حسبی الله


الان در کلاسم. کلاس درس! و من فارغ از درس.....

بچه ها ميخوانند، امتحان جغرافي را....

                        و من جغرافي ِ روي تو را ترسيم ميکنم:

قله هاي بلند و سياهت ،

        چشمه هاي جوشان نگاهت

 

که از شمال غربيه گسل موهايت مرا مي پاييند

 

دستهايم را گم ميکنم....

پاهايم را هم .....

 

طنين نوازشت از جاده ي ابريشمم ميپيچد در سرم....

چشمهايم حول محور نصف النهار يک عشق ميپيچد

ميرسد به راه چين ... و چروک صورت پيرم

 

دست ميکنم در جبيم

آينه ام را در مي آورم.....

نگاه ميکنم.....

چقدر اين جغرافياي روي تو مرا پير کدده!

 

 

بچه ها هنوز جغرافيا ميخوانند

کتاب را ميبندم و پرت ميکنم گوشه ي ذهنم

 

مي آيم مقابلت ... ميايستم

کتاب را برميدارم و ميگذارم پيش رويت....

مي گويم:  آقا!

حول کدام محور بايد چرخيد؟ ناهمواري هاي زندگي کجاست؟ رودهاي شهوت کجا جاريند؟ نگاههاي پست را چطور بشناسم؟.........جغرافيا يادم ميدهيد؟

تو نگاهم ميکني

چشمهايم از شرم مي افتد روي کفشهايت

 

کتاب را باز ميکني، ميگذاري پيش رويم

دستهايت را ميکشي رو جاده ي ابريشم....

نجابت دستهايت را مي آموزم.



چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin