حسبی الله


سلام مرا از پشت این همه دلتنگی بشنو

صدای هق هق نفس‌هایم تنها به یاد نام توست که می‌آید و می‌رود

وگرنه همین یک نفس هم نمی‌‌آمد و می‌رفت.

 


جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


 

هیس! اینقدر نگو می‌خواهم فردای من و تو

مبهم‌تر از ماه پشت ابر باشد

این شب‌ها محاق است ماه نیست، ابر هست.

همین.



جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


هر که را رنگ تو داشته باشد

دوست دارم

خصوصا آنهایی که با خون رنگ شده اند را...

 


چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


بینهایتِ تودر من جریان دارد... احساس می‌کنم خیلی بزرگ شده ام....

 


سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تو کجای عالمی که همه جا هستی؟؟

 


سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


بعد از هزار هزار سال تنهایی‬
‫بعد از هزار هزار شب سیب‌های سر نیزه‬
‫بالاخره آمد به مهمانی‌ام، همان کسی که هزاران سال منتظرش بودم‬
‫من را در پیچ جاده‌ی منتهی به خودم پیدا کرد‬
‫و برد به جاده‌ای که منتهی به خداست‬
‫اهدنا الصراط المستقیم... یا الله‬
 
 


یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


اینکه لبخند جاودانه‌ات اینجای دنیا باشد

و صدایت یک جای دیگرِ این جهان بزرگ... انصاف نیست! همین.



یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


مشاهده یادداشت خصوصی



شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


 

خورشید این روزهای من، فقط تویی

که عشق از مشرق چشم‌های یک دست نورت طلوع می‌کند و در شب گیسویت غروب میکند.

جهانی که من، بر پایه عشق تو مست و غزلخوان است

و امروز فهمیدم که عشق در لفافه‌ی چند حرف ساده پیچیده شده است

حروف ساده‌ی سین و لام و الف و نون

منتظر حروف ساده‌ی توام که در من بپیچد.



شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چقدر آن خنده‌ی گرم و روشن و مهتابی‌ات را دوست داشته باشم خوب است؟!

 

 


جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


من هنوز همان یاسم

که در عمق متروک محرابی

از چشم همه‌ی دنیا مخفی شده‌ام...



پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


طاقت لباس صورتی را ندارم که تن تو باشد و یا حتی لباس یک دست آبی آسمانی را! چه فرقی می‌کند! اصلا طاقت لباس‌های یکدست و ساده‌ی بیمارستان را ندارم. می‌بی‌نمشان دلم می‌گیرد هرچقدر هم که رنگ صورتی و آبی به‌شان زده باشند اصالت غم و اندوه را از بین نمی‎برند.

کسی چه می‌فهمد این اشک‌های سر به زیر چرا یکی یکی می‌چکند، اصلا این دل آنقدر رقیق شده که به یاد یک خاطره می‌بارد و یا حتی به یاد یک نگاه که رنگ چشم‌هایش را یادم رفته است و یا حتی به لطافت گرمای یک دست مهربان که یک عمر از گرفتنشان محروم بوده‌ام...

یک مقدار بسیار زیاد این روزها دیوانه‌ام، از آن دیوانه‌هایی که زنجیر تخت‌شان را پاره می‌کنند، البته این روزها دیگر دیوانه‌های زنجیری را با زنجیر به تخت نمیبندند، با آستین لباس‌هاشان می‌بندند و یا آن پارچه‌های لعنتی... آنطور که خودم دیدم، آن سال‌هایی که به دیوانه‌خانه سر می‌زدم، البته این روزها هم به دیوانه‌خانه دیگر دیوانه‌خانه نمی‌گویند! می‌گویند بیمارستان روانی، اما مگر بیمارستان روان دارد که روانی شود؟! بیشتر به‌اش می‌آید که اسمش را بگذارند مجمع آدم‌های عصبی. بگذرم...

داشتم می‌گفتم که دیوانه‌ام، و این دیوانگی رعشه‌ای از جنون دارد از همان جنون‌هایی که آدم را بیابان‌گرد می‌کند، و اما در این شهر بزرگ بی در پیکر بیابان یافت می نشود که آنم آرزوست، آخر از این شهر نمی‌توانم بیرون بروم و منِ دیوانه زنجیر شده‌ام همین‌جا. از این نیز بگذرم!

اصلش این بود که به تو بگویم اصلا طاقت لباس‌های یک‌دست یک‌رنگ بیمارستان را ندارم! کمی حواست به دل من باشد، مثل همیشه که حواست هست... همین.



پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


درخت دچار چشم‌های کبوتر

 کبوتر محتاج آغوش امن درخت

درخت ریشه در زمین سرد

کبوتر رها از حصار دیوارها

 

کبوتر محتاج درخت و درخت دچار کبوتر

عشق درخت کجا و نیاز کبوتر کجا....

 


سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


مشاهده یادداشت خصوصی



سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دچار تسبیح آبی چشم‌های توام

دچار نقش و نگار مصحف دل توام . . .

هی می‌گذرد و تو اضافه‌تر می‌شوی

هی اضافه‌تر می‌شوی و نمی‌گذری . . .



سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اصلا همه ی دنیا هم یکجا جمع شوند و بگویند که دست از تو بردارم، برنمیدارم.

همین.



سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بعد از هزار سال که نگاهت سوی من نبود...

امشب چشم به من دوختی.

 

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان با من سحر کن

بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را

کج کن کلاه ،دستی بزن،  مطرب خبر کن

گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند

رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند

تا طاق ابروی بت من تا به تا شد

دُردی کشان پیمانه هاشان را شکستند

یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر

این خانه لبریز تو شد شیرین بیان حلوای تر

تو میر عشقی عاشقان بسیار داری

پیغمبری با جان عاشق کار داری

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان با من سحر کن

(صالح اعلاء)

 

 


شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


"گل یاسی که برای عزیز آوردید داخل جانمازشان پهن است"

گل یاس و جانماز عزیز . . .

"عجب حسیه دنبالش"

 


جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


گفتم ببینمت شاید آتش این اشتیاق چندین هزار ساله، فرو نشیند و این دریای جوشان دلم کمی خنک و لطیف شود و ماهی های احساسم باز بازی‌های کودکانه‌شان را از سر بگیرند.

اما نشد، آمدم و تو در آن لباس صورتی که  جز صورت مهربان و دستهای گرمت چیزی دیده نمی‌شد، دیدم. آتش اشتیاق عشقت در دلم هزار برابر شد و آنقدر بزرگ شد و بزرگ شد و بزرگ شد، که بغضی که از ازل در دلم بود ترکید...

نمی‌دانم چند ساعت و چند روز و چند ماه گریه کرده ام، اما چشمهای انتظارم که به در خشک شده بود از اشک هم خشک شد.

می‌گویند چشم که از اشک خشک شود کم کم به خون خود تر می‌شود و من نمی دانم که این اشک‌ها از دلتنگی نداشتن توست، یا از اشتیاق داشتن تو... نمی‌دانم.

 


جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin