حسبی الله


فاطمه! يکی از اين همه توست. توی خطاب شده در نامه ها.

فاطمه چشمهايش عين چشم های توست و پشتِ پلک هايش رازيست که به کشفِ آن از همه ی لبخندهايم و مهربانی هايم گذشتم. لب های فاطمه فقط برای نجوای آرزوهای خسته ی گذشته اش باز می شود و شب ها، هنگام ِ خواب، آرزوهايش را هجی می کند.

فاطمه يکيست عين ِ تو. از بين ِ هزاران تو.

اما فاطمه برای من انگار يکی از فرزندانم است... يکی از اين همه شاگردهايی که صبح به عشق آنها از خانه می روم و شب از خستگی اشان بر مي گردم.

 

انگار همه ی نگاه های سمت ِ من از چشم های خسته ی توست، فاطمه.

برای همين نگاه هايت، هر شب نگاه هايم را در آب و گلاب می خیسانم تا شاداب نگاهت کنم و لبخندهای شکسته ام را هی اتو کردم برای فردای تو.

و حالا تو کيستي؟ فاطمه؟ شايد تو يکی مثل فرزند من يا يکی مثل.....

کاش تو معلم من باشی و من شاگرد تو..... نمی دانم اگر يک روز سر کلاس من می آمدی چه می کردي؟ يا من چه می کردم! شايد می نشستم رو به رويت، دست هايم که پر از آرامش است را می گذاشتم پشتُ پلک های خسته ات تا آرزوهايت آرام شود.

کاش می توانستم تو را لمس کنم، دستانت را بگيرم و با هم شروع کنيم به دويدن و از شهر ِ بزرگ فرار کنيم و برسيم به امتدادِ بلندترين خيابانِ شهر ِ بزرگ.

از ابتدای معنويت شهر و بلندترين خيابان –از امام زاده صالح- صاف برويم تا آخر همين بلندترين خيابان و برسيم به ايستگاه قطار، همانجا که خيابان ِ ولی عصر تمام می شود سوار قطار شويم و از اين همه شهر ِ دودی برويم و هر روز به ياد ِ بلند ترين خيابان ِ شهر نگاه هايمان را پست کنيم.

 

-در کوچه و خيابان، زير ِ نگاه متعجب مردم

وقتی که دستهايت را لمس می کردم.

بايگاني: 14/12/82 – ياس حسينيه



دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٤ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin