حسبی الله



مهمانم نميکني
به بوسه هاي چشمانت؟
درب کليد شده قلبم را گشوده ام
صدايم نميکني
با اون دستهاي مهربانت؟

من ايستاده ام به نظاره آينده
پشت به گذشته کرده ام.
چشمانم در نهايت خورشيد ميدرخشد.
دستانم را گشوده ام به استقبال آينده
ميخواهم آينده را با تمام وجود در آغوش بکشم.

بوي احساس زيباي دوست داشتن
به مشام گلهاي سپيد اطلسي ميرسد

من از نفرت رد شده ام و به عشق راه پيدا کرده ام
من خودم
خودم.
خودم از آسمان با پاي پياده آمده ام
من به استقبال آينده
به زمين قدم نهاده ام
ميداني....
خورشيد در چشمانم طلوع کرده
دستهايم گشوده است
لبانم خندان است
اشک نرمي بر گونهايم نشسته
پاهايم احساس پرواز دارد ....
به زودي پرواز خواهم کرد.....
همسفرم ميشوي؟
ميخواهم از زمين پست برکنم همه ي وجودم را.
ميخواهم از دنياي رذل
از نگاههاي پست
از دستهاي آلوده
فرار کنم به آسمان
همسفرم ميشوي؟

آفتاب اون سمت است
درست پشت سرت
چشمههايت را بگشا
آفتاب از چشمان تو هم طلوع ميکند
زندگي را ببين، در رگهايت جاريست.
چشمانت را به آسمان بگشا
تو هم آغوشت را باز کن
مثل صليب
تا جايي که دستانت باز ميشود آنرا باز کن
باز ِ .... باز
آنگاه حجم خالي آينده را به يک باره به آغوش بکش
لذتي دارد نا شناخته
مثل آوردن بهشت از عرش به فرش
بايد همسفر شويم
راه آسمان باز است
من خودم از آسمان آمده ام
تا راهش بسته نشده
بايد رفت
دستانت را در دستانم بگذار....
راستي توشه راهمان تنها
صداقت و اعتماد است.
دوبقچه بردار
منم برداشته ام
دستانت را در دستانم بگذار
راه درازيست
همسفرم شو
بايد از اين دنياي خاکي جدا شويم
دستانت را در دستانم بگذار
قلبت را به قلبم گره بزن
چشم در چشمم باش
کلامت را با کلامم آشنا کن
صدايت را با صدايم هم نوا کن.
بايد برويم.
خدا منتظر است
براي پرواز آماده اي....
دستانت را بده
وقت پريدن رسيده.

یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸۱ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin