حسبی الله



من در آستانه مرگ نور خورشيد را ديدم
که مرا ميخواند
دستانم را گشودم
هوا پيچيد در ريه ام
چشمهايم را بستم

دست تو را ميديدم
توي دره اطلسيها من و خورشيد تنها بوديم
و من در سفيد آن دره غرق.
صداي آب جاري بود....
پرنده ها صورتي....
زمين از اطلسي فرش بود.....

چشم که باز کردم باز نور خورشيد را ديدم
کمي آنطرفتر
مرگ نيز نشسته بود.......
18/10/81

پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۱ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin