حسبی الله


تو الان دقیقا کجای عالمی؟!

بگو می خوام بدنم!

گرای دقیق بده.

 


یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من به تو حساسم

به تک تک حروف اسمت

به الف قامتت

به راز چشم‌هایت

به سکوت لبهایت

به رنگ گل بهی پیراهنت

و حتی به تک تک موهایت حساسم.

همین.

 


یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو هیچ وقت تمام نمی‌شوی . . .

هیچ وقت . . . هیچ وقت . . .

 


یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یک وقت تنهایم نگذاری!

من از این دنیای غریب

بی تو

می‌ترسم.

 


یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


از کوچه اقاقیا میگذرم

باز خاطره‌ی  عطر ملیح موهایت مرا مسخ می‌کند

یک شاخه اقاقیا میچینم برای پشت گوشت

با خودم فکر میکنم، به آن لباس بنفش بلندت می‌آید...

قند توی دلم آب می شود و گامهایم را سریع تر می کنم

از پیچ کوچه که رد می شوم

به یاد می‌آورم

که تو رفته‌ای که رفته‌ای...

 

 


یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


مدام می‌گوید من را ببخش.

آخر من تو را به که ببخشم؟

وقتی بی تو می‌می‌رم.

 


چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


 

برای شهیدم

یک زمانی بود که گل‌های اقاقیا از روی دوش دیوارها سرک می‌کشیدند به کوچه و عابرها را مست می‌کردند و ساکنین را مدهوش.
آن زمان‌ها، دست‌های من با خاک باغچه نسبت داشت، به گمانم 30 سال یا بیشتر از الان جوان‌تر بودم که اولین ساقه‌ی اقاقیا را از دلم به باغچه پیوند زدم  و از آن به بعد شعر از لابلای انگشت‌هایم جوانه زد.
دست به هر گل که می‌زدم ترانه می‌شد و من فکر می‌کردم این خاصیت اقاقیاست و نمی‌دانستم که این خاصیت آن خاک بود،
خاک تو،
خاکِ خونِ تو.

حالا بعد از آن همه سال، من هر روز از کوچه‌ی اقاقیا رد می‌شوم، هر صبح و شام از بوی شیرین و ملیح اقاقیا جان می‌گیرم و مست می‌شوم و جان می‌بازم. این روزهایم پر است از من و خیال تو، پر از
من و دست‌هایت که مراقب نیافتادن من است و
پر از من و نگاهِ محجوب و لطیف تو که سمت نور را نشانه رفته است.
این روزهایم قلبم با خاک باغچه نسبت پیدا کرده است، از انگشت‌هایم شعر نمی‌روید اما امیدِ روشنی می‌تابد که نامش را گذاشته‌ام انتظار، این روزهایم شاید گل‌ها ترانه نشوند اما حماسه می‌شوند.
و من در رویایی غرقم، رویای آمدن تو از پسِ انتظار من، به من گفته اند آن مرد می‌آید، آن مرد در باران می‌آید، آن مرد با اسب می‌آید و من در دفتر مشقم اضافه خواهم کرد
آن مرد با تو می‌آید.



چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تویی که در کفه‌ی میزان محبت

یک تنه

سنگین‌تر از کل دنیایی

معجزه‌ای کن

این محال را حلال کن.

 


سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


شهیدم

گفتگوست دیگر

گاهی من با تو حرف می‌زنم

گاهی تو با من :-)

همین.



سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


گم شدم در تو

تو کجای عالمی؟

می‌خواهم کمی خودم را پیدا کنم.



سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بند بند وجودم

بنده به وجودت

به بند بکش مرا و رها کن مرا از بند خودم.

-----

باز تب کرده‌ای و من داغم

باز تب کرده‌ام و تو داغی

اصلا معلوم نیست تو مریض شده ای یا من...؟!



شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلم برای بهشت زهرا تنگ شده
رفته بودم جنوب، دوکوهه
یه مزار شهید گمنام روبرو حسینیه حاج همت بود
شام غریبان رفته بودیم اونجا
بعد همه جا تاریک بود
صدای سینه زنی از توی حسینیه مییومد
کلی شمع روی قبر و کنارش روشن کرده بودن
قبر از زمین فاصله داشت و بلند بود
صورتمو گذاشتم روی قبر
شب سردی بود
اما
حس اون لحظات خیلی قشنگ بود...
پ.ن: چقدر حرف نگفته دارم...
 


جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


همه جا را دنبال تو گشته‌ام

تمام تاریخ‌ها را

تمام خاطرات را

تمام آجرهای شکسته را زیر و رو کرده‌ام

تمام شیشه‌های گلاب و عطر گل‌های محمدی را بو کشیده‌ام

نمی‌دانی چند بار خودم را ورق ورق کرده‌ام

و چقدر عکس‌ها را نگاه کرده باشم

اما تو هیچ‌جا نیستی

آه ای .... مفقودالاثر من!

 


پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چه اتفاق عظیمی‌ست

اینکه تو به قلبم  وارد شده‌ای....

و من با تو

بزرگ می‌شوم.

 


پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اسم اینجا شد دل‌تنگی‌های صبا، البته دل‌نوشت‌های صبا بود

و این دل جز دل‌تنگی چیزی ننوشت که ننوشت که ننوشت

اصلا خدا وقتی به همه دل می‌داد، به من دل نداد!

آدمی که خدا بهش دل نداده باشه باید یه چیزی تو مایه‌های یه عنصر اضافی باشه، آخه خدا که دل و دل‌دار همه‌ی عالمه مگه می‌شه به کسی دل نده؟!

خب نمی‌شه، از اونجایی که نمی‌شه گفت می‌خوام بهت دل ندم! جاش چی می‌خوای؟!

منم که توی سرم پر از شر و شور بود، گفتم شراره ام را افزون کن

خدا هم لبخند زد و جای دل یه مشت "عشق" پاشید روی صورتم

بعدش گفت برو تو دنیا عشق کن، این تو و این هم یم مشت عشقِ اضافه

همه عالم دل دارند الا تو که دل نداری، چون من بهت دل ندادم

برو هر وقت تونستی که این عشق رو درست خرج کنی بهت دل می‌دم، بهت دل می‌بندم.

حالا این من، با یه مشت عشقِ اضافه اینجای جهان وایستادم، دل‌م تنگه، هی دل دل می‌کنم ببینم که کی دل خدا میاد سمتم و بهم دل می‌ده.

انگاری هنوز که هنوزه حتی اندازه‌ی یه سر سوزن از این عشقِِ اضافه درست استفاده نکردم که خدا هنوز که هنوزه بهم دل نداده

حالا

این من و یک دل‌ِ تنگ، اون خدای دل‌دار

این من و یک مشت عشقِ اضافه اون خدای عشق‌باز

این من و یک عالمه فکر و بکر و راه اون خدایی که یک صراط بیشتر نداره

این  من و یک عمر خطا اون خدایی که خطاپوش و ستاره

این من و یک سلاح و یک کاسه‌ی اشک اون خدایی که جهاد رو دوست داره

این من و یک آرزوی سرخ اون خدایی که شهیده

این من و یک توبه اون خدایی که توبه پذیره

 

این من و یک مشت عشقِ اضافه اون خدایی که ...

 


دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


حس قایق پهلو گرفته ای را دارم

که می خواهد این به گِل نشستنش به خاطر تو باشد

بیا پهلویم، پهلو بگیر.

 


دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تقدیر من را یک روز

شمس الدین سرود....

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

قضای آسمانست این و دیگر گون نخواهد شد

آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

ساز شرع از این افسانه........... بی‌قانون............... نخواهد شد!

مشوی ای دیده نقش غم

که زخم تیغ دلدار است....

 

و در کل نخواهد شد! :-) !!! تقصیر حافظ است که تقدیر من را با نخواهد شد سرود!

 

 


یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


آدمها وقتی خیلی دل‌تنگ می‌شوند

مریض می‌شوند،

درست مثل الان من!

 


یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


مشاهده یادداشت خصوصی



شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


می‌آیی و می‎‌رود هر چه غم بود.

 


جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin