حسبی الله


نجوا کرد با من گل:
مرا در آغوشت ميپذيري؟
دست مرا ميگيري؟
به بوسه اي مهمانم ميکني؟
محبتت را فدايم ميکني؟
راه را نشانم ميدهي؟
کمکم ميکني؟

و من ...
در نور شمع فقط تا پشت گل را ميديدم.

پرسيدم: بهار را دوست داري؟
گفت: آري. تا بهار چند فصل مانده؟

گفتم: 10 فصل. طاقتش را داري؟
گفت: آري. هر فصل چند ماه دارد؟

گفتم: 10 ماه. صبرش را داري؟
گفت: آري. هر ماه چند روز دارد؟
گفتم: 100 روز. همتش را داري؟
گفت: آري. هر روز چند ساعت دارد؟

گفتم: 100 ساعت. حوصله اش را داري؟
گفت: آري. اما آخرش کجاست؟

گفتم: بهار است. بهار.
گفت: بهار را دوست دارم.

گفتم: کوله ات را بردار. طاقت و صبر و همت و
حوصله را بگذار در آن.
بايد راهي شويم تا بهار.

به لبخند گفتمش: همه ي نجوايت را شنيدم.

پاسخت آري است.

جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin