حسبی الله


ديشب دلم براي نوشتن تنگ شده بود
صداي دلم را مي شنيدم
ولي کلماتم نمي آمد.

نوشتن را ميخواستم و بغل بغل حرف، گـُـله گـُـله کلمه.
اما سکوت بود و اشکم
و من دفترم را بالاي سرم گذاشتم و خوابيدم
کاش همه فکرهايم را مي شد نوشت
و همه ي حرفها را
دوست داشتم که
همه ي احساسم را
همه ي احساسم را بنويسم

اما دريغ از کاغذي که
اين همه احساس را
تاب آورد

من حتي در تاريکي هم ميتوانم بنويسم
به خوبي روشنايي!

همه ي احساسم
فداي
يک لبخند خدا


جمعه ٢٢ فروردین ۱۳۸٢ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin