حسبی الله


تقديم به موعودم


من براي نگاه تو بايد چه چيزم را فدا کنم؟
آواز قناريها از آن تو باد.
صداي شرشر آب صداقت از آن تو.
بوي اقاقياي مست را هديه کرده ام براي چشمانت.
نگاه آن پرستوي عاشق را ميخواهي؟
کلام آن گنجشکک لب بوم؟
بگو .... بگو .....
چه چيزم را فدا کنم. براي نگاهت!
من هيچ ندارم
جز چند تا آواز.
و کمي بوي آب.....
اما نگاهم داغ است.
چه چيزم را فدا کنم. براي نگاهت؟
دستانم ميلرزد....
لرزش آن را ميخواهي؟
تنم داغ است....
نکند که تب آنرا ميخواهي؟
چه ميخواهي ؟ بگو ..... بگو ديگر ......
صبـــــــــــــــا در تب و تاب
...
لرزش دستانم، تبم، آوازم، نگاه داغم و آن عِطر آب
همه را بقچه کرده ام.
روي تاقچه است!
دگر چه ميخواهي؟
همه از آن تو باد
پيشکشت.
ميخواهم خودم را فدا کنم براي نگاهت........
نگاهم ميکني؟؟
18/10/81



سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸۱ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ |



Design By : Night Skin