حسبی الله


حس کسی ک

ناگهان از خواب بیدار بشه، و ببینه در حال سقوط.

 

همین



دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


گاهی وقت ها چشمهایم برق میزند

یعنی،

هنوز زنده ام...هنوز زنده ام.



شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


می گذارمت و می روم، پیچک کاشی کاری های مسجدم.

من هنوز ب عمق آن محراب متروک متعلقم، محراب خاکی در مسجدی کویری، با گلهای کنده کاری شده ی سنگیِ تک رنگ.

تو اما پر از رنگ، پر از گل، پر از نشاط شبیه به پیچکِ کاشی کاری های مسجدِ شیخ لطف اللهی.

مسجدهای کویری کجا و مسجدهای رنگارنگ کجا، من با خاک و تنهایی و سکوت مانوس ترم تا با پیچکهای رنگارنگ دیوارهای تو.

من میروم، من از رنگها گریزانم، از حرفها، از آدمها

گویا نباید پناه میبردم به کاشی کاری ها، پناه گاهم همان محراب متروک باشد راحت ترم، نه رنگی، نه حرفی، ن آدمی ... من هستم و خدای خود، خدایی ک مرا از خاک آفرید و محراب را خاکی خواست و مرا به خاک خواهد فرستاد و همه محراب ها را با خاک یکسان میکند و خاک را زیر و رو میکند و خاک را بر باد می دهد و خاک را از افلاک جدا میکند و همه ی همه ی ما را از خاک بر می انگیزد و هر که را بخواهد به گلستان می‌رساند و هر که را بخواهد ب آتش کده ایی مخوف در دل خاک...

من هستم و همین خدایی که مرا با خاک نسبت داد و خودش ب خاک جان داد

مزه ام، مزه ی خاک است .

مزه ام ، مزه ی خاک است.



شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


قلبم گرفته

باشد ک خدا

پایان دهد ب این بی قراری ها....آمین



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


من از سکوت رنج نمی برم

از بی حرفی در رنجم.



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


من با سکوت اُختم

با اشک همزاد

با درد هم پیمانه

با عشق هم خانه

 

با تو هم همه همهمه ایی درونم است، ک تنها تو را میخواند



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک قاضی در من زنده‌گی می‌کند که

گاه و بیگاه به با گناه و بی‌گناه گیر می‌دهد.



جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلم یه پسر میخواد که شهید شه!



چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یادم است هر وقت توی مدرسه شیطنت می‌کردم ناظمان می‌گفت فردا "ولی"ات را بیاور. دبیرستان که بودم ولی‌ام از من خیلی دور بود، آن سر دنیا زندگی می‌کرد و من این سر دنیا بودم. ناظممان هم می‌دانست و زیاد به من گیر نمی‌داد، فقط همیشه به عینک بی‌دسته‌ام می‌خندید و هر وقت می‌دی‌دم می‌گفت: "حسینیه! تو این عینک را درست نکردی؟!" من هم می‌گفتم درستش می‌کنم خانم!

بعد هم با نوک پا از جلویش رد می‌شدم و می‌رفتم. راستش رغبتی به درست کردن عینک نداشتم، بیشتر دلم می‌خواست که یکی دیگر بخرم اما چون مادر و پدرم را فقط پنج‌شنبه ها و جمعه‌ها می‌دیدم و آنقدر حرف و کارهای مهم دیگر بود که فرصتش پیش نمی‌آمد که چیزی بگویم. حالا اینکه چرا با نوک پا از جلوی ناظم رد می‌شدم هم داستان دارد!

کفشم 3 سانت پاشنه داشت و تق تق صدا می‌کرد. آن موقع ها سوم دبیرستان بودم، بچه‌ی بدی نبودم، درس متوسطی داشتم و اهل خیلی از برنامه‌هایی که بچه‌های هنرستان کم و بیش درگیرش بودند، نبودم. البته یک شیطنت‌هایی در آزار و اذیت معلم‌‌ها داشتیم که خیلی شدید نبود! در حد انداختن نیمکت‌مان و بهم ریختن کلاس برای چند دقیقه و صدای قاه قاه خندیدن بچه‌ها و هول کردن معلم بیچاره! سه نفری که روی یک نیمکت بودیم با هماهنگی هم این فداکاری را وقتی می‌کردیم که واقعا از یکنواختی کلاس به ستوه می‌آمدیم. -نیمکتمان پایه‌ی اتصالش به زمین زاویه نداشت و گرد بود. - بگذرم!

داشتم کفش پاشنه‌دارم را می نوشتم... خیلی سال پیش بود، هنوز کفشم را یادم هست. چون جزو معدود چیزهایی بود که در موردشان نظر داده بودم! اصولا همیشه و همچنان به هر چیزی که برایم می‌گرفتند راضی بودم و حتی اگر مورد پسندم نبود از آن استفاده می کردم. یادم هست کفشم سورمه‌ای و کرم بود با یک سگک گنده رویش. از ترس خانم ناظممان هر وقت می‌دیدمش روی پنجه‌ی پا راه می‌رفتم که یک وقت به صدای کفشم گیر ندهد. البته از طرز راه رفتنم حکما فهمیده بود ولی چون بچه ی بی درد سری بودم و کنار خانواده‌ام نبودم تا آخر سال جز گیر دادن به دسته‌ی عینکم به چیز دیگری گیر نداد. که به‌ام بگوید : "حسینیه! فردا ولی‌ات را بیاور."

تا دم کارنامه گرفتن‌ها اصولا کسی درخواست دیدار با ولی ام که اجبارا به شهر دیگری منتقل شده‌ بودند را نداشت مگر برای گرفتن کمک به مدرسه. از آن سال‌ها خیلی گذشته. الان جز ولی ، یک واژه‌ی ولی دم هم یاد گرفته ام که چه معنی‌ایی می‌دهد.

اما...

من این روزها یک ولیِ روح دارم؛ که تویی! مواخذه شده‌ام، برای کاری که نکردم و کاری که کردم. حالا به من گفته‌اند ولی‌ات را بیاور! ولی‌ات را بیاور تا بفهمیم که این حسینیه! چرا از کسی طلب ندارد!

حالا تو ولی من، شیطنت نکردم، جرمم تنها این است که به روزی دهنده بودن خدا ایمان دارم.

تو بیا وساطت مرا بکن و بگو صلوات هم می‌شود روزی آدم باشد!

البته اگر واقعا واقعا می‌شود صلوات روزی مرا برساند!!!

همین.

 

با احترام

"یاسِ تو"



پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


امروز چقدر دل گرفته بودم و چقدر در بهشت زهرا نشسته  بودم سر این قبر و آن قبر و به اشِک ِدیده قبرها را شسته بودم... خصوصا پیش سید محمد صف شکن...

 

اصلا امروز محرم اشکهایی نبود و همه عالم و آدم این اشکهای سرزده را  دیدند، من و اشک و قدمهایم سه تایی چقدر در 24 اینطرف و آنطرف رفتیم.


امروز چقدر خاطره ها را ورق زدم،‌ خاطره‌های روزهای بهمنی و غیر بهمنی و چقدر ریز ریز اشک ریختم.

 

امروز چندبار قطعه 24 را گشتم، یک بار دنبال شهید گمنام، یک بار دنبال جاده بانه و یکبار و چندبار هم دنبال قبری که هنوز سنگی نداشت، یا اگر هم داشت در هم‌همه‌ی میهمانی خانوادگی‌ای دیده نشد.

 

امروز از آن روزهایی بود که سالی یک بار بیشتر پیش نمی‌آید، از همان روزهای هر روز.

روز تولد و روز بی سروسامانی.



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من زنی نا آرام و دلتنگ است

که همه اش تو را صدا می‌زند...

در من مادری‌ست که برای شهادت پسرش ختم واقعه می‌گیرد

مثل مادر «شهید محمود اخلاقی»...

 



دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من دخترکی‌ست

موسپید

که لبخندهایش طعم بهارنارنج می‌دهد

در چشم‌هایش دوجین ستاره‌ی وحشی دارد

و در تک‌تک سر انگشت‌هایش معجز‌ه‌ی عیسوی

قدم‌هایش مرا می‌برد به عرش

بس که عشق را دور می‌زند . . .

و من نشسته‌ام روی فرش و نقاشی‌اش می‌کنم.

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من خدایی‌ست که همه‌اش درد می‌آفریند...

 


شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من، منی‌ست که

آرزوهایم را می‌کشد.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من پیرمردی‌ست، سخت‌ و نرم

سخت مثل سنگ و نرم مثل آب

در کارها سخت در آدمها نرم.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من ماه‌ای‌ست ساکت

روشن

عاشق

که هزار ستاره را نور می‌دهد

اما دستم به‌اش نمی‌رسد.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من زنی دل‌تنگ است

که دلش برای شانه‌های تو سخت تنگ شده‌است

برای چشمهای خرمایی‌ات

که کمی ناز را لابلای کلمات نصفه‌اش بفروشد به نگاهت

دلش تنگ شده است برای صدای تو که محبت‌ بپاشد به احساس شکسته‌اش

دلش تنگ شده برای بغض نداشتن

نترسیدن

ساکن شدن... ساکت نشدن...



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من ماهی‌ای‌ست

که از آب بیرون افتاده

اسپندوار پریدنش هم تمام شده

حالا دیگر نفسی نمانده

اما جان از بدنش نمی‌رود...



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من مجنونی‌ست که زنجیر زلف آشفته‌اش را پاره کرده است

می‌دود و نمی‌رسد به خود

اشک می‌ریزد و تمام نمی‌شود اقیانوس چشم‌هایش

می‌خندد و هیچ گلی شکوفه نمی‌کند

و من دنبال لیلی‌اش همه‌ی آدم‌های این شهر را ورق زده‌ام

و نیافته‌ام.

همین.

 

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من محتسبی‌ست که مدام مرا حد می زند . . .

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


حوصله ام مثل موهای مخملی دختر موسیاه‌م

بافته شده به هم،

کاش مثل حریر موهای دختر مو خرمایی‌م یه خورده صاف و ساده بود!

 

 


سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دیگه دلم نمی‌خواد شاعر باشم!

همه‌ی شعرهایی که می‌خواستم بگم رو شاعرای دیگه زحمتشو کشیدن!

همون بهتر که نثر نویس باقی بمونم :-) !

 


سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اسم اینجا شد دل‌تنگی‌های صبا، البته دل‌نوشت‌های صبا بود

و این دل جز دل‌تنگی چیزی ننوشت که ننوشت که ننوشت

اصلا خدا وقتی به همه دل می‌داد، به من دل نداد!

آدمی که خدا بهش دل نداده باشه باید یه چیزی تو مایه‌های یه عنصر اضافی باشه، آخه خدا که دل و دل‌دار همه‌ی عالمه مگه می‌شه به کسی دل نده؟!

خب نمی‌شه، از اونجایی که نمی‌شه گفت می‌خوام بهت دل ندم! جاش چی می‌خوای؟!

منم که توی سرم پر از شر و شور بود، گفتم شراره ام را افزون کن

خدا هم لبخند زد و جای دل یه مشت "عشق" پاشید روی صورتم

بعدش گفت برو تو دنیا عشق کن، این تو و این هم یم مشت عشقِ اضافه

همه عالم دل دارند الا تو که دل نداری، چون من بهت دل ندادم

برو هر وقت تونستی که این عشق رو درست خرج کنی بهت دل می‌دم، بهت دل می‌بندم.

حالا این من، با یه مشت عشقِ اضافه اینجای جهان وایستادم، دل‌م تنگه، هی دل دل می‌کنم ببینم که کی دل خدا میاد سمتم و بهم دل می‌ده.

انگاری هنوز که هنوزه حتی اندازه‌ی یه سر سوزن از این عشقِِ اضافه درست استفاده نکردم که خدا هنوز که هنوزه بهم دل نداده

حالا

این من و یک دل‌ِ تنگ، اون خدای دل‌دار

این من و یک مشت عشقِ اضافه اون خدای عشق‌باز

این من و یک عالمه فکر و بکر و راه اون خدایی که یک صراط بیشتر نداره

این  من و یک عمر خطا اون خدایی که خطاپوش و ستاره

این من و یک سلاح و یک کاسه‌ی اشک اون خدایی که جهاد رو دوست داره

این من و یک آرزوی سرخ اون خدایی که شهیده

این من و یک توبه اون خدایی که توبه پذیره

 

این من و یک مشت عشقِ اضافه اون خدایی که ...

 


دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


مشاهده یادداشت خصوصی



شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


هنوز که هنوز است  مثل بچه های دبستانی "لهجه" را غلط می‌نویسم!



جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند عکس و نوشته جسته گریخته من باب دیوارهای خونه من

دیوار وردی

- برای ورود به هر منزل باید آدابی به جا آورد، و نه که فکر کنی من گفته ام! نه، سنت  رسول الله صلوات الله علیه و آله است.

- نه که خیال کنی همین یک دیوار ورودی هست! نه

- دیوارها با من حرف می‌زنند، نه که الان این را فهمیده باشم! نه، پنج ساله بودم که فهمیدم دیوارها با من حرف می‌زنند و حتی‌تر خیلی از چیزهای دیگر هم بودند که صدای حرف‌هایشان می‌آمد.

- هر کجا که وارد می‌شوم، دیوارهایش شروع می‌کنند به حرف زدن.

- دیوارهای خانه‌ی من اسم دارند، نه که همه‌شان اسم داشته باشند! نه، آنهایی که حرف‌های خوب دارند اسم دارند.

- نه که فکر کنی همه‌ی دیوارهای خانه‌ی من این طور خوبند! نه، بعضی‌هاشان تکرار یک خاطره‌ی ساده‌ی تکراری‌اند.

 

دیوار هیأت

- بزرگ‌ترین دیوار صاف خانه‌ی من.

- کتیبه‌ی این دیوار یادگار شبیست که در خانه‌ام به نام خانم فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها، هیأت داشتیم...

دیوار سلام

- دیوار سلام، دیشب این شکلی شد، اصلا بهانه نوشتن این پست همین دیوار بود، و اصلا‌تر شهید گمنام بود.

- فکر نمی‌کردم یک روز شهید گمنامی که سه‌شنبه‌ها با او قرار دارم، بیاید و مهمان حرف‌های خوب دلم باشد. بیاید هر صبح به سلام من، به نگاه من و به درون من.

 

پ.ن:

- اسم خانه‌ام "خانه‌ی آرامش" است.

- تصاویر از آنچه که در اینجا می‌بینید، بزرگتر است!

- کیفیت پایین تصاویر را نگذارید پای ایجاد امنیت! پای دوربین موبایلی و نور اندک شب است و البته بنده هم نمی‌دانستم که قرار است این عکسها این شکلی شود!

- دیوارهای خانه‌ام را خودم و یوسف، دو نفری کاغذ دیواری کردیم :-) این شروع ماجرای حرف زدن دیوارهاست.

- یکی از دلایل نوشتنم، ثبت حرف‌هاییست که آمدنشان تنها به واسطه‌ی نوشتن است و این حرف‌ها را دخترکانم می‌خوانند اما نمی‌شنوند.

- ادامه دارد . . . !! در تگِ: #از من ها، #خونه

 


جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند روزی است که مُزدَلَفه گم شده است

و وقتی مزدلفه نباشد یعنی من باید تنهایی گریه کنم

یعنی کسی دیگر نیست که اشکهای مرا پاک کند

یعنی سر بر شانه کسی نمیگذارم که نازم کند و درد دل با او کنم

یعنی کسی نیست که در آغوشش از چشم همه جهان مخفی شوم

یعنی باید در تنهایی گریه کرد

     و این خیلی

                          سخت است.

 

 

پ.ن:

- مردلفه اسم چفیه‌ی عربی‌ام است.

- از امام چهارم شیعیان، امام صادق نقل شده است: ‹‹ جبرئیل پس از پایان وقوف در عرفات به ابراهیم فرمود: یا ابراهیم ازِدَلِف الی المشعر الحرام و به همین جهت این مکان را مزدلفه نامیده اند››.

- اِزدَلِف : نزدیک شو.

- در قرآن از مزدلفه با نام مشعرالحرام یاد شده است.

«فاذا افضتم من عرفات فاذکروا الله عند المشعر الحرام»

«پس چون از عرفات سرازیر شدید، خدا را در مشعر الحرام یاد کنید.»


یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


از اشک‌هایم می‌چکی

دانه دانه

آبی فیروزه‌ای...

درست مثل "انیس عزیز..."*

                -درست مثل دانه‌های تسبیحم-

 

*انیس عزیز نام تسبیح آبی‌ام است.

 


چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند نوشته در مورد انس،تسبیح من---------------------

-انس* را میگیرم دستم-

-مثل-

گیسوهای رهای من است در دستهای تو

هی دانه‌دانه موهای بافته شده ام را می‌گردانی در دستت

و صلوات می‌فرستی

تمام تنم عطر گلاب گرفته

بس که رد دستهایت مانده بر تنم

----------------------------

-انس را می‌گیرم دستم-

یک بوسه

دو بوسه

سه بوسه

.

.

.

نود و نه بوسه

صد بوسه

یک دور بوسیدمت.

----------------------------------

-انس را می‌گیرم دستم-

عطر گل‌محمدی می‌دهد

بس مانوس است

با صلوات

-----------------------------------

-انس را می‌گیرم دستم-

دانه‌دانه صلوات‌های تو را می‌نوشم.

--------------------------------

-انس را می‌گیرم دستم‌-

رد دست‌هایت

رد صلوات‌هایت

رد ذکرهایت

رد اشک‌هایت

دستانم را رد رد کرد.

-----------------------------

-انس را می‌گیری دستت-

می گویی

تسبیحی که با آن انس داشته باشی، چیز دیگر است.

انس را می‌دهی به من

انس را می‌دهم به تو

انس می‌گیرم به هم

--------------------------------

-انس را می‌گیریم دستمان-

15 دانه فاصله است

تو صلوات میدهی

من صلوات می‌فرستم

بین دست‌هایمان

15 دانه فاصله است

 


دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin