبی هستی که خوب می‌خوانی‌ام!

همین.



پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


و تو نمی دانی که چقدر بوی این عطر کوچکِ شیشه آبی... مرا آرام میکند.

همان عطر یاسی که یک روز از باغبان باغ لاله ها رسید به من.... و هنوز چقدر عطر یاس در کوچه پس کوچه های دلم می پی چد.



سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من از اهل آسمان نیستم، یک بیابانگرد کولی هستم که چند روزیست که دستهای مهربانِ مردی را قرض کرده‌ام که دست‌هایش دیگر به کارش نمی‌آمدند...



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اصلا بگذار همه بفهمند که هیچ کجای دنیا جایم نیست...



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اصلا کسی چه میفهمد که خدا چطور این همه سهم من کرده از دنیا و آسمانش، سهم منی که نه بال دارم و نه پرواز بلدم و نه ستاره‌ام... تنها دخترکی آواره در من است که پناه به "بی نهایتی" برده.



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


سکوت صبحم را صدای جیک‌جیک گنجشکک‌هایی که تازه تمرین پرواز می‌کنند، میشکنند.

نه چای داغ هست، نه شیرینی. تنها خاطره‌ی مبهم و لطیفی از طرح نگاهت جا مانده‌است گوشه‌ی ذهنم که غمِ آلوده به خیسیِ مزمنی را ارمغان صبحِ گرمِ تنهایی‌ِ اردی‌بهشتی‌ام می‌کند.

×××

مادربزرگِ نگرانی که در من زنده‌گی می‌کند مدام «حمد» می‌خواند، ایمانش به شفای حمد بیشتر از شفای دستِ دکترهاست، همیشه می‌گوید: "تا حمد نباشد، دکترها کاری ازشان برنمی‌آید." دخترک لجبازی که در من زنده‌گی می‌کند می‌گوید: "آخر ننه نقلی جان! این همه دکتر خارجیِ حاذق داریم که نه می‌دانند حمد چیست، نه می‌فهمند خدا کیست! آنها چطور شفا می‌دهند؟"

لبخند عمیقی می‌زند که می‌رود و تا کنج دل دخترک لجباز را آب و جارو می‌کند، دست مهربانش را می‌کشد روی سرش و می‌گوید: "دختر جان! آن دکترهای خارجیِ حاذق فقط جسم بیمار را شفا می‌دهند، آن هم به اذن همان صاحبِ حمد، وگرنه با روح و جان بیمار کاری ندارند که! شفای کامل یعنی رها شدن از گرفتاری و سلامتی روح و جسم با هم."

بعد نگاه می‌کند به هیچ‌کجای جهان و می‌گوید: «کاری که از ما بر می‌آید حمد خواندن است و کاری که از دکترها بر‌می‌آید همان حاذق بودن و طبابت کردن.»

دخترک لجباز، موهای چتری‌اش را می‌ریزد توی چشم‌هایش و می‌رود یک گوشه‌ی دنج کز می‌کند و زیر لب چیزهایی می‌گوید که مادربزرگ نفهمد، مادربزرگ نجوای نام «احد» را می‌شنود و شروع می‌کند به بافتن گیس‌های سفیدش و همانطور زیر لب برایت حمد می‌خواند.

×××

من هم «انیس»× را دست می‌گیرم و رو به آفتابی که خودش را تا دم پنجره‌ی اتاق عقب کشیده است، با صدای ریز گنجشکک‌ها شروع می‌کنم به «حمد» خواندن...

 

×انیس:‌حبل اللهِ فیروزه‌ای من

پ.ن: روز میلادِ سیدمحمدجوادِ سیدرضا علیهم السلام است.

 



شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


صدای تو

جادویی دارد که ذهن را تسخیر می کند.

 


سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قسمت من از دنیا

تو را نداشتن است...



یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


می‌گویند عیدست، زهی خیال باطل

تو که نباشی

من که نباشم

عید کجا بود؟!

 


دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یه مدته که دیگه توی دفتری حرفهام نمینویسم

شاید یک سال یا بیشتر از این قضیه می‌گذره، بهار اسمس زده بهم میگه که می دونی چندتا از دفترات دست منه؟! میگه توی اتاقم پر از عطر یاسه...

ولی نمی‌دونه که همه ی اون دفترها و نوشته ها و گلهایی که روئیدن توی دفترها همه و همه برای بهار بوده...

دلم برای مدرسه تنگ شده، خیلی هم تنگ... دلم برای اون نامه ها و گلها و بهارها تنگ شده

دلم برای خودم که رد نگاهم مونده بود روی دیوار کلاس مقدسم تنگ شده

دلم برای بچه های عترت تنگ شده

نمیدونم چرا هرجای دنیا که هستم بازم دلم برای کلاس «عترتم» تنگ میشه

الان بچه‌های «امام صادق علیه السلام» خیلی عالی‌اند، خیلی.

فقط عترت فازش متفاوت بود با همه ی مدرسه هایی که بودم، اصلا نمیدونم چرا این همه دلتنگی نوشتم ، اما حقیقت دل تنگیم رو ننوشتم...

ننوشتم این دردی که پیچیده توی وجودم از تنگی قفس تنه... اصلا نوشتنم نمیاد

نمیتونم بنویسم که دلم چقدر تنگه و چقدر این دل تاب میاره این همه تنگنا را...

 


دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


نمی‌دانی چقدر اشک دارم وقتی

تو  می‌روی و من خیره به پیچ کوچه منتظرت می‌مانم.

 


دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اصلا نمی‌دانم اگر این تسبیح دانه آبی‌ه فیروزه‌ای نبود

چطور تو را بو می‌کشیدم

اگر این دانه دانه‌های آبی نبود چطور دست‌های مهربانت را لمس می‌کردم

دلم می‌خواهد نفس به نفست ذکر بگویم...

بیا با هم دعا بخوانیم.

 


شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سلام ابر بهاری من، که باران زای چشمهای خسته و مبهم منی

این روزها اول بهار است، بهار فصل توست که همیشه شکوفه‌ی بادامی، دلم لک زده برای آن شکوفه‌های قشنگ باغت

حتما درخت‌هایت چاقاله زده و باغبان مهربانی به درخت‌هایت رسیدگی می‌کند، اما عزیز خیلی سختش است که تا باغ بیاید و برگردد...

چقدر عیدها برای تو دلتنگترم، نه که تو هروقت باشی عید است و هر روز من دلتنگی‌ات از چشم‌هایم می‌چکد، برای همین دلتنگ‌تر می‌شوم.

می‌دانی امروز که در شاه عبدالعظیم یک‌هو آمدی جلوی چشمم، احساس کردم روی غنچه‌ی لب‌هایت لبخند شکوفه کرده، غمِ توی چشم‌هایت معلوم نبود بس که با خودت لبخند و شور آورده بودی... اصلا حواسم پرت گوشه‌ای از دنیا بود که تو آنجا نبودی، اما تو با آن لبخند جاودانه‌ات آمدی به میهمانی دلم.

شکوفه‌ی بادامم... دلم برایت تنگ تنگ تنگ است.

فقط دلم یک بلوز گل‌بهی یقه مردانه می‌خواهد، همین.



شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


بینهایتِ تودر من جریان دارد... احساس می‌کنم خیلی بزرگ شده ام....

 


سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تو کجای عالمی که همه جا هستی؟؟

 


سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


بعد از هزار هزار سال تنهایی‬
‫بعد از هزار هزار شب سیب‌های سر نیزه‬
‫بالاخره آمد به مهمانی‌ام، همان کسی که هزاران سال منتظرش بودم‬
‫من را در پیچ جاده‌ی منتهی به خودم پیدا کرد‬
‫و برد به جاده‌ای که منتهی به خداست‬
‫اهدنا الصراط المستقیم... یا الله‬
 
 


یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


اینکه لبخند جاودانه‌ات اینجای دنیا باشد

و صدایت یک جای دیگرِ این جهان بزرگ... انصاف نیست! همین.



یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


من هنوز همان یاسم

که در عمق متروک محرابی

از چشم همه‌ی دنیا مخفی شده‌ام...



پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


درخت دچار چشم‌های کبوتر

 کبوتر محتاج آغوش امن درخت

درخت ریشه در زمین سرد

کبوتر رها از حصار دیوارها

 

کبوتر محتاج درخت و درخت دچار کبوتر

عشق درخت کجا و نیاز کبوتر کجا....

 


سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


"گل یاسی که برای عزیز آوردید داخل جانمازشان پهن است"

گل یاس و جانماز عزیز . . .

"عجب حسیه دنبالش"

 


جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


گفتم ببینمت شاید آتش این اشتیاق چندین هزار ساله، فرو نشیند و این دریای جوشان دلم کمی خنک و لطیف شود و ماهی های احساسم باز بازی‌های کودکانه‌شان را از سر بگیرند.

اما نشد، آمدم و تو در آن لباس صورتی که  جز صورت مهربان و دستهای گرمت چیزی دیده نمی‌شد، دیدم. آتش اشتیاق عشقت در دلم هزار برابر شد و آنقدر بزرگ شد و بزرگ شد و بزرگ شد، که بغضی که از ازل در دلم بود ترکید...

نمی‌دانم چند ساعت و چند روز و چند ماه گریه کرده ام، اما چشمهای انتظارم که به در خشک شده بود از اشک هم خشک شد.

می‌گویند چشم که از اشک خشک شود کم کم به خون خود تر می‌شود و من نمی دانم که این اشک‌ها از دلتنگی نداشتن توست، یا از اشتیاق داشتن تو... نمی‌دانم.

 


جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


امروز صبح زود خوابت را دیدم...

کی می‌شود که خودت را ببینم.



دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


فکر کن به یکی بگویی: "ماه من..."

بعد بگوید: "ماه توام

همیشه به گرد خورشید دلت در حال طوافم."

فکر کنم حس خوبی به آدم دست می‌ده! :-)

 


یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


من مهربان ندارم . . . درست مثل تو

کاش می‌شد تو مهربان من باشی و من مهربان تو.

 

 


یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خواب دیدم با من مهربان شده

خواب دیدم لبخندش را

خواب دیدم چشمهایش به من دوخته شده

 

خوب است که خواب می‌بی‌نم

خوب است که در خواب آرزوهایم را می‌بی‌نم

خوب است که در خواب زنده‌گی می‌کنم....

 


یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


از آسمان گل می بارید و زمین لاله زار بود

نه سرمای برف جلودار عشق بود

نه دوری راه و نه هیچ بهانه‌ای

"من بودم و چشمان تو

نه آتشی و نه گِلی

چیزی میدانم ازین

دیوانگی و عاقلی..."*

 

*افشین یداللهی



پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چشمهایم کم فروغ شده، دیگر غزل نمیریزد به دامان کلمات، تو که نیستی من در خودم هم غریبم چه رسد به این شهر بزرگ بی در و پیکر. در پرسه زدن‌های شبانه‌ گم شده‌ام، نه که ماه در آسمان نبود، راه گم شده بود و من تنها و خسته و خسته و تنها در خیابان کوچک منتهی به ازدحام قدم میزدم.

راستی تو کجای دنیا من را ول کرده ای و رفته ای؟ من مانده ام و یک عکس از تو که روز و شب به آن خیره می‌شوم و دست می کشم به مهتابی صورتت و آفتابی چشم‌هایت و شب موهایت...

عکست همانطور جوان مانده و من روز به روز از غم ندیدنت پیر و پیرتر می‌شوم...

یک کم فراموشی گرفته‌ام، نمیدانم از فشار این سر دردهای بی هنگام است یا نه، 20 سال است که سرم بی درد نبوده، اما حالا پردردتر شده، اما از وقتی که گفتی به من وقتهایی که درد دارم تو به من نزدیکتری، به طرز جنون آمیزی این درد را میستایم تا بلکه وقت درد تو به من نزدیکتر شوی، آن وقتهایی که درد آنقدر شدید است که تمرکز حمد خواندن هم ندارم دست تو را حس می کنم که گذاشته‌ایش روی سرم و برایم حمد می خوانی و دست تو شفاست.

گرطبیبانه بیایی به سر بالینم ..... به دوعالم ندهم لذت بیماری را

 


چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


هر چقدر جفا کنم جز وفا از تو نمی‌بی‌نم . . .

مرا بخش که صدای دلنشین تو را در هیاهوی ازدحام دنیا گم می‌کنم

مرا ببخش که رد عمیق نگاهت را با خواهش‌های نفسم مسدود می‌کنم

مرا ببخش که دست یاری تو را می‌بی‌نم و دست سمت خلایق دراز می‌کنم

مرا ببخش که بی‌ایمانی‌ام را  تنبلی و سختی تعبیر می@کنم

مرا ببخش که یار ِ تو، یارم ، نبودم

مرا ببخش و باز مرا به خود خوان

امشب صدایت بغض هزار ساله‌ی مرا شکاند و اشک‌ها سر مست از رهایی باران شدند.

 


چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


قضیه‌ی حمد و توحید خواندن را جدی بگیر!

از من گفتن بود.

 


چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم برای لب‌خندت تنگِ تنگ است، من که شاعر نیستم که برای لب‌خندهایت شعر بگویم... من فقط یه نثر نویس ساده‌ام که گیر کرده ام لای کوک‌های چادرم.

مثل گل‌های نرگس خشک شده‌ی روی دیوار، دل‌تنگم، دل تنگ و صبور... کنار توام و از تو دورم و این چه حس لعنتیِ سختیست.

بغضم تمامی ندارد، درست مثل سردردهای این‌روزهایم که تمام نمی‌شود و این دندان درد بدتر از بد!

نه که دلم بخواهد غر بزنم ها! نه!!! فقط دلم خیلی پر است. نه که از تو پر باشد ها! آن هم نه... شاید اثر این دردها و این مسکن‌هاست که می‌آیند و می‌روند. باز دوباره بغض کرده‌ام و گوشه‌ی لبم می‌پرد، حتی وقتی با لبخند می‌آیی و دست می‌کشی روی صورتم، باز هم این بغض لعنتی جمع نمیشود و قطره قطره می‌چکد پایین.خودم را جمع می‌کنم و به هر زحمتی هست کشان کشان می‌روم توی آشپزخانه، همه‌ی نیروی اندکم را جمع می‌کنم توی دست‌هایم، آرام آرام شروع می‌کنم به قاچ کردن به. همان به‌ای که کال بود و طعم گسش ترش بود و هنوز ته رنگش سبز و بود و زرد نشده بود. که بغضم می‌ترکد و خورشت به‌ام شور می‌شود.

 

پ.ن: به قول فاضل:

تشنگان‌مهر محتاج ترحّم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از جدایی بهتر است

کاش دست دوستی هرگز نمی‌دادی به من

«آرزوی وصل» از «بیم جدایی» بهتر است

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من ازدحام آدمهایی‌ست که نگاهشان به ماه است...

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من دخترکی‌ست

موسپید

که لبخندهایش طعم بهارنارنج می‌دهد

در چشم‌هایش دوجین ستاره‌ی وحشی دارد

و در تک‌تک سر انگشت‌هایش معجز‌ه‌ی عیسوی

قدم‌هایش مرا می‌برد به عرش

بس که عشق را دور می‌زند . . .

و من نشسته‌ام روی فرش و نقاشی‌اش می‌کنم.

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


شب‌ها کابوس رفتن تو تا سحر بیدار نگهم می‌دارد...

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


وقتی کسی پای رفتنش می‌گیره

نباید جلوش رو گرفت

چون حتی اگر بمونه هم . . . رفتنیه

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من خدایی‌ست که همه‌اش درد می‌آفریند...

 


شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من، منی‌ست که

آرزوهایم را می‌کشد.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من پیرمردی‌ست، سخت‌ و نرم

سخت مثل سنگ و نرم مثل آب

در کارها سخت در آدمها نرم.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من ماه‌ای‌ست ساکت

روشن

عاشق

که هزار ستاره را نور می‌دهد

اما دستم به‌اش نمی‌رسد.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من زنی دل‌تنگ است

که دلش برای شانه‌های تو سخت تنگ شده‌است

برای چشمهای خرمایی‌ات

که کمی ناز را لابلای کلمات نصفه‌اش بفروشد به نگاهت

دلش تنگ شده است برای صدای تو که محبت‌ بپاشد به احساس شکسته‌اش

دلش تنگ شده برای بغض نداشتن

نترسیدن

ساکن شدن... ساکت نشدن...



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من ماهی‌ای‌ست

که از آب بیرون افتاده

اسپندوار پریدنش هم تمام شده

حالا دیگر نفسی نمانده

اما جان از بدنش نمی‌رود...



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من مجنونی‌ست که زنجیر زلف آشفته‌اش را پاره کرده است

می‌دود و نمی‌رسد به خود

اشک می‌ریزد و تمام نمی‌شود اقیانوس چشم‌هایش

می‌خندد و هیچ گلی شکوفه نمی‌کند

و من دنبال لیلی‌اش همه‌ی آدم‌های این شهر را ورق زده‌ام

و نیافته‌ام.

همین.

 

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من رسولی‌ست

که چراغی روشن دارد

راهی فراخ را نشان می‌دهد

و لبخندی همیشگی

اما من

از او دور دور دور دورم...

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


این سر دردها و درد سرها آخر مرا از پا می‌اندازند

اگر تو

دردهای مرا نگیری

با تو تحمل درد هم زیباست...

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من محتسبی‌ست که مدام مرا حد می زند . . .

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


 

دفتر کهنه خاطرات من همیشه خیس است‬

‫اصلا این اشکها تمامی ندارد‬،
هر وقت خاطراتم را ورق می‌زنم... می‌بارم.


پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


استادم می گفت‬:

"‫درد نام دیگر من است‬

‫من چگونه خویش را صدا کنم‬..."
‫خب استاد مشق درد برای ما میکرد‬
‫و ما سر کلاس درد می آموختیم‬
‫حالا درد پس می دهیم‬
‫همین
پ.ن: نام کوچک استادم قیصر بود...
 


پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


سنگ سفید آرامگاه من سینه‌ی گرم توست

کبوترانه مرا به آغوش بکش

تا در آرامگاه ابدی‌ام

آرام بگیرم...



دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


همانا خداوند انسان را در رنج پیچید . . .

پس بِرَنج یاس . . .

بِرَنج از این دنیا . . .



پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خوابم می‌آید اما نوشتن مرا می‌برد به دنیای خیال‌ها و حرف‌ها و دل‌ها

همین

 


سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


برف می‌آید

برف زمستانی

بچه‌ها می‌خندند

اما من نگران سپیدی موهای توام، وقتی می‌آیی خانه

موهای سفید و جوانت

که زیر سپیدی برف‌ها مخفی شده اند. چقدر رنج می‌کشد جوانی‌ای که موهای نازک و نرمش سفید شده است. دلم نوازش آشفتگی موهایت را می‌خواهد.

 

 


دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تو الان دقیقا کجای عالمی؟!

بگو می خوام بدنم!

گرای دقیق بده.

 


یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من به تو حساسم

به تک تک حروف اسمت

به الف قامتت

به راز چشم‌هایت

به سکوت لبهایت

به رنگ گل بهی پیراهنت

و حتی به تک تک موهایت حساسم.

همین.

 


یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو هیچ وقت تمام نمی‌شوی . . .

هیچ وقت . . . هیچ وقت . . .

 


یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


مدام می‌گوید من را ببخش.

آخر من تو را به که ببخشم؟

وقتی بی تو می‌می‌رم.

 


چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بند بند وجودم

بنده به وجودت

به بند بکش مرا و رها کن مرا از بند خودم.

-----

باز تب کرده‌ای و من داغم

باز تب کرده‌ام و تو داغی

اصلا معلوم نیست تو مریض شده ای یا من...؟!



شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلم برای بهشت زهرا تنگ شده
رفته بودم جنوب، دوکوهه
یه مزار شهید گمنام روبرو حسینیه حاج همت بود
شام غریبان رفته بودیم اونجا
بعد همه جا تاریک بود
صدای سینه زنی از توی حسینیه مییومد
کلی شمع روی قبر و کنارش روشن کرده بودن
قبر از زمین فاصله داشت و بلند بود
صورتمو گذاشتم روی قبر
شب سردی بود
اما
حس اون لحظات خیلی قشنگ بود...
پ.ن: چقدر حرف نگفته دارم...
 


جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اسم اینجا شد دل‌تنگی‌های صبا، البته دل‌نوشت‌های صبا بود

و این دل جز دل‌تنگی چیزی ننوشت که ننوشت که ننوشت

اصلا خدا وقتی به همه دل می‌داد، به من دل نداد!

آدمی که خدا بهش دل نداده باشه باید یه چیزی تو مایه‌های یه عنصر اضافی باشه، آخه خدا که دل و دل‌دار همه‌ی عالمه مگه می‌شه به کسی دل نده؟!

خب نمی‌شه، از اونجایی که نمی‌شه گفت می‌خوام بهت دل ندم! جاش چی می‌خوای؟!

منم که توی سرم پر از شر و شور بود، گفتم شراره ام را افزون کن

خدا هم لبخند زد و جای دل یه مشت "عشق" پاشید روی صورتم

بعدش گفت برو تو دنیا عشق کن، این تو و این هم یم مشت عشقِ اضافه

همه عالم دل دارند الا تو که دل نداری، چون من بهت دل ندادم

برو هر وقت تونستی که این عشق رو درست خرج کنی بهت دل می‌دم، بهت دل می‌بندم.

حالا این من، با یه مشت عشقِ اضافه اینجای جهان وایستادم، دل‌م تنگه، هی دل دل می‌کنم ببینم که کی دل خدا میاد سمتم و بهم دل می‌ده.

انگاری هنوز که هنوزه حتی اندازه‌ی یه سر سوزن از این عشقِِ اضافه درست استفاده نکردم که خدا هنوز که هنوزه بهم دل نداده

حالا

این من و یک دل‌ِ تنگ، اون خدای دل‌دار

این من و یک مشت عشقِ اضافه اون خدای عشق‌باز

این من و یک عالمه فکر و بکر و راه اون خدایی که یک صراط بیشتر نداره

این  من و یک عمر خطا اون خدایی که خطاپوش و ستاره

این من و یک سلاح و یک کاسه‌ی اشک اون خدایی که جهاد رو دوست داره

این من و یک آرزوی سرخ اون خدایی که شهیده

این من و یک توبه اون خدایی که توبه پذیره

 

این من و یک مشت عشقِ اضافه اون خدایی که ...

 


دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


حس قایق پهلو گرفته ای را دارم

که می خواهد این به گِل نشستنش به خاطر تو باشد

بیا پهلویم، پهلو بگیر.

 


دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تقدیر من را یک روز

شمس الدین سرود....

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

قضای آسمانست این و دیگر گون نخواهد شد

آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

ساز شرع از این افسانه........... بی‌قانون............... نخواهد شد!

مشوی ای دیده نقش غم

که زخم تیغ دلدار است....

 

و در کل نخواهد شد! :-) !!! تقصیر حافظ است که تقدیر من را با نخواهد شد سرود!

 

 


یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


آدمها وقتی خیلی دل‌تنگ می‌شوند

مریض می‌شوند،

درست مثل الان من!

 


یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


می‌آیی و می‎‌رود هر چه غم بود.

 


جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


آیا واقعا این تویی  که باز  از پیچ کوچه آمده ای یا نه؟!
انگار دیگر چشمهایم کم سو شده، قدرت تشخیص هم ندارد و یا شاید باورم کمی زیر باران اشک‌هایم نم کشیده است!

آیا واقعاً این تویی که آمده‌ای....

 

 

 

 

کمی گنگم، البته از کمی، کمی بیشتر!



جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


کم کم این احساس حساسم زیر فشارِ ِ وارده محکم می‌شود.

مثل یک مسافر زنده‌گی می‌کنم

مسافری که دل نبسته و دل نکنده

مسافری که لبخندها و اشک‌هایش برابر نیستند

مسافری که از نیت و عمق کارهایش نمی‌پرسند، بلکه دنبال نتیجه‌ هستند.

مسافری که هیچ کارش نتیجه‌ای نداشت و لاجرم بار سفر بست.

مسافری که هنوز نرفته، رسیده است.

مسافری که مقصد، کف پایش است...

 


دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


داشتیم مادرهایی که

التماس میکردند که بچه هاشون شهید بشند

داشتیم مادرهایی که

خودشون لباس رزم و شهادت تن بچه هاشون می کردند

داشتیم مادرهایی که

حتی پشت بچه‌شون که رفت به میدون جنگ نگاه نکردن

داشتیم مادرهایی که

وقتی جنازه بچه‌شون رو براشون آوردن، نیومدن که حتی تحویلشون بگیرن چه برسه به خم به ابرو آوردن

داشتیم مادرهایی که...

داشتیم

و هنوز هم داریم مادرهای «زینبی»



دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یه بغضی دارم...

ناپیدا...

سنگین...

عمیق...

درد آور...

 

 


دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سلام که نام مقدس خداست بر تو

سلام خدا بر تو

و سلام بهترین خلق بر تو

اگر دوست داشتی هم سلام دل‌شکسته‌ی من هم برتو، همین سلام شکسته و بسته را بیشتر ندارم که برای تو پست کنم.

چقدر دنبال تو باشم خوب است؟!

چقدر آدمها را ورق زده باشم که در سطر سطر مخفی دلشان تو را بخوانم خوب است؟

چقدر پشت قاب پنجره‌ی اتاق زل زده باشم به ماه خوب است؟!

انگار همه‌ی آدم‌های دنیا را گشته‌ام دنبال تو، اما هر قسمت از تو را در جایی از جهان پیدا کردم، تکه تکه و ارباً اربا، و همین شد که عاشق شدم بر جهان، جهانی که هر تکه‌اش تو هستی. و هر تکه‌ات در جایی متجلی شده است.

مربع

تازه‌گی‌ها تو را جایی پیدا کرده‌ام که خیلی زیاد آنجا هستی!! یعنی یک جایی را پیدا کرده‌ام که خیلی تو است! یک آدمی که تو است اما نیست! هست و نیست! نیست و هست، و همین بود و نبودش مرا سرگشته‌تر کرده است.

اصلا آهای تو، جانِ من، آهای جانِ من، کجایی تو؟!

خب بیا! بیا دیگر!! من از بی تویی سخت هراسانم.

 

 


جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چند عکس و نوشته جسته گریخته من باب دیوارهای خونه من

دیوار وردی

- برای ورود به هر منزل باید آدابی به جا آورد، و نه که فکر کنی من گفته ام! نه، سنت  رسول الله صلوات الله علیه و آله است.

- نه که خیال کنی همین یک دیوار ورودی هست! نه

- دیوارها با من حرف می‌زنند، نه که الان این را فهمیده باشم! نه، پنج ساله بودم که فهمیدم دیوارها با من حرف می‌زنند و حتی‌تر خیلی از چیزهای دیگر هم بودند که صدای حرف‌هایشان می‌آمد.

- هر کجا که وارد می‌شوم، دیوارهایش شروع می‌کنند به حرف زدن.

- دیوارهای خانه‌ی من اسم دارند، نه که همه‌شان اسم داشته باشند! نه، آنهایی که حرف‌های خوب دارند اسم دارند.

- نه که فکر کنی همه‌ی دیوارهای خانه‌ی من این طور خوبند! نه، بعضی‌هاشان تکرار یک خاطره‌ی ساده‌ی تکراری‌اند.

 

دیوار هیأت

- بزرگ‌ترین دیوار صاف خانه‌ی من.

- کتیبه‌ی این دیوار یادگار شبیست که در خانه‌ام به نام خانم فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها، هیأت داشتیم...

دیوار سلام

- دیوار سلام، دیشب این شکلی شد، اصلا بهانه نوشتن این پست همین دیوار بود، و اصلا‌تر شهید گمنام بود.

- فکر نمی‌کردم یک روز شهید گمنامی که سه‌شنبه‌ها با او قرار دارم، بیاید و مهمان حرف‌های خوب دلم باشد. بیاید هر صبح به سلام من، به نگاه من و به درون من.

 

پ.ن:

- اسم خانه‌ام "خانه‌ی آرامش" است.

- تصاویر از آنچه که در اینجا می‌بینید، بزرگتر است!

- کیفیت پایین تصاویر را نگذارید پای ایجاد امنیت! پای دوربین موبایلی و نور اندک شب است و البته بنده هم نمی‌دانستم که قرار است این عکسها این شکلی شود!

- دیوارهای خانه‌ام را خودم و یوسف، دو نفری کاغذ دیواری کردیم :-) این شروع ماجرای حرف زدن دیوارهاست.

- یکی از دلایل نوشتنم، ثبت حرف‌هاییست که آمدنشان تنها به واسطه‌ی نوشتن است و این حرف‌ها را دخترکانم می‌خوانند اما نمی‌شنوند.

- ادامه دارد . . . !! در تگِ: #از من ها، #خونه

 


جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خیلی وقتها نصفه شب‌ها بیدار می‌شوم و عکست را نگاه می‌کنم و به خود می‌گویم :

"هست، راحت بخواب . . . "



دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


افسار مادیان چموش و وحشی‌ای را گرفته‌ای که یک عمر است بیابان گرد است

افسارش را نه باید محکم بکشی که لجام صورتش را زخم کند

نه آنقدر شل بگیری که دیوانه‌وار به هر طرف که می‌خواهد برود.

البته تو* می‌دانی!

بلدی چطور رامش کنی . . . رامم کنی.

 

 

پ.ن: گفت صاحب اختیارید، خواستم بگویم صاحب اختیارم کسیست که رامم** کرده، افسار به دست اوست.

 

* گمنام و مفقود الاثر من

** هنوز هم سرکش و نافرمانم، اما کمی اهلی و رام شده‌ام.



دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یک عدد بید مجنون توی دلم داشتم

که نیست!

کسی خبری از آن ندارد؟!



شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله



وقتی از طرف فرشته‌های خداوند سنگسار شد
دلش تبدیل به سنگ شد
نگاهش تار شد
و کلامش خشکید
اما در فکرش، گلی جوانه زد که نامش را "توبه*" گذاشت

 


* از تو به من: بنده‌ی من بخشیدمت برخیز.



شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


معلق که می‌شوم

دستت میآید و مرا می‎‌کشد بالا...

بالا و بالاتر...

 


یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


جلوی دیوار که بایستی و حرف بزنی یک صدایی مثل نجوا بر میگردد سمتت!

جلوی تو، نه !

حرف‌هایم را درسته می‌خوری!!

 


یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


فراموش کرده‌ام همه چیز را

تاریخ قرارها

وقت مدارها

ساعت دیدارها

و

حتی نام کوچک خودم را

همه را فراموش کرده ام

تنها چیزی که به یاد می‌آورم

الف قامت توست

و نام توست

که مدام در ذهنم تکرار می‌شود...

 

 


شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلم می‌خواهد پیدایت کنم

بیایی

آنوقت به چشم‌هایت خیره شوم

و طعم صداقت را از اشکهایت بپرسم

و لبخند بزنم به همه‌ی دنیا

که به نام تو شک داشت و من دلم قرص است

که تو تنها اشکی

اشکی محکم و گرم و صادقانه

 


سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چقدر خوب است که اینقدر ساده‌ام

هر کس بخواهد می‌تواند با زدن یک دکمه

خاموشم کند.

دینگ!

بای بای ... :-)



سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


برای نوه‌ام

آمده بود به هزار لبخند و نگاه عاشقانه

آمده بود که گرمای دستانت را تب‌دار کند

آمده بود به برکت و روزی

اما تو

فقط به سردی این عصر ایمان داشتی.

 


پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سلام

ســــــــــــــــلام

آه . . .

ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام

آن‌طرف خط نیستی؟!

. . .

نیســـتی . . .

و وقتی نباشی

. . .

نباشی . . .

 

دلم به درد آمد . . .

آهـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


صد و یک هزار قطره اشک چکید

و صد و دو هزار آرزوی خوب پر گرفت، برای تو که نیستی

. . .

. . .

. . .

نگاه کن از نامه‌ام باران می‌آید . . .

خیره شو به کلمات شکسته‌ام و دست بکش به احساس تنهایی لابلای خطوط موازی ورق‌ها

مثل من که دلتنگ‌ت می‌شوم، دست می‌کشم به حرف حرفِ واژه‌هایی که روی آن خطوط آبی به خود پیچیده‌اند و عاشقانه‌ترین نامه‌ی دنیا را تحریر کرده‌اند.

دلم نامه‌های قدیمی را می‌خواهد که با جوهر نوشته بشود و پر بگیرد و بیاید درست به آدرس خانه‌ی تو، بیاید و بیاید و برسد به لمس دست‌های تو و نوازش چشم‌هایت. آن‌وقت احساس می‌کنم قسمتی از خودم را برایت پست کرده‌ام، قسمتی از من که نامش "دست خط" است.

 


شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


گاهی بیا و به نگاهی دل‌غمزده‌ی خشک و سیاه مرا

باران کن.

 


شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک هو کجای دنیا رفتی؟!

دلتنگم . . .

امروز همشهری‌ات می‌گفت بیا به شهر ما

و نمی‌دانست تمام تنم خاک شهر توست.



پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قلب تو آن‌طرف عالم می‌گیرد

من این طرف عالم ‌می‌می‌رم.



شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک چیزهایی هست که رد خاطراتشون خیلی عمیقه اصلا اسمشون که می‌آید یاد آدم، میرود به دنبال خاطراتش.

مثل خرمالو و ازگیل و طعم گس‌شان که رسید به مادر و پدر و فرزند.

یا نارنگی که طعم انگشت‌های تو را می‌داد، یا نون و پنیر و خیار که طعم دستهای مرا...

یا مثلا ماکارونی و کیک کاکائویی که طعمشان مانند ندارد، یا طعم نعناهای توی حیاط خانه‌ی پدری... یا حوضی که سرش رفته بودی وضو بگیری و طرح ماهی توی ذهنت تداعی شده بود

و یا حتی شانه‌ی دیواری که تنها شانه‌ای بود که رویش گریه کرده بودی

و یا سینه‌ی مهربانی که سرت را گذاشتی رویش و دستت را روی قلبش

و یا همان قلبی که تاب دوری دستت را نداشت و گرفت

و یا لحجه‌ی شیرین تر شیرینِ تو که طعم عسل می‌دهد.

یک طعم‌ها و خاطراتی است که آدم را پرت می‌کند به یک جای دور، جای دوری که نزدیک‌ترین جای عالم به آدم است. اصلا یک جاهایی هست که می‌روی رد گامهای کسی را می‌بی‌نی که هزار سال قبل از آنجا گذشته است. یک جاهایی مثل بهشت زهرا (سلام الله علیها) یا مترو.

یک قد و بالاهایی هم هست که هر وقت هم‌تایش را می‌بی‌نی، مات می‌شوی، چشمت می‌رود دنبال گام‌های ناشناسش... و بعد به خودت می‌آیی که ای دل غافل تو کجا و این‌جای دنیا کجا....

بعد چشمت همه جا می‌گردد دنبال "تو"یش که پیدایش کند، دلش می‌خواهد آن 7ساعتش، 70 ساعت شود، هفت روز شود، هفت ماه شود هفت سال شود...نه دلش می‌خواهد آن 7تش یک عمر شود و همان جا در همان جای عالم عمرش تمام شود...

و بعد دست بگذارد روی پیشانی‌اش و به خودش بگوید ! باز تب دارم! تب دارم! تب!!!



شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


اشک‌هایم تازه تازه‌اند

به هر خبری، می‌چکند پایین.

 


جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin