حسبی الله


صدای تو

جادویی دارد که ذهن را تسخیر می کند.

 


سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قسمت من از دنیا

تو را نداشتن است...



یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


عاشقی که

سِرّش به اشک برملا شود، را دیگر نمی‌توان از دریا شدن منع کرد

 


شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


آنقدر امروز پر از اشک بودم که آسمان هم به گریه افتاد.

 


پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


شهدا همه شان زیبا هستند،آنقدر زیبا که چیزی از درون آدمی می لرزد

این زیبایی از روح آدمها و از سیرتشان به صورتشان نفوذ می کند‬

‫کسی که دلش و روحش زیبا باشد‬

‫حکما رخش هم دلنشین است



پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


ماه پشت برگ‌ها و شاخه‌های

درخت بزرگی قسمت قسمت شده است

یک قسمتش برای من

یک قسمتش برای تو!

ما هر دو از سرزمین ماه‌ایم.



سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند بار تو را گریه کنم ؟

آخرش راز باران‌های بهاری برملا می‌شود...

 


دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


«با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای "قلب مرا برده به تاراج"...»*

تا کجای دنیا از مخمل صدای گرمت محروم خواهم بود؟...

 

*فاضل نظری

 


دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من زنی نا آرام و دلتنگ است

که همه اش تو را صدا می‌زند...

در من مادری‌ست که برای شهادت پسرش ختم واقعه می‌گیرد

مثل مادر «شهید محمود اخلاقی»...

 



دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


می‌گویند عیدست، زهی خیال باطل

تو که نباشی

من که نباشم

عید کجا بود؟!

 


دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یه مدته که دیگه توی دفتری حرفهام نمینویسم

شاید یک سال یا بیشتر از این قضیه می‌گذره، بهار اسمس زده بهم میگه که می دونی چندتا از دفترات دست منه؟! میگه توی اتاقم پر از عطر یاسه...

ولی نمی‌دونه که همه ی اون دفترها و نوشته ها و گلهایی که روئیدن توی دفترها همه و همه برای بهار بوده...

دلم برای مدرسه تنگ شده، خیلی هم تنگ... دلم برای اون نامه ها و گلها و بهارها تنگ شده

دلم برای خودم که رد نگاهم مونده بود روی دیوار کلاس مقدسم تنگ شده

دلم برای بچه های عترت تنگ شده

نمیدونم چرا هرجای دنیا که هستم بازم دلم برای کلاس «عترتم» تنگ میشه

الان بچه‌های «امام صادق علیه السلام» خیلی عالی‌اند، خیلی.

فقط عترت فازش متفاوت بود با همه ی مدرسه هایی که بودم، اصلا نمیدونم چرا این همه دلتنگی نوشتم ، اما حقیقت دل تنگیم رو ننوشتم...

ننوشتم این دردی که پیچیده توی وجودم از تنگی قفس تنه... اصلا نوشتنم نمیاد

نمیتونم بنویسم که دلم چقدر تنگه و چقدر این دل تاب میاره این همه تنگنا را...

 


دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


نمی‌دانی چقدر اشک دارم وقتی

تو  می‌روی و من خیره به پیچ کوچه منتظرت می‌مانم.

 


دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اصلا نمی‌دانم اگر این تسبیح دانه آبی‌ه فیروزه‌ای نبود

چطور تو را بو می‌کشیدم

اگر این دانه دانه‌های آبی نبود چطور دست‌های مهربانت را لمس می‌کردم

دلم می‌خواهد نفس به نفست ذکر بگویم...

بیا با هم دعا بخوانیم.

 


شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سلام ابر بهاری من، که باران زای چشمهای خسته و مبهم منی

این روزها اول بهار است، بهار فصل توست که همیشه شکوفه‌ی بادامی، دلم لک زده برای آن شکوفه‌های قشنگ باغت

حتما درخت‌هایت چاقاله زده و باغبان مهربانی به درخت‌هایت رسیدگی می‌کند، اما عزیز خیلی سختش است که تا باغ بیاید و برگردد...

چقدر عیدها برای تو دلتنگترم، نه که تو هروقت باشی عید است و هر روز من دلتنگی‌ات از چشم‌هایم می‌چکد، برای همین دلتنگ‌تر می‌شوم.

می‌دانی امروز که در شاه عبدالعظیم یک‌هو آمدی جلوی چشمم، احساس کردم روی غنچه‌ی لب‌هایت لبخند شکوفه کرده، غمِ توی چشم‌هایت معلوم نبود بس که با خودت لبخند و شور آورده بودی... اصلا حواسم پرت گوشه‌ای از دنیا بود که تو آنجا نبودی، اما تو با آن لبخند جاودانه‌ات آمدی به میهمانی دلم.

شکوفه‌ی بادامم... دلم برایت تنگ تنگ تنگ است.

فقط دلم یک بلوز گل‌بهی یقه مردانه می‌خواهد، همین.



شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin