حسبی الله


تو می آیی و می روی اصلا انگار نه انگار که من نشسته ام و زل زل به تو خیره شده ام.

می آیی از کنارم مثل نسیم لطیفی رد می شوی و می روی. رقصم می گیرد از ردت که افتاده روی دلم و لطافت قدم هایت که پیش و پس ذهنم را  از رد پا پر کرده.

می دوم دنبالت و تو رفته ای و تنها همان رد نسیم مانده و بس.

سر می گردانم دنبال تو که آن طرف تر ایستاده ای. آنقدر با وقار و با سخاوت.

و هی لب خنده هدیه می کنی، می دوم زیر لبهایت تا لب خنده هایت را جمع کنم. اما دریغ از صورتی ِ لب خنده های تو!

اشک  می شوم... می چکم روی زمین تا فرش شوم و تو از روی من بگذری، شاید فشار قدمهای تو مرا دفن کند... اما تو از سمت اقاقیها می روی و در بادها نا پدید می شوی. همان جا می خوابم تا خوابم بگیرد. شاید تو را به خواب به بی نم.

نوری می تابد روی من و من سبک می شوم و آرام آرام مثل بخار نرمی از سطح بودن جدا می شوم.

تو ایستاده ای به انتظارم! لبخنده هایت آرام می آیند و بال می شوند برای پروازم.... و تو آرام می گویی امتحانت را قبول شدی!

اولین گام عاشقی فدا شدن است.

 



سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin