حسبی الله


آیا واقعا این تویی  که باز  از پیچ کوچه آمده ای یا نه؟!
انگار دیگر چشمهایم کم سو شده، قدرت تشخیص هم ندارد و یا شاید باورم کمی زیر باران اشک‌هایم نم کشیده است!

آیا واقعاً این تویی که آمده‌ای....

 

 

 

 

کمی گنگم، البته از کمی، کمی بیشتر!



جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


هنوز که هنوز است  مثل بچه های دبستانی "لهجه" را غلط می‌نویسم!



جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


درد دارد

تو داشتن و تو را نداشتن...

 


دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم آنقدر پر است که شاید تا سال‌ها

"حرفهایم" همان "نان" من باشند.



دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


کم کم این احساس حساسم زیر فشارِ ِ وارده محکم می‌شود.

مثل یک مسافر زنده‌گی می‌کنم

مسافری که دل نبسته و دل نکنده

مسافری که لبخندها و اشک‌هایش برابر نیستند

مسافری که از نیت و عمق کارهایش نمی‌پرسند، بلکه دنبال نتیجه‌ هستند.

مسافری که هیچ کارش نتیجه‌ای نداشت و لاجرم بار سفر بست.

مسافری که هنوز نرفته، رسیده است.

مسافری که مقصد، کف پایش است...

 


دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


----- چند نوشته جسته و گریخته من باب زنده‌گی من

دل تنگم وا نمیشه

نه که قصه ی الان باشه! نه!

قصه‌ی لحظه لحظه‌ی

عمری‌ست که بی تو سپری میشه

------------------

نه که فقط دلم

دنیا هم برای من بی تو تنگه

------

به دنیا بگو نباشد

فقط من باشم و تو

حتی دیگر به باران هم نیاز نیست آنقدر که اشک‌هایت بی‌حساب است.

و حتی به خورشید، که چشمانت فروغ دنیایم است.

و حتی به کوه، که شانه‌هایت تکیه‌گاهم است.

و حتی به ماه شب چارده هم نیازی نیست بس که صورتت می درخشد.

حتی تر دیگر احتیاجی به من هم نیست، تو فقط باشی کافی است

من مستغرق در ذات توام.

-------------

زنده‌گی بی تو چراغ سبزی نشانم نمی‌دهد

چشم‌های سبز تو را کم دارم.

--------------

امیدم نا امید نمی‌شود

تا وقتی خدایی هست که

عاشق است

و تنها عاشق درد عاشق را خوب می‎فهمد.

 


دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


ذبیح الله: "طلبم کن، طلبم کن تا بیام"

نوح الله: "در این قصه سوختن شرط حیات است، وصل بماند برای وقتی که خاکسترمان با باد رفت..."

 


دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


او گفت: "برای رفتن چه راه دوری را می‌روی!"

دیگری جواب داد: "راه مرا می‌برد..."

 


دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


داشتیم مادرهایی که

التماس میکردند که بچه هاشون شهید بشند

داشتیم مادرهایی که

خودشون لباس رزم و شهادت تن بچه هاشون می کردند

داشتیم مادرهایی که

حتی پشت بچه‌شون که رفت به میدون جنگ نگاه نکردن

داشتیم مادرهایی که

وقتی جنازه بچه‌شون رو براشون آوردن، نیومدن که حتی تحویلشون بگیرن چه برسه به خم به ابرو آوردن

داشتیم مادرهایی که...

داشتیم

و هنوز هم داریم مادرهای «زینبی»



دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یه بغضی دارم...

ناپیدا...

سنگین...

عمیق...

درد آور...

 

 


دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سلام که نام مقدس خداست بر تو

سلام خدا بر تو

و سلام بهترین خلق بر تو

اگر دوست داشتی هم سلام دل‌شکسته‌ی من هم برتو، همین سلام شکسته و بسته را بیشتر ندارم که برای تو پست کنم.

چقدر دنبال تو باشم خوب است؟!

چقدر آدمها را ورق زده باشم که در سطر سطر مخفی دلشان تو را بخوانم خوب است؟

چقدر پشت قاب پنجره‌ی اتاق زل زده باشم به ماه خوب است؟!

انگار همه‌ی آدم‌های دنیا را گشته‌ام دنبال تو، اما هر قسمت از تو را در جایی از جهان پیدا کردم، تکه تکه و ارباً اربا، و همین شد که عاشق شدم بر جهان، جهانی که هر تکه‌اش تو هستی. و هر تکه‌ات در جایی متجلی شده است.

مربع

تازه‌گی‌ها تو را جایی پیدا کرده‌ام که خیلی زیاد آنجا هستی!! یعنی یک جایی را پیدا کرده‌ام که خیلی تو است! یک آدمی که تو است اما نیست! هست و نیست! نیست و هست، و همین بود و نبودش مرا سرگشته‌تر کرده است.

اصلا آهای تو، جانِ من، آهای جانِ من، کجایی تو؟!

خب بیا! بیا دیگر!! من از بی تویی سخت هراسانم.

 

 


جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چند عکس و نوشته جسته گریخته من باب دیوارهای خونه من

دیوار وردی

- برای ورود به هر منزل باید آدابی به جا آورد، و نه که فکر کنی من گفته ام! نه، سنت  رسول الله صلوات الله علیه و آله است.

- نه که خیال کنی همین یک دیوار ورودی هست! نه

- دیوارها با من حرف می‌زنند، نه که الان این را فهمیده باشم! نه، پنج ساله بودم که فهمیدم دیوارها با من حرف می‌زنند و حتی‌تر خیلی از چیزهای دیگر هم بودند که صدای حرف‌هایشان می‌آمد.

- هر کجا که وارد می‌شوم، دیوارهایش شروع می‌کنند به حرف زدن.

- دیوارهای خانه‌ی من اسم دارند، نه که همه‌شان اسم داشته باشند! نه، آنهایی که حرف‌های خوب دارند اسم دارند.

- نه که فکر کنی همه‌ی دیوارهای خانه‌ی من این طور خوبند! نه، بعضی‌هاشان تکرار یک خاطره‌ی ساده‌ی تکراری‌اند.

 

دیوار هیأت

- بزرگ‌ترین دیوار صاف خانه‌ی من.

- کتیبه‌ی این دیوار یادگار شبیست که در خانه‌ام به نام خانم فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها، هیأت داشتیم...

دیوار سلام

- دیوار سلام، دیشب این شکلی شد، اصلا بهانه نوشتن این پست همین دیوار بود، و اصلا‌تر شهید گمنام بود.

- فکر نمی‌کردم یک روز شهید گمنامی که سه‌شنبه‌ها با او قرار دارم، بیاید و مهمان حرف‌های خوب دلم باشد. بیاید هر صبح به سلام من، به نگاه من و به درون من.

 

پ.ن:

- اسم خانه‌ام "خانه‌ی آرامش" است.

- تصاویر از آنچه که در اینجا می‌بینید، بزرگتر است!

- کیفیت پایین تصاویر را نگذارید پای ایجاد امنیت! پای دوربین موبایلی و نور اندک شب است و البته بنده هم نمی‌دانستم که قرار است این عکسها این شکلی شود!

- دیوارهای خانه‌ام را خودم و یوسف، دو نفری کاغذ دیواری کردیم :-) این شروع ماجرای حرف زدن دیوارهاست.

- یکی از دلایل نوشتنم، ثبت حرف‌هاییست که آمدنشان تنها به واسطه‌ی نوشتن است و این حرف‌ها را دخترکانم می‌خوانند اما نمی‌شنوند.

- ادامه دارد . . . !! در تگِ: #از من ها، #خونه

 


جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خیلی وقتها نصفه شب‌ها بیدار می‌شوم و عکست را نگاه می‌کنم و به خود می‌گویم :

"هست، راحت بخواب . . . "



دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


افسار مادیان چموش و وحشی‌ای را گرفته‌ای که یک عمر است بیابان گرد است

افسارش را نه باید محکم بکشی که لجام صورتش را زخم کند

نه آنقدر شل بگیری که دیوانه‌وار به هر طرف که می‌خواهد برود.

البته تو* می‌دانی!

بلدی چطور رامش کنی . . . رامم کنی.

 

 

پ.ن: گفت صاحب اختیارید، خواستم بگویم صاحب اختیارم کسیست که رامم** کرده، افسار به دست اوست.

 

* گمنام و مفقود الاثر من

** هنوز هم سرکش و نافرمانم، اما کمی اهلی و رام شده‌ام.



دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


حاج اکبر شهیدم

عکس را میگیرم و یک به یک آدمهای عکس را نگاه میکنم، دنبال چشم‌های توام که خیره شده باشد به من، و تو با آن چشم‌های محجوبت خیره‌ای به جایی از عالم، جایی در دور دستها، به گمانم باز داری فرشته ها را نگاه میکنی.
اما نه! تو چشمت از اول دنبال نه این دنیا بود نه آن دنیا، آنقدر چشمت بالا بالا ها را دیده بود که بهشت هم از چشمت افتاده بود.
دست می کشم به عکس تو و رفقایت و صلوات می‌فرستم، می‌گویند هر کس را می‌خواهی بشناسی رفقایش را ببین و وقتی رفقایت را نگاه می‌کنم می‌بی‌نم که فرشته‌ها در نگاه آن‌ها هم رونقی ندارند.
اصلا انگار خدا فرشته‌ها را خلق کرده برای آدم‌هایی مثل من که عقلشان در چشمشان است، اما تو و رفقایت از اول اهل این دنیا نبودید.
دنبال رد نگاهت را که می‌گیرم... خیره به دربی نیم سوخته است...

 



دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یک عدد بید مجنون توی دلم داشتم

که نیست!

کسی خبری از آن ندارد؟!



شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله



وقتی از طرف فرشته‌های خداوند سنگسار شد
دلش تبدیل به سنگ شد
نگاهش تار شد
و کلامش خشکید
اما در فکرش، گلی جوانه زد که نامش را "توبه*" گذاشت

 


* از تو به من: بنده‌ی من بخشیدمت برخیز.



شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin