حسبی الله


نگاهم را ميجويم در تمناي بوسه هاي تو....
و صدايم را بر پهنه ي آسمان رها ميکنم......
و نام تو را از انحناي تار پنجم ِ سه تارم مينوازم....
لبهايم را در حسرت اصوات نام تو ميگشايم
تا بلکه بتوانم تو را
يکبار صدا زنم.....
و صدايم آنقدر بلند باشد که:
به گوش تو برسد.

و آنگاه به چشمهاي عاشقت خيره شوم و :
با تمام رگهاي احساس فرياد بزنم :
دوستت دارم! عزيز......

گوشهايم هميشه از اصوات تو پر است
که هر صبح و ظهر و شام
بر در گوشم زمزمه ميکني....
دوستت دارم! ياس.
و من گونه هايم از شرم اين همه عشق
گل مي اندازد به دامانم
و من آن گل را از دامانم ميچينم و :
تاجي ميکنم و ميگذارم بر سرم
تا همه مردم بدانند که تو!
نام مرا صدا ميزني....

اما

هنوز من
حتي يک بــــــــار
هم نتوانسته ام فرياد بزنم
عزيز! دوستت دارم.....
و حتي نتوانسته ام که
وقتي سرت را مي آوري تا گوشم....
زمزمه کنم که:
دوستت دارم....عزيز!

نميدانم!
چقدر من....
چقدر من.....!
چقدر يک آدم ميتواند که بد باشد؟
و من بدترينم
و تو که خود همه ي آدمها از آنت هستند
چقدر خوبي!
چقدر همه ي خوبيها هستي!!!
و چقدر خوبي آفريدي.........

گوشت را بيار...
ميخواهم در گوشت يک زمزمه بکنم
گوشت را بيار جلوتر!
بگذار که حرف دلم را به تو بزنم!
گوشت را بيار.....
ميخواهم زمزمه کنم :
دوستت دارم! عزيز.
25/3/82

دوشنبه ٢ تیر ۱۳۸٢ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin