حسبی الله


سکوت صبحم را صدای جیک‌جیک گنجشکک‌هایی که تازه تمرین پرواز می‌کنند، میشکنند.

نه چای داغ هست، نه شیرینی. تنها خاطره‌ی مبهم و لطیفی از طرح نگاهت جا مانده‌است گوشه‌ی ذهنم که غمِ آلوده به خیسیِ مزمنی را ارمغان صبحِ گرمِ تنهایی‌ِ اردی‌بهشتی‌ام می‌کند.

×××

مادربزرگِ نگرانی که در من زنده‌گی می‌کند مدام «حمد» می‌خواند، ایمانش به شفای حمد بیشتر از شفای دستِ دکترهاست، همیشه می‌گوید: "تا حمد نباشد، دکترها کاری ازشان برنمی‌آید." دخترک لجبازی که در من زنده‌گی می‌کند می‌گوید: "آخر ننه نقلی جان! این همه دکتر خارجیِ حاذق داریم که نه می‌دانند حمد چیست، نه می‌فهمند خدا کیست! آنها چطور شفا می‌دهند؟"

لبخند عمیقی می‌زند که می‌رود و تا کنج دل دخترک لجباز را آب و جارو می‌کند، دست مهربانش را می‌کشد روی سرش و می‌گوید: "دختر جان! آن دکترهای خارجیِ حاذق فقط جسم بیمار را شفا می‌دهند، آن هم به اذن همان صاحبِ حمد، وگرنه با روح و جان بیمار کاری ندارند که! شفای کامل یعنی رها شدن از گرفتاری و سلامتی روح و جسم با هم."

بعد نگاه می‌کند به هیچ‌کجای جهان و می‌گوید: «کاری که از ما بر می‌آید حمد خواندن است و کاری که از دکترها بر‌می‌آید همان حاذق بودن و طبابت کردن.»

دخترک لجباز، موهای چتری‌اش را می‌ریزد توی چشم‌هایش و می‌رود یک گوشه‌ی دنج کز می‌کند و زیر لب چیزهایی می‌گوید که مادربزرگ نفهمد، مادربزرگ نجوای نام «احد» را می‌شنود و شروع می‌کند به بافتن گیس‌های سفیدش و همانطور زیر لب برایت حمد می‌خواند.

×××

من هم «انیس»× را دست می‌گیرم و رو به آفتابی که خودش را تا دم پنجره‌ی اتاق عقب کشیده است، با صدای ریز گنجشکک‌ها شروع می‌کنم به «حمد» خواندن...

 

×انیس:‌حبل اللهِ فیروزه‌ای من

پ.ن: روز میلادِ سیدمحمدجوادِ سیدرضا علیهم السلام است.

 



شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


از شقیقه ها شروع میکند به تیر کشیدن تا پشت سر، این درد مزمنِ ته تغاری، تنها دلخوشی‌ام این‌ست که آخرین درد است، نگاه می‌کنم به آینه، زنی فرسوده از بار طبیعتِ ناگریز، آهسته با خود نجوا میکند: «حتما، می‌آید.» محلش نمی‌دهم و دست می‌برم زیر موهایم و جمعش می‌کنم در مشتم و با کش می‌بندمشان. نگاهم در آینه دقیق می‌شود، چند چین افتاده زیر چشمهای آن زن جوانِ امیدوار به انتظار، که در آینه‌ست. دستم را می‌گذارم روی چین‌ها و به خدا می‌گویم: «یادت باشد! این قرار مانبود این زن جوان نباید پیر شود.»
هنوز مقابل آینه‌ام، روسری مشکی‌ام را بر می‌دارم و می‌اندازمش روی سرم، زن میانسالِ لاابالی و غلط‌اندازِ توی آینه می‌گوید: «امروز عید است، روز توست، آن روسری آبی خنک را سرت کن‌.» زیاد به حرفهای زن میان‌سال اهمیت نمی‌دهم اما چون عید است روسری یاسی‌ام را برمی‌دارم و روسری مشکی را می‌اندازم روی دوشم و با خودم می‌گویم: «کی این دلم از عزا در می‌آید!»
هنوز با سنجاق روسری را محکم نکرده‌ام که دخترک شاد و خندان توی آینه به من می‌خندد و صدای خنده‌اش می‌پی‌چد توی اتاق و می‌گوید: «چه خوشگل شدی امشب.» خنده‌ام پخش می‌شود روی صورتم و می‌گویم: «تقصیر چشمهای خوشگل توست‌ بچه جان.»
درد جمع میشود بالای سرم، یک آن یادم می‌رود کجای عالمم، از درد خم می‌شوم و دستم را می‌گذارم روی آینه، زن فرسوده دستم را میگیرد، از سرمای دستش شوک غریبی می‌لغزد روی پوستم، سعی میکنم بدون کمک او بایستم و به خودم مسلط باشم.
زن لاابالی می‌گوید: «این آخرین درد است» و دست دخترک کوچک را میگیرد و میکشد و می‌بردش، دخترک بلند می‌گوید: «منو نبر، می‌خواهم پیشش باشم.» اما زن محکم دستش را می‌کشد و میگوید: «او الان دیگر به تو احتیاجی ندارد.»
دل‌شوره با آن ناخن‌های بلندش چنگ می‌زند به روحم، با حالت تهوع و گیجی‌ی عجیبی دست به یقه میشوم طاقت تحمل درد را ندارم و سرم گیج می‌رود و محکم می‌خورد به آینه، زن جوان هول میکند، می‌آید من را بگیرد که نیوفتم دستش با خرده آینه‌ها می‌بُرد، همانطور که میان آسمان و زمین نگه‌م داشته انگشت سرخ شده‌اش را می‌گذارد زیر چشمم روی چین‌ها و می‌گوید: «خدا به قرارش با تو عمل کرد.» هنوز گیجم، مثل روسری‌ام که وقتی باد می‌آید بی‌قرار می‌شود، بی‌قرارم، با خودم می‌گویم: «قرار! قرارم با او چه؟»
زن میانسال می‌گوید: «می‌آید... آن مرد آمد.» و با دستش سمت نور را نشان می‌دهد.
هنوز معلق میان زمین و آسمانم و به افتادن نزدیک، برمی‌گردم سمت نور.
از گوشه ی روسری‌ یاسی‌ام خون می‌آید تا میرسد روی چشم‌هایم.
در تاریک و روشنِ نور و خون آن مرد آمد به دنبالم،روی زمین می‌افتم و در نور و خون و قدم‌های آن مرد محو میشوم.

 


چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم کفش‌های تو را می‌خواهد که جفت شود کنار در، همان‌طور مرتب که همیشه در می‌آوری‌شان و چقدر با احترام جفتشان می‌کنی، یک بار هم که به این احترام پوتینی‌ات لبخند زده بودم گفته بودی: "این ها من را برده‌اند تا میدان و این یعنی همراهی، کسی که تا میدان بیاید باتو همراه است و از این پوتین‌ها همراه‌تر نداشته‌ام" ، از آن وقت به بعد هر وقت که پوتین‌هایت از دور می‌آیند من به احترامشان می‌ایستم.

دلم بلوز آبی روشن تو را می‌خواهد که آویزان باشد داخل کمد، همانطور ساده لابلای بقیه‌ی بلوزهای آبی و یاسی‌ات و من از لای در سرک بکشم به داخل خانه‌ات و رد نگاهم از بین درها برسد به در نیمه باز کمدت و همان‌جا بماند روی رنگ یاسی، رنگ یاسی به تو می‌آید، همانقدر که رنگ آبی روشن.

به پوتین‌هایت و بلوز آبی روشنت و یا حتی آن لباس یاسی رنگت حسودی‌ام می‌شود، همیشه به تنهایی تو در بین آدم‌ها که گاه‌گاهی آزارت می‌دهد فکر می‌کنم، و گاهی آنقدر از لای در سرک می‌کشم که طعم تلخ غصه‌ات را می‌شنوم، اما تو همچنان صبور ایستاده‌ای درست مثل پوتین‌هایت که چه کسی با آن‌ها باشد چه نباشد، ایستاده‌اند، درست مثل بلوز آبی روشنت که چه کسی توی آن باشد یا نباشد آرام است و مثل لباس یاسی‌ات که رنگ غصه‌ی من است.

زمستان‌ها را بیشتر دوست دارم، خصوصا وقت‌هایی که هوا خیلی سرد می‌شود در را باز می‌کنی و من را راه می‌دهی توی خانه‌ات و من از همانجا خیره می‌شوم به بلوزهای توی کمد و به تو که گاه‌گاهی برای خودت چای می‌ریزی و با کنترل تلوزیون سرگرم می‌شوی و یا کنار اتاق چشم‌هایت را می‌بندی و به خواب فرو می‌روی، عاشق وقت نماز خواندنت هستم که بنشینم از همان‌جا خیره بشوم به تو که چطور سجده می‌کنی. اما از همه وقت‌ها بیشتر وقتی را دوست دارم که می‌آیی می‌نشینی مقابل من...

دست نوازشت را می‌کشی به برگ‌هایم و با دقت و حوصله یکی‌یکی گل‌هایم را بو میکشی و وقتی دلت پر است با من درد دل می‌کنی و گاهی اشک‌های داغت می‌چکد روی برگ‌هایم و تو با دست‌های مهربانت برگ‌هایم را پاک می‌کنی و می‌گویی: "تو گل یاس منی"



سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


نرم نرمک می‌آیی، آهسته‌تر از نسیم صبح

می‌نشی‌نی کنار جسم خسته و مجروحم، دست مهربانت را می‌کشی روی موهای آشفته‌ام، دست بزرگ و مهربان‌ت می‌رسد به پیشانی‌ام، خنکی لطیف دستت که به داغی تبم گره می‌خورد احساس می‌کنم روحم پرواز می‌کند، می‌خواهم چشم باز کنم که ببینمت، اما می‌ترسم که بروی...

همان‌طور که خودم را جمع کرده‌ام در خودم مچاله‌تر می‌شوم و زیر لب می‌گویم: «آب، آب، آب . . . عطش.» خنکی انگشت‌های بلند و کشیده‌ات می‌رسد به لب‌هایم که می‌لرزد. یک لحظه دلم می‌خواهد دنیا همان‌جا بایستد و رد انگشت‌هایت تا ابد بماند روی این لبهای ترک خورده.

دست‌هایم را به سختی می‌کشم روی زمین تا برسد به لمس تو، اما دست‌هایم  بی‌حال می‌شود و هنوز نرسیده به تو می‌ایستد.

صدای در آهنی می‌آید، حتما دوباره بازجو است، دست مهربانت را می‌کشی روی بازوی جریحه‌دارم و انگار که درد از کنه وجودم می‌رود. آرام می‌شوم و آرام‌تر. دلم می‌خواهد تا هنوز نرفته‌ای خودم را بسپارم به موج آغوش تو.

آن بار که آمدی و گفتی که: «همیشه کنارم هستی.»  نشد با تو حرف بزنم، تا به خودم آمدم رفته بودی و من مانده بودم و رد چشم‌هایت که تا عمق جانم نفوذ کرده بود. اصلا همین چشم‌های توست که زبانم را بند آورده است و جز صدا کردن اسمت زیر شکنجه‌های این بازجوی لعنتی، چیزی نگفته‌ام.

می‌دانی! من دیگر تحمل ندارم، نه تشنگی این سه روز عطش را، و نه شکستگی سر و درد پهلو و این همه زخم را، تحمل ندیدن چشم‌های تو را ندارم.

هنوز رد دست‌هایت را روی لب‌هایم حس میکنم که از نمی‌دانم کجای عالم سیراب می‌شوم، چشم باز می‌کنم، چشم‌های مهربانت مقابل من است، نه دردی و نه تشنگی‌ای، فقط من هستم و تو، تو هستی و من و راهی که به سمت آسمان می‌رود.

 


جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


گفت: حمد می‌خونم واست، حمد شفاست.

گفتم: دردم درمانش توئی... حمد افاقه نمی‌کند.

 

*دیالوگی از یک داستان که هر روز صد بار نوشته می‌شود.

 


دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


محاسنش کوتاه و جو گندمی است، مثل موهایش. خطوط روی صورتش هر کدام یادآور دردی عمیق است، دردی که تا بی نهایت دنیا کشیده شده است.
وقتی که از خاطرات جوانی‌هایش می گوید انگار همین خاطرات دیروز است، با چه شوقی می‌گوید بچه ‌ها تا همین‌جا پیشروی کردند. دستش را میگذارد روی نقطه‌ی خاکی کنار مرز، همان‌طور با هیجان ادامه می‌دهد که "گلوله مثل باران می‌بارید، بچه‌ها اما عقب نمی رفتند، باید خط را می‌گرفتیم." سرش را به سمت چپ برگرداند و فاصله ی یک مترونیمی را نشان داد و گفت: "رضا! رضا اینجا بود، داشت سینه خیز می‌آمد و زیر لب ذکر یا زهرا دست گرفته بود"
یا زهرا ... یا زهرا ... یا زهرا...
گوش کنید! هنوز صدایش می‌آید، بچه ها همه میخکوب شدند
استاد، زیر لب می‌گفت: "یا زهرا ... یا زهرا... یا زهرا...
فریاد زد می دونید وقتی یه نفر ترکش می خورد مقابلتون یعنی چی؟
همه‌ی ما ساکت بودیم
می فهمید بهترین رفیقتون کنارتون بال بال بزنه یعنی چی؟! و دستهاش رو مثل بال بال زدن یه محتضر تکان داد
یکی از دخترها همانطور که لم داده بود روی صندلی و پایش را انداخته بود روی پایش زد زیر خنده
استاد فریاد زد اینها برای تو که ندیدی خنده داره
تا حالا دیدی که کسی بی سر بدود؟ تا حالا رفیقت توی بغلت جون داده ؟ هیچ می فهمی یکی بخواد سرک بکشه و ببینه جلو چه خبره، بی سر برگرده یعنی چی؟
میدونی این صندلی توی دانشگاه روی خون کدوم شهید گذاشته شده؟
هیچ می‌فهمید چطور این مملکت حفظ شده؟
همینجا بود که رضا تیر خورد، خودم را کشاندم طرفش، ارتفاع خاکریزی که پشتش پناه گرفته بودیم از دو وجب بیشتر نبود ، وقتی خودم را رساندم بهش
استاد نشست زمین و رضا را بغل کرد :رضا... رضا... خوبی؟
رضا خون بالا می‌آورد اما ذکر یا زهرایش قطع نمی شد.
- رضا! پاشو مرد باید بریم جلو، پاشو بریم خط رو بگیریم... نگیری اینجا بخوابی ها!
گوشه‌ی لب رضا لبخندی نقش بست، گفت : حسن بی من برو، من تا اینجا رو گرفتم، بقیه‌اش باتو... پاشو حسن برو جلو. من باید همینجا بمونم پیش مادر... دستش روی پهلوشه.
استاد دستش را گذاشت روی پهلویش، از ضرب تیر ترکش به خودش پیچید، از لابلای انگشتهایش خون بیرون زد... انگار صدایش از ته گلویش در می‌آمد : یا مادر... رضا پاشو بریم جلو ، پاشو.
اما چشمهای رضا به گوشه ای از آسمان خیره مانده بود، و لبخندش جاودانه شده بود.
استاد خودش را میکشد روی زمین و جلو میرفت، استاد گفت : "یا زهرا! باید این خط رو بگیریم..." به پسری که نشسته روی یکی از صندلی ها اشاره کرد و فریاد زد بخواب! صدای نفیر میاد،
همه ی بچه ها خوابیدند روی زمین و دستهایشان را گذاشتند روی سرشان.
رد خون پهلوی استاد کشیده شده روی زمین، یکی از بچه ها سینه خیز خودش را رساند به استاد، چفیه اش را در آورد و به سختی بست دور کمر و پهلوی استاد، استاد می خواهد تکیه کند به اسلحه‌اش و بلند شود، یکی دیگر از بچه ها نیم خیز دوید سمت استاد و اسلحه‌اش را برداشت و گفت، دیگر بس است استاد تا اینجا را شما آمدید بقیه اش با ما.
دست می گرداند سمت بچه‌ها،
"بچه ها از آتش این باران نترسید، بلند شوید باید امروز خط را بگیریم
هر کس هر چه دارد بردارد، از اینجا دیگر نوبت ماست. "
کتابهایمان را می‌گذاریم روی سرمان ارتفاع خاکریز فقط دو وجب است، یکی از بچه ها فریاد می زند: "مقاومت بس است وقت حمله رسیده است، یا زهرا" دختری که خندیده بود اشکهایش را پاک میکند، قمقمه استاد را در می‌آورد و شروع می کند به استاد آب دادن،حالا ما کم کم از پشت خاکریز بیرون می‌آییم، هر کس یک چیزی دستش است، یکی قلم، یکی کلاه ایمنی، یکی بیل، یکی چرخ دنده، یکی . . .
ما همه ایستاده‌ایم برای حمله، ما امروز خط را می‌گیریم.

 

پ.ن: خاطرات استاد حقیقیست، این یک داستان نیست.

خاطرات و اتفاقات مبهمیست که از روزهای دور بر جا مانده در ذهنی که هیچ کس آن را نمی بیند.



شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


سرش را گذاشت روی پایم و با چشمهای ماه‌ای‌اش به چشم‌هایم خیره شد و پرسید: "مامان خدا کجاست؟"

دستم رو فرو کردم لابلای موهای آشفته اش و گفتم: "

عشق خداست

کشش و جوشش خداست

بی‌تابی و بی‌قراری خداست

باید خدا رو روی زمین چشید و توی آسمون پیداش کرد."

نگاه خیسش را از چشم‌هایم گرفت و خیره شد به جایی دور، زیر لب گفت: "خیلی در تب و تابم... خدایا! چه کنم؟!"

نوازشم را از روی موهایش کشیدم تا خیسی اشکی که از گوشه‌ی چشمش می‌چکید و گفتم: "خدا در تب و تاب توست، پیدایش کن، و می‌شود تب و تابت را با خدا طاق بزنی و یک آرامش عمیق بگیری."

اشک‌هایش بی حساب شد و گفت: "من تب و تابم را دوست دارم..."

به لباس‌هایش و اسلحه‌اش که کنار کمد بود اشاره کردم و گفتم: "پس باید بجنگی! برو و خدا را در تب و تابت پیدا کن... الهی شهید بشی مادر..."

در اشکخندهایم زیر لب گفتم : "سلام مرا هم برسان به خدای تب و تاب‌هایت."



سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


می‌گویم "چطور مرا عاشق خودت کردی؟"

می‌خندد! "من؟ من که کاری نکردم! داشتم زنده‌گی‌ام را می‌کردم! تو آمدی سراغ من و مرا عاشق خودت کردی."

می‌گویم "عشق لحظه‌ای حادث شد، که دیگر مرا از تو گریزی نبود و من به چنگت آمدم"

می‌گوید "لا یمکن الفرار از عشق!"

 

  ---- ---- ---- ---- ----

قسمتی از یک داستان نانوشته



شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


صدایش لطیف تر از نسیم باغهای دورمی آید و می نشیند بر جانم، چشمهایم را می بندم و تصورش می کنم:

لابد باز لپهایش از شرم گل انداخته و چشمهایش بین زمین و چشمهایم درتکاپوست.

حتما الان که می گوید سلام، لبش به لبخند باز شده است...

و الان که صدایم می کند، نامم بین لبهایش رقص محلی راه انداخته اند.

و حتما الان که دارد می گوید: دوستت دارم، شرم و شوق، لرزشی در دستهایش انداخته.

دلم می خواهد دستهایم را دراز کنم و گرمای دستانش را در خود بگیرم و یا حتی خودم را رها کنم توی آغوشش و سرم را بگذارم روی قلبش و صدای زنده بودنش، زنده ام کند.

وقتی می‌آید و شروع می‌کند به حرف زدن، همه‌ی وجودم گوش میشود، اما دریغ از من...

***

شب است که آمده است، شوق بال گرفتن دارم و هراس رفتن! صدایش مثل بال شاپرکها رنگی و لطیف است، کلماتش یک به یک ، یک شاپرک می شود و بر جانم می‌نشیند.  از لابلای بغض مخفی‌اش لبخندهایش را می‌فرستند برای من.

من مثل همیشه، مجسمه‌وار نشسته‌ام روی صندلی چرخدار.

پرستار می‌آید و همانطور که از کنارش رد می شود می‌گوید: "خسته نشدی؟!"

می‌آید مقابلم زانو می‌زند و می‌گوید: "مادر! من خسته نمیشوم! حتی اگر هیچ وقت دیگر لبخند تو را نبینم..." اشک‌های مخفی‌اش لو می‌رود و یکی یکی می‌چکد روی پای من.

می‌خواهم اشکهایش را پاک کنم، اما انگار فرسنگ‌ها از من دور است...

موبایلش را در می‌آورد و نگاهش می کند، نور صفحه‌اش که می‌افتد توی صورتش، انگار آسمان و همه‌ی ستاره‌هایش یک جا جمع شده‌اند بین چشم‌ها و لب‌هایش. موبایلش را می‌گذارد روی پایم تا اشکهایش را پاک کند. عکس من است، با یک لبخند بی نهایت و چشمهایم که به جای دوری خیره شده است...

فاصله‌ی من تا او فقط 5 سانتیمتر است، اما نمیتوانم دست‌هایم را باز کنم و در آغوش بگیرمش.

پرستار در دستش یک سینک و چند قرص است، می‌آید سمتش و می‌گوید: "نیستش! اون دیگه توی دنیای ما نیستش! صداش نکن، نمی‌فهمه، هیچ عکس العملی نداره." بعد هم می رود سمت تخت کنار پنجره.

بلند می شود و صندلی چرخدارم را می برد سمت قاب پنجره، نور ماه می‌افتد روی صورتم، رنگم پریده تر به نظر می‌رسد. صندلی ای می آورد و می‌گذارد کنارم. گره ‌ی خفه‌ی روسری‌ام را باز می کند و از جیبش یک شانه‌ی کوچک مردانه در می‌آورد و میگذارد روی پای من و شروع می‌کند با دستش به شانه زدن موهایم، خیلی آرام و آرام و آرام.

یادم می افتد بچه‌گی‌هایش را که همیشه موهایش را با دستهایم شانه می‌کردم، حتی تا وقتی که خیلی بزرگتر شده بود، تا وقتی من را ازدور می‌دید، دست در موهایش می‌کرد و پریشانشان می‌کرد، می‌فهمیدم دلش برای نوازش‌های من تنگ شده. همین‌طور که موهای کوتاه شده‌ام را نوازش می‌کند شروع می‌کند با من حرف زدن.

می‌گوید: "مادر یتیم شدم، برگرد و بیا... اینها فکر می کنند من دیگر مادر ندارم، بیا و مرا با خودت ببر..."

دستش را حلقه می کند دورم و گریه می کند . . . کم کم انگار که خوابش برده مثل بچه‌گی‌هایش در آغوش من...

***

از رفتن هراس ندارم، ماه پایین می‌آید درست تا مقابل چشم‌هایم، از ماه آمده‌اند دنبالم، دلم نمی‌آید بیدارش کنم، میخواهم بگویم صبر کنید بیدار شود بعد، چشمهایش را باز می کند و می گوید : "آمدی من را ببری؟" بی اختیار اشکم سرازیر می‌شود و می‌چکد روی دستهای سردم. با دستهای گرمش، دستم را می‌گیرد و به من لبخند می زند، از صندلی چرخدار بلند می شوم و می‌خندم.

***

پرستار سینک خالی دستش است می آید سمت من. دست می‌کشد به صورت سردم، دستش خیس میشود، دست می‌کشد به صورت سردش دستش خیس میشود، جیغ می کشد: "دکتر ... دکتر... مریض 1038رفت!"



پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


مشاهده یادداشت خصوصی



سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


حسبی الله

باران می بارد و باز دلم هوای تو دارد
می روم پشت پنجره و پرده را کنار می زنم... چقدر آسمان دلش مثل من گیر است، گیر تو.
پله پله پایین می آیم تا می رسم به حیاط، همان حیاط کوچکی که تو و من شبهای تابستان می نشستیم آن گوشه روی تخت، درست زیر درخت انار و به ستاره ها نگاه می کردیم ، بعد تو شروع می‌کردی از ستاره ها حرف زدن و من مست ستاره های چشمهایت بودم، تو از باران حرف می زدی و من اشکهایت را دانه دانه با سر انگشتانم نوازش می کردم، تو از ماه می گفتی و من پیشتانی ات را می‌بوسیدم و وقتی خسته می شدی سرت را می گذاشتی روی پایم و موهای داوودی‌ات را می سپردی به نوازشهای من. حالا نوبت من بود که حرف بزنم و من جز عشق حرف دیگری نداشتم.
هنوز باران می‌آید میروم نزدیک درخت انار، از وقتی که تو رفته‌ای تخت زیر درخت انار را برداشته اند، بخاطر گریه های من، فکر می کنند اگر آن تخت آنجا نباشد من دیگر جایی ندارم برای گریه، -راستش را بگویم برای اینکه نگران من نشوند هر شب اشکهایم را می‌دهم به آسمان تا جای من روزها ببارد - دست می کشم روی پوست درخت انار...
و هیچ کس نمی فهمد رد دستهایت مرا مجذوب درخت کرده است. می خواستند درخت انار را هم ببرند اما آنقدر گریه کردم که تبر منصرف شد و پدر گفت که باید قول بدهم دیگر برای تو گریه نکنم، اما نمی فهمد که در دلم چه بارانیست...
می‌نشینم کنار باغچه، زیر درخت انار همانجایی که از همان سالهای دور در آن نعنا می‌کاشتی، خاکش بوی نعنا می دهد، اصلا یک محله هست و یک بوی نعناهای تو.
اما آنوقتها نعناها طعم اشک های تو را می داد، طعم درد دلهایی را که حتی به من هم نمی گفتی، یکی یکی نعناها را می بوسیدی و با تک تک برگها حرف می زدی و نمی دانستی چقدر به نعناها حسودی می کنم.
باران خیال قطع شدن ندارد، می روم کنار حوض آبی، چشمم می افتد به ماهی های توی حوض که دیگر خیلی بزرگ شده‌اند، هنوز یادم هست لبخند شیرینت را وقتی کیسه ی پر از ماهی را گرفتی جلوی چشمهایم و دلم پر زد. گفتم: "می‌می‌رند پسر!" گفتی: "نه مادر" مواظبشون هستم." و بعد کیسه پر از ماهی های ریز و قرمز را باز کردی توی حوض و دلم پر از لکه های سرخ شد...
وقتی آوردنت دلت پر از لکه های سرخ بود.
باران هنوز قطع نشده است.



شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


حسبی الله

 

30 آذرماه است.

مثل 30 آذری که باد سردی پیچیده بود لای چادرم، باد با چادر من بازی می کرد و آشفتگی موهای توی با دلم، و من در این بازی سرگردان بودم.

لبهایت می‌لرزد، نمی‌دانم از سوز سرماست یا نه با همان لحن ساده و کشدارت میگویی: "غصه نخوری..."  بعد هم هی حرفهای دل‌دار می‌زنی که دلم قوی شود و من خیره به رقص لبانت هستم. لبخند میزنم به چشم‌های نگرانت، دستم را می‌گذارم روی شانه ات و میگویم: " قوی‌ام برو، نترس! بی تو نمیشم هیچ وقت."

دستهایت را حلقه می کنی دور شانه هایم، سرم را می گذارم روی سینه ات و دست راستم را روی قلبت... ضربانش را حس می کنم، می‌گویم : "دعایم کن..."

از آغوشم کنده می‌شوی و می‌روی بین جمعیت، چشمهایم یک لحظه گمت می‌کنند در آن ازدحام... دلم هرُی می‌ریزد پایین، می‌خواهم بدوم سمتت اما نمیشود... انگار دستِ صبری عظیم ، محکم مرا گرفته است. یک آن یک لحظه می‌بی‌نمت پشت شیشه‌ی اتوبوس. ایستاده ای با لبخندی مهربان، دست راستت را می گذاری روی شیشه و لبخند می زنی، می‌آیم سمت اتوبوس و دست راستم را می گذارم روی دستت، می‎گویم دست عباس سپردمت.

اتوبوس می‌رود، تو می‌روی، یلدا می‌آید.

تمام روزها و شبهایم یلداست. وقتی آوردنت دست راستت در دست عباس رفته بود.



پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دل‌تنگی که شاخ و دم ندارد

دل‌تنگی است دیگر

د لـ تـ نـ گـ ـی . . .

آدمی هم که دل‌ش تنگ بشود، مریض می‌شود، چون دیگر حواسش به خودش نی‌ست و حواسش پرت است به گوشه‌ای از جهان...

آن‌وقت دل‌ش دانه دانه می‌شود... برگ برگ ... تکه تکه ... بعد یک هو نگاه می‌کنی می‌بی‌نی قامتی خمیده، یا مویی سپید شده یا تعداد چین‌های کنار چشمی زیاد شده

می‌بی‌نی پیر شده در جوانی . . .

***

می‌روم می‌نشینم کنارش، دستهایم را می‌کنم لابلای موهایش و می‌گویم، خرمن جو و گندمت گره زده مرا به بودن... چقدر موهای داوودی‌ات را دوست دارم. سرم را می‌برم نزدیکش و بو می‌کشم با تمام وجودم عطر بودنش را. رشته رشته تارهای سفید را نوازش می‌کنم و می‌گویم: انگار ماه دست کشیده روی موهایت...

می‌خندد و می‌گوید: آره! ماه الان نشسته کنارمن

می‌گویم: ماه فدای تو

***

دارد کوله پشتی اش را می‌بندد، مفاتیحش را از کنار آینه و گلدان شمعدانی بر می‌دارم و بازش می‌کنم، زیارت عاشورا رد انداخته روی لبه‌ی مفاتیح ، باز می‌شود. یک مشت از گل‌های یاس توی حیاط را می‌ریزم لای مفاتیح. مفاتیح را می‌دهم دستش، همان‌طور که دستش را دراز می‌کند سمتم می‌خندد به رویم و می‌گوید مفتاح قلب من که دست شماست.

***

همان‌طور که دور می‌شود برمی‌گردد سمت نگاهم، دستش را تکان می‌دهد و از آن لبخندهایی می‌زند که بعد دیدنش حالم مستانه می‌شود، کاسه آب و گل‌برگ‌های محمدی توی دست‌هایم می‌لرزد، می‌خواهم بدوم دنبالش و از پایش بیاویزم و بگویم نرو... اما حجبی جلودار قدم‌هایم است، اشکهایم می‌چکد روی گل‌برگ‌های محمدی. می‌خواهم نام کوچکش را صدا کنم تا یک بار دیگر برگردد سمتم و نگاهم کند، اما انگار قفلی روی لب‌هایم زده شده.

کاسه اشک و گلهای محمدی را می‌ریزم پشت سرش. می‌ایستد و برمی‌گردد سمتم. با عجله اشک‌هایم را با گوشه‌ی روسری‌ام پاک می‌کنم. با همان لبخندها مستانه‌اش می‌گوید: راضی‌اید برم؟ حلالم می‌کنید؟

با بغضی که پشت لبخندم مخفی کردم می‌گویم : راضی‌ام برو، حلالت باشه مثل شیری که . . .

با برق چشم‌هایش زیر و رو می‌کند دلم را و می‌گوید : برنگشتم گریه نکنید، محکم باشید و می‌رود کم کم بین پیچ کوچه و گل‌برگ‌های محمدی و اشک‌هایم گم می‌شود.



سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


ﺣﺴﺒﻲ الله

مادر عشق پسر

 ﭼﻪ ﻋﺸﻘﻲ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﻣﻰﺷﻮد در آﻏﻮش ﭘﺴﺮ و ﻣﺎدر

ﭼﻪ ﺷﻮری, ﭼﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﻲ ای و ﭼﻪ ﻋﻈﻤﺘﻲ...

ﺟﺎن, در ﺟﺎن ﺧﻮد ﻣﻰﮔﯿﺮد ﺧﻮد را و ﻓﺎرغ از ﻫﺴﺘﻲ ﻏﺮق ﻣﻰﺷﻮد ﻗﺪِ ﺧﻤﯿﺪﻩ ی ﻣﺎدر در آﻏﻮش ﭘﺴﺮ.

ﭼﻪ ﻣﻰﻓﻬﻤﺪ ﻣﺎدری ﻛﻪ ﻓﺮزﻧﺪش ﻛﻨﺎرش اﯾﺴﺘﺎدﻩ اﺳﺖ ازﯾﻦ درد ﻓﺮاق.

ﻗﺒﻞ از ﺷﻬﺎدت ﭘﺴﺮ, ﻣﺎدر در آﻏﻮش او ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ و اﯾﻦ رازﯾﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﺎدر ﺷﻬﺪا را ﻣﺘﻤﺎﯾﺰ از ﻣﺎدران دﯾﮕﺮ ﻛﺮدﻩ اﺳﺖ.

و ﻣﻦ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ ام در آﻏﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻟﻤﺲ ﻧﺨﻮاﻫﻢ ﻛﺮد و ﻃﻌﻤﻲ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮاﻫﻢ ﭼﺸﯿﺪ. ﻣﺎدر ﺷﻬﯿﺪی ﻛﻪ ﺷﻬﯿﺪش را ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺰاد, اﻣﺎ ﺑﻪ دﻧﯿﺎﯾﺶ آورد و ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺷﻬﯿﺪش را ﭘﺮﺳﺘﯿﺪ.

و ﭼﻪ ﻣﻰﻓﻬﻤﺪ ﻋﻘﻞ زﻣﯿﻦ ﮔﯿﺮ ﻋﻮاﻣﻲ ﻛﻪ, ﻋﺸﻖ را در ﻣﻌﺎش ﻣﻰﺟﻮﯾﻨﺪ و ﺷﻬﯿﺪ را در ﺧﺎک.

و ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ در آﻏﻮش ﺗﻮ ﺗﺎ ﻛﻨﻮن ﭼﻨﺪﺑﺎر ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ ام...



دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin