حسبی الله


معلق که می‌شوم

دستت میآید و مرا می‎‌کشد بالا...

بالا و بالاتر...

 


یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


جلوی دیوار که بایستی و حرف بزنی یک صدایی مثل نجوا بر میگردد سمتت!

جلوی تو، نه !

حرف‌هایم را درسته می‌خوری!!

 


یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


فراموش کرده‌ام همه چیز را

تاریخ قرارها

وقت مدارها

ساعت دیدارها

و

حتی نام کوچک خودم را

همه را فراموش کرده ام

تنها چیزی که به یاد می‌آورم

الف قامت توست

و نام توست

که مدام در ذهنم تکرار می‌شود...

 

 


شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلم می‌خواهد پیدایت کنم

بیایی

آنوقت به چشم‌هایت خیره شوم

و طعم صداقت را از اشکهایت بپرسم

و لبخند بزنم به همه‌ی دنیا

که به نام تو شک داشت و من دلم قرص است

که تو تنها اشکی

اشکی محکم و گرم و صادقانه

 


سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چقدر خوب است که اینقدر ساده‌ام

هر کس بخواهد می‌تواند با زدن یک دکمه

خاموشم کند.

دینگ!

بای بای ... :-)



سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


حسبی الله

انگار هزار سال است که منتظرت نشسته‌ام پشت پنجره و به پیچ کوچه خیره شده‌ام، هزار بار درخت انار شکوفه داد و شکوفه‌هایش ریخت و انار نداد. مثل بغض سنگین هزار ساله‌ی من، که خیال بارش ندارد.
هزار سال است که منتظرم از پشت آیه‌های قرآنی که برایت ختم می‌کنم بیایی و بگویی "سلام قولا من رب رحیم" اما تو از سوره‌ی مریم آمدی و گفتی: "فَإِنَّمَا یَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِینَ وَتُنذِرَ بِهِ قَوْمًا لُّدًّا "*


* ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختیم تا پرهیزکاران را بوسیله آن بشارت دهی و دشمنان سرسخت را انذار کنی.97



جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


برای حاج اکبر شهیدم

این مرا

مثل پیراهنت

تکه و پاره کن...

 


جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


برای نوه‌ام

آمده بود به هزار لبخند و نگاه عاشقانه

آمده بود که گرمای دستانت را تب‌دار کند

آمده بود به برکت و روزی

اما تو

فقط به سردی این عصر ایمان داشتی.

 


پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دنیای به این کوچیکی

چطور تو رو به این بزرگی

توی خودش جا داده؟!

 


پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سلام

ســــــــــــــــلام

آه . . .

ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام

آن‌طرف خط نیستی؟!

. . .

نیســـتی . . .

و وقتی نباشی

. . .

نباشی . . .

 

دلم به درد آمد . . .

آهـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


صدای جادویی تو

لحن لطیفت

لحجه‌ی شیرینت

همین‌ها کافیست برای آرامش عمیق و اشک‌-های داغ.

 



پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


صد و یک هزار قطره اشک چکید

و صد و دو هزار آرزوی خوب پر گرفت، برای تو که نیستی

. . .

. . .

. . .

نگاه کن از نامه‌ام باران می‌آید . . .

خیره شو به کلمات شکسته‌ام و دست بکش به احساس تنهایی لابلای خطوط موازی ورق‌ها

مثل من که دلتنگ‌ت می‌شوم، دست می‌کشم به حرف حرفِ واژه‌هایی که روی آن خطوط آبی به خود پیچیده‌اند و عاشقانه‌ترین نامه‌ی دنیا را تحریر کرده‌اند.

دلم نامه‌های قدیمی را می‌خواهد که با جوهر نوشته بشود و پر بگیرد و بیاید درست به آدرس خانه‌ی تو، بیاید و بیاید و برسد به لمس دست‌های تو و نوازش چشم‌هایت. آن‌وقت احساس می‌کنم قسمتی از خودم را برایت پست کرده‌ام، قسمتی از من که نامش "دست خط" است.

 


شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


گاهی بیا و به نگاهی دل‌غمزده‌ی خشک و سیاه مرا

باران کن.

 


شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


ناگاه نوری درخشید که ستاره‌های آسمان به غبطه به زمین نگریستند

و ندانستند که این برق چشم‌های توست

که خیره در چشمان من است.

 


پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


و خداوند که تو را خلق کرد

لبخند زدی

پس بهار خلق شد، گل‌ها شکوفه کردند و باغ و راغ‌ها شکل گرفت

بهشت با طراوت لبخندت مزین شد و خداوند به چشم‌های تو نور بخشید

پس خورشید شعله گرفت و نور پراکند

تا افق شکل بگیرد از خط کمان ابروانت

و خدا احسنت گوی خلقش شد

و فرشتگان دُر و صدف بر سرت ریختند

و خدا فرمود گوهر وجود خلق من

فاطمه  که سلام الله علیهاست

پس به او سلام کنید و یک‌پارچه همه‌ی کائنات گفتند

"السلام علیکِ یا فاطمه الزهرا"

 


پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک هو کجای دنیا رفتی؟!

دلتنگم . . .

امروز همشهری‌ات می‌گفت بیا به شهر ما

و نمی‌دانست تمام تنم خاک شهر توست.



پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


جهان می‌ایستد، درست مثل قلبم

وقتی که تو نیستی.

 


سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


مرا به خود خواند

از خود بی‌خود کرد.

 


یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ |

حسبی الله


صدای خداحافظی‌اش که پی‌چی‌د لابلای گل‌های شمعدانی‌ای که پشت پنجره‌ی احساسم گل داده بود، تازه فهمیدم چقدر تنها شدم.

 



یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


خیابان مستقیم و بلندی در جای دوری از جهان بود

که رویش نوشته بود به سمت "تو آباد"!

تو کی از اینجای جهان رد شده‌ای که اسمش را گذاشته‌اند "تو آباد"؟

 


یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


قلب تو آن‌طرف عالم می‌گیرد

من این طرف عالم ‌می‌می‌رم.



شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک چیزهایی هست که رد خاطراتشون خیلی عمیقه اصلا اسمشون که می‌آید یاد آدم، میرود به دنبال خاطراتش.

مثل خرمالو و ازگیل و طعم گس‌شان که رسید به مادر و پدر و فرزند.

یا نارنگی که طعم انگشت‌های تو را می‌داد، یا نون و پنیر و خیار که طعم دستهای مرا...

یا مثلا ماکارونی و کیک کاکائویی که طعمشان مانند ندارد، یا طعم نعناهای توی حیاط خانه‌ی پدری... یا حوضی که سرش رفته بودی وضو بگیری و طرح ماهی توی ذهنت تداعی شده بود

و یا حتی شانه‌ی دیواری که تنها شانه‌ای بود که رویش گریه کرده بودی

و یا سینه‌ی مهربانی که سرت را گذاشتی رویش و دستت را روی قلبش

و یا همان قلبی که تاب دوری دستت را نداشت و گرفت

و یا لحجه‌ی شیرین تر شیرینِ تو که طعم عسل می‌دهد.

یک طعم‌ها و خاطراتی است که آدم را پرت می‌کند به یک جای دور، جای دوری که نزدیک‌ترین جای عالم به آدم است. اصلا یک جاهایی هست که می‌روی رد گامهای کسی را می‌بی‌نی که هزار سال قبل از آنجا گذشته است. یک جاهایی مثل بهشت زهرا (سلام الله علیها) یا مترو.

یک قد و بالاهایی هم هست که هر وقت هم‌تایش را می‌بی‌نی، مات می‌شوی، چشمت می‌رود دنبال گام‌های ناشناسش... و بعد به خودت می‌آیی که ای دل غافل تو کجا و این‌جای دنیا کجا....

بعد چشمت همه جا می‌گردد دنبال "تو"یش که پیدایش کند، دلش می‌خواهد آن 7ساعتش، 70 ساعت شود، هفت روز شود، هفت ماه شود هفت سال شود...نه دلش می‌خواهد آن 7تش یک عمر شود و همان جا در همان جای عالم عمرش تمام شود...

و بعد دست بگذارد روی پیشانی‌اش و به خودش بگوید ! باز تب دارم! تب دارم! تب!!!



شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


نرم نرمک می‌آیی، آهسته‌تر از نسیم صبح

می‌نشی‌نی کنار جسم خسته و مجروحم، دست مهربانت را می‌کشی روی موهای آشفته‌ام، دست بزرگ و مهربان‌ت می‌رسد به پیشانی‌ام، خنکی لطیف دستت که به داغی تبم گره می‌خورد احساس می‌کنم روحم پرواز می‌کند، می‌خواهم چشم باز کنم که ببینمت، اما می‌ترسم که بروی...

همان‌طور که خودم را جمع کرده‌ام در خودم مچاله‌تر می‌شوم و زیر لب می‌گویم: «آب، آب، آب . . . عطش.» خنکی انگشت‌های بلند و کشیده‌ات می‌رسد به لب‌هایم که می‌لرزد. یک لحظه دلم می‌خواهد دنیا همان‌جا بایستد و رد انگشت‌هایت تا ابد بماند روی این لبهای ترک خورده.

دست‌هایم را به سختی می‌کشم روی زمین تا برسد به لمس تو، اما دست‌هایم  بی‌حال می‌شود و هنوز نرسیده به تو می‌ایستد.

صدای در آهنی می‌آید، حتما دوباره بازجو است، دست مهربانت را می‌کشی روی بازوی جریحه‌دارم و انگار که درد از کنه وجودم می‌رود. آرام می‌شوم و آرام‌تر. دلم می‌خواهد تا هنوز نرفته‌ای خودم را بسپارم به موج آغوش تو.

آن بار که آمدی و گفتی که: «همیشه کنارم هستی.»  نشد با تو حرف بزنم، تا به خودم آمدم رفته بودی و من مانده بودم و رد چشم‌هایت که تا عمق جانم نفوذ کرده بود. اصلا همین چشم‌های توست که زبانم را بند آورده است و جز صدا کردن اسمت زیر شکنجه‌های این بازجوی لعنتی، چیزی نگفته‌ام.

می‌دانی! من دیگر تحمل ندارم، نه تشنگی این سه روز عطش را، و نه شکستگی سر و درد پهلو و این همه زخم را، تحمل ندیدن چشم‌های تو را ندارم.

هنوز رد دست‌هایت را روی لب‌هایم حس میکنم که از نمی‌دانم کجای عالم سیراب می‌شوم، چشم باز می‌کنم، چشم‌های مهربانت مقابل من است، نه دردی و نه تشنگی‌ای، فقط من هستم و تو، تو هستی و من و راهی که به سمت آسمان می‌رود.

 


جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اشک‌هایم تازه تازه‌اند

به هر خبری، می‌چکند پایین.

 


جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بالابلند عشوه گر نقش باز من   کوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم   با من چه کرد دیده معشوقه باز من
می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد   محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق   غماز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمی‌کند   ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن   گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب می‌زنم از گریه حالیا   تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده‌زنان گریه می‌کنم   تا با تو سنگ‌دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود   هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا   با شاه دوست پرور دشمن گداز من
 


جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


"سردرد" شده از اعمال بعد از گریه.



سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


"درد جگرسوز" یعنی

"درد دوری" همین.



سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


مرهم دلم تویی

وقتی بیایی و زخم دلمو مرهم بزاری

دلم بهار میشه، دیگه اینطوری کویر خشک و زخمه زخمه نیست که با این همه اشک هم حتی یه نمورنه طراوت نداشته باشه. . .

بیا و بهارم کن.



سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


گفت: حمد می‌خونم واست، حمد شفاست.

گفتم: دردم درمانش توئی... حمد افاقه نمی‌کند.

 

*دیالوگی از یک داستان که هر روز صد بار نوشته می‌شود.

 


دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


خاطرات تو را ورق می‌زنم و هر ورق سیلاب اشک است که می‌چکد روی دفترم...

خاطراتمان را امشب شستم

خیس شد تک به تک حرف‌هایت

اصلا قصه‌ی ما از آغازش با عشق بود

از همان ابتدای ابتدای حرف‌هایمان عشق را هجی کردیم

از ازل من را با نام تو به عشق گره‌ای زدند ناگشودنی، نا گسستنی

هر چه بیشتر خاطراتمان را ورق می زنم

به این عشق بیشتر پی میبرم.



دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


این چه رسمیست

که فقط

زیر چتر تو باران می‌آید...



دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin