حسبی الله


در حياط -
روي سکوي خيال بنشسته.
باغچه اي کوچک و دراز
بند رختي پيداست
و درخت انجير در تمناي گياه.

سايه ي بي مکث درخت
روي پنجره اي ميخشکد.
نور خدا خاموش است!
اما
من دلم روشن....
و نگاهم کاشف.

نگاه ِ خاله ام مي آيد
تا پاي خطهاي نشسته بر دفتر
و مرا ميگويد:
"خانه ي تو حياط ندارد."
راست ميگويد او
از طبيعت دورم!
دريغ از يک برگ.
- اما هست!
گلدان ياسي سرکش
زير ِ زير ِ پنجره ام.
- اما دل ِ من سبز است
مثل درخت.
پر از برگ است.

صداي صحبتي از دور
در نگاهم آمد
هم همه ي زندگي
پشت در جاريست.

هيچ کس اينجا نيست.
ماه هم نيست!
ماه پشت ابرهاي
هوا
پنهان است.

بوي ياس مي آيد
خانه ي خاله پر از ياس است امشب!!

در همين نزديکي
خانه اي پيدا است.
دودکشي بي دود
و
ناودوني بي بارون.



و صدا طپش نبض هوا
نام مرا ميخواند:*

"اي ياس برخيز جاي
عشق خاليست!
در نگاهت بکار گل بي خار و خوشبو را....
گل ياس سفيد را
اي ياس برخيز!
جاي عشق خاليست!
در دستانت قلبي بساز براي عاشق شدن و عاشق ماندن.
اي ياس برخيز
جاي خودت خاليست!
به نگاهت بيا...
آسمان را ببين:
مثل رودي بي لک سوي ماه جاريست!
جاي تو خالي نيست؟"

و هوا برد کنار ابرهاي فراموشي را
و ماه درخشيد

و من خنديدم و نگاهم در باد مثل
کبوتري بي نام پريد....و رفت و روي گونه ي ماه نشست
و من به ياد وزيدن در عطر ياس افتادم
در خود پيچيدم.
۱۶/۲/۸۱
---------------
* این قسمت امروز به اين متن اضافه شده است!

دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin