حسبی الله


تقدیم به مسافر پنج شنبه هایم.

 

می خواهم این شهر را بگذارم و بگریزم...

 

از ثانیه های پوچ این عصر خسته ام و... دل مرده!

از ابتذال ِ رنگی ِ این شهر دلگیرم...

از نگاه های سود جو گریزان.....

هیچ کس یادش نیست که چرا شهر بزرگ ساخته شده

 

از  تنها خیابان ِ معصوم این شهر – همان خیابان بلند- می گریزم....

لابد خود شهر می دانسته که چرا باید انتهای این خیابان ِ معصوم و بلند ایستگاه قطار باشد و ابتدایش مسافری دلگیر و خسته....

 

پنج شنبه ها به ملاقات  مسافر ِ دلگیر و خسته ای  می روم که سالهاست از شهر بزرگ گریخته و رفته......

 

و هر روز در نزدیکی ایستگاه قطار

انتظار می کشم...

انتظار پرستویی  که

از کوچ طولانی اش باز می گردد و.....

اشکهای همه مسافران ِ دلگیر و خسته را پاک می کند....

 

هر روز در نزدیکی ایستگاه قطار

می نشینم و گریه میکنم.....

می نشینم و فکر می کنم

که پرستوی مهاجر کِی به این شهر بزرگ می رسد؟

 

***

یک پنج شنبه مسافر ِ دلگیر و خسته به من گفت که به زودی  باز می گردد.....

با پرستو باز می گردد.

 

یاس حسینیه  22/2/83



دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin