حسبی الله


امروز صبح زود خوابت را دیدم...

کی می‌شود که خودت را ببینم.



دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


فکر کن به یکی بگویی: "ماه من..."

بعد بگوید: "ماه توام

همیشه به گرد خورشید دلت در حال طوافم."

فکر کنم حس خوبی به آدم دست می‌ده! :-)

 


یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


من مهربان ندارم . . . درست مثل تو

کاش می‌شد تو مهربان من باشی و من مهربان تو.

 

 


یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خواب دیدم با من مهربان شده

خواب دیدم لبخندش را

خواب دیدم چشمهایش به من دوخته شده

 

خوب است که خواب می‌بی‌نم

خوب است که در خواب آرزوهایم را می‌بی‌نم

خوب است که در خواب زنده‌گی می‌کنم....

 


یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


از آسمان گل می بارید و زمین لاله زار بود

نه سرمای برف جلودار عشق بود

نه دوری راه و نه هیچ بهانه‌ای

"من بودم و چشمان تو

نه آتشی و نه گِلی

چیزی میدانم ازین

دیوانگی و عاقلی..."*

 

*افشین یداللهی



پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چشمهایم کم فروغ شده، دیگر غزل نمیریزد به دامان کلمات، تو که نیستی من در خودم هم غریبم چه رسد به این شهر بزرگ بی در و پیکر. در پرسه زدن‌های شبانه‌ گم شده‌ام، نه که ماه در آسمان نبود، راه گم شده بود و من تنها و خسته و خسته و تنها در خیابان کوچک منتهی به ازدحام قدم میزدم.

راستی تو کجای دنیا من را ول کرده ای و رفته ای؟ من مانده ام و یک عکس از تو که روز و شب به آن خیره می‌شوم و دست می کشم به مهتابی صورتت و آفتابی چشم‌هایت و شب موهایت...

عکست همانطور جوان مانده و من روز به روز از غم ندیدنت پیر و پیرتر می‌شوم...

یک کم فراموشی گرفته‌ام، نمیدانم از فشار این سر دردهای بی هنگام است یا نه، 20 سال است که سرم بی درد نبوده، اما حالا پردردتر شده، اما از وقتی که گفتی به من وقتهایی که درد دارم تو به من نزدیکتری، به طرز جنون آمیزی این درد را میستایم تا بلکه وقت درد تو به من نزدیکتر شوی، آن وقتهایی که درد آنقدر شدید است که تمرکز حمد خواندن هم ندارم دست تو را حس می کنم که گذاشته‌ایش روی سرم و برایم حمد می خوانی و دست تو شفاست.

گرطبیبانه بیایی به سر بالینم ..... به دوعالم ندهم لذت بیماری را

 


چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چقدر خسته است

موهای سپید مادر بزرگ

از تنهایی هایی را که یک به یک از شبهای بی تو قصه کرد . . .



دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


امشب شبِ گل‌های محمدی و عروسی گلابها و تکه‌های آجرهای خانه‌ی توست

و شبِ خاک‌ها و هم‌آغوشی دیوار و تکه‌های لباست

و شبِ آخرین گره‌ی نگاه تو و نگاه مادرت

و شبِ صدای شیون مادر مادر و غرش زوزه‌ی بمب‌های بی پدر

امشب شبِ اشک‌های عاشورای توست و صحرای کربلای خانه‌ات و کفن به وسعت دشت بیاورید برای تکه‌های ورقه‌ ورقه شده‌ی مصحف پاک قرآن نهفته در دلت . . .

امشب شبِ حروف مقطعه‌ی علی اکبروار توست  و فرداست که تو ارباًاربا روی دست فرشته‌ها بالا می‌روی

امشب شبِ عروجت به آسمان و شبِ شهادت توست . . .

 
پ.ن: این شعر را برایت "حنیف منتظرالقائم" سروده‌ست که هر چه می‌خوانمش سیر نمی‌شوم.
بسم الله

من مانده ام و شهر و سکوت و  شنیدنت
داغی نهاده بر  دل من این ندیدنت
باری به روی شانه ی احساس من نشست
سنگین تر از تمامی وزن نبودنت
ردّ غریب خاطره هایت مرا کشاند
تا لحظه ی قشنگ ز دنیا بریدنت
من مانده ام و تکه لباسی که بعد تو؛
یک یادگاری است ز شوق پریدنت
باران شدی و مثل کویری که گر گرفت؛
من چشم به راه لحظه ی خوب چکیدنت
اینجا کنار شیشه خالی عطر تو
بوی بهشت می دهد حسّ وزیدنت
بوی تو گل، نگاه تو گل...خنده هات گل
حتی خدا هم عاشق قدری فشردنت
جسم تو را خدای تو از لاله آفرید
«حسن سلیقه داشت سر برگزیدنت»
ح.م


شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


  اَلسَّلامُ عَلى رَسوُلِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى نَبِىِّ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ
اَلسَّلامُ عَلى اَهْلِ بَیْتِهِ الطّاهِرین اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَیُّهَا الشُّهَدآءُ الْمُؤْمِنُونَ
اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَهْلَ بَیْتِ الاْیمانِ وَالتَّوْحیدِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَنْصارَ دینِ اللّهِ وَاَنْصارَ رَسُولِهِ عَلَیْهِ وَ الِهِ
السَّلامُ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ اخْتارَکُمْ لِدینِهِ وَاصْطَفاکُمْ لِرَسُولِهِ
وَاَشْهَدُ اَنَّکُمْ قَدْ جاهَدْتُمْ فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَذَبَبْتُمْ عَنْ دینِ اللّهِ وَعَنْ نَبِیِّهِ
وَ جُدْتُمْ بِاَنْفُسِکُمْ دُونَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّکُم قُتِلْتُمْ عَلى مِنْهاجِ رَسُولِ اللّهِ
فَجَزاکُمُ اللّهُ عَنْ نَبِیِّهِ وَعَنِ الاِْسْلامِ وَاَهْلِهِ اَفْضَلَ الْجَزآءِ وَعَرَّفَنا وُجُوهَکُمْ فى مَحَلِّ رِضْوانِهِ
وَمَوْضِعِ اِکْرامِهِ مَعَ النَّبِیّینَ وَالصِّدّیقینَ وَالشُّهَدآءِ وَالصّالِحینَ وَحَسُنَ اُولَّئِکَ رَفیقاً
اَشْهَدُ اَنَّکُمْ حِزْبُ اللّهِ وَاَنَّ مَنْ حارَبَکُمْ فَقَدْ حارَبَ اللّهَ وَاَنَّکُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبینَ الْفائِزینَ
الَّذینَ هُمْ اَحْیآءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَعَلى مَنْ قَتَلَکُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلاَّئِکَةِ وَالنّاسِ اَجْمَعینَ
اَتَیْتُکُمْ یا اَهْلَ التَّوْحیدِ زائِراً وَبِحَقِّکُمْ عارِفاً وِبِزِیارَتِکُمْ اِلَى اللّهِ مُتَقَرِّباً
وَ بِما سَبَقَ مِنْ شَریفِ الاْعْمالِ وَمَرْضِىِّ الاْفْعالِ عالِماً فَعَلَیْکُمْ سَلامُ اللّهِ وَرَحْمَتُهُ وَبَرَکاتُهُ
وَعَلى مَنْ قَتَلَکُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَغَضَبُهُ وَسَخَطُهُ اَللّهُمَّ انْفَعْنى بِزِیارَتِهِمْ وَثَبِّتْنى عَلى قَصْدِهِمْ
وَتَوَفَّنى عَلى ما تَوَفَّیْتَهُمْ عَلَیْهِ وَاجْمَعْ بَیْنى وَبَیْنَهُم فى مُسْتَقَرِّ دارِ رَحْمَتِکَ
اَشْهَدُ اَنَّکُمْ لَنا فَرَطٌ وَنَحْنُ بِکُمْ لاحِقُونَ
السلام علیک یا اکبر بن محمد، ایها الشهید و الصدیق،
 سلام بر رسول خدا سلام بر پیامبر خدا سلام بر محمد بن عبداللّه سلام بر خاندان پاکش سلام بر شما اى شهیدان با ایمان سلام بر شما اى خاندان ایمان و توحید سلام بر شما اى یاران دین خدا و یاران رسول خدا - که بر او و آلش سلام باد - سلام بر شما بدان شکیبائى که کردید پس چه خوب است خانه سرانجام شما گواهى دهم که براستى خداوند شما را براى دین خود انتخاب فرمود و برگزیدتان براى رسول خود و گواهى دهم که شما در راه خدا جهاد کردید آنطور که باید و دفاع کردید از دین خدا و از پیغمبر خدا و جانبازى کردید در رکاب رسول خدا و گواهى دهم که شما بر همان راه رسول خدا کشته شدید پس خدایتان پاداش دهد از جانب پیامبرش و از دین اسلام و مسلمانان بهترین پاداش و بشناساند به ما صورتهاى شما را در جایگاه رضوان خود و موضع اکرامش همراه با پیمبران و راستگویان و شهیدان و صالحان و چه نیکو رفیقانى هستند آنها گواهى دهم که شمائید حزب خدا و هر که با شما بجنگد مسلماً با خدا جنگ کرده و براستى شما از مقربان و رستگارانید که در پیشگاه پروردگارشان زنده اند و روزى مى خورند پس لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنکه شما را کُشت آمده ام به نزد شما براى زیارت اى اهل توحید و به حق شما عارفم و بوسیله زیارت شما بسوى خدا تقرب جویم و بدانچه گذشته از اعمال شریف و کارهاى پسندیده دانایم پس بر شما باد سلام خدا و رحمت و برکاتش و لعنت خدا و خشم غضبش بر آنکس که شما را کُشت خدایا سود ده مرا به زیارتشان و بر آن نیتى که آنها داشتند مرا هم ثابت بدار و بمیرانم بر آنچه ایشان را بر آن میراندى و گرد آور میان من و ایشان در جایگاه خانه رحمتت گواهى دهم که شما بر ما سبقت گرفتید.
 


شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


هیچ جای دنیا گرم‌تر از آغوش تو نیست، من در این عصر بی‌ایمانی یخ زده‌ام.



پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ |

حسبی الله


هر چقدر جفا کنم جز وفا از تو نمی‌بی‌نم . . .

مرا بخش که صدای دلنشین تو را در هیاهوی ازدحام دنیا گم می‌کنم

مرا ببخش که رد عمیق نگاهت را با خواهش‌های نفسم مسدود می‌کنم

مرا ببخش که دست یاری تو را می‌بی‌نم و دست سمت خلایق دراز می‌کنم

مرا ببخش که بی‌ایمانی‌ام را  تنبلی و سختی تعبیر می@کنم

مرا ببخش که یار ِ تو، یارم ، نبودم

مرا ببخش و باز مرا به خود خوان

امشب صدایت بغض هزار ساله‌ی مرا شکاند و اشک‌ها سر مست از رهایی باران شدند.

 


چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تجربه ثابت کرده

درد داشتن بهتر از درد نداشتن است،

درد آدم را مرد

و مرد را آدم می‌کند.

 


چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


قضیه‌ی حمد و توحید خواندن را جدی بگیر!

از من گفتن بود.

 


چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


حالا من هی بگویم تو

هی صدایت بزنم

هی برایت لالایی بخوانم

چه فایده؟!

وقتی خودت را به خواب زده‌ای؟

 

پ.ن: شکر که هنوز هستی که خودت را به خواب بزنی.



چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


از شقیقه ها شروع میکند به تیر کشیدن تا پشت سر، این درد مزمنِ ته تغاری، تنها دلخوشی‌ام این‌ست که آخرین درد است، نگاه می‌کنم به آینه، زنی فرسوده از بار طبیعتِ ناگریز، آهسته با خود نجوا میکند: «حتما، می‌آید.» محلش نمی‌دهم و دست می‌برم زیر موهایم و جمعش می‌کنم در مشتم و با کش می‌بندمشان. نگاهم در آینه دقیق می‌شود، چند چین افتاده زیر چشمهای آن زن جوانِ امیدوار به انتظار، که در آینه‌ست. دستم را می‌گذارم روی چین‌ها و به خدا می‌گویم: «یادت باشد! این قرار مانبود این زن جوان نباید پیر شود.»
هنوز مقابل آینه‌ام، روسری مشکی‌ام را بر می‌دارم و می‌اندازمش روی سرم، زن میانسالِ لاابالی و غلط‌اندازِ توی آینه می‌گوید: «امروز عید است، روز توست، آن روسری آبی خنک را سرت کن‌.» زیاد به حرفهای زن میان‌سال اهمیت نمی‌دهم اما چون عید است روسری یاسی‌ام را برمی‌دارم و روسری مشکی را می‌اندازم روی دوشم و با خودم می‌گویم: «کی این دلم از عزا در می‌آید!»
هنوز با سنجاق روسری را محکم نکرده‌ام که دخترک شاد و خندان توی آینه به من می‌خندد و صدای خنده‌اش می‌پی‌چد توی اتاق و می‌گوید: «چه خوشگل شدی امشب.» خنده‌ام پخش می‌شود روی صورتم و می‌گویم: «تقصیر چشمهای خوشگل توست‌ بچه جان.»
درد جمع میشود بالای سرم، یک آن یادم می‌رود کجای عالمم، از درد خم می‌شوم و دستم را می‌گذارم روی آینه، زن فرسوده دستم را میگیرد، از سرمای دستش شوک غریبی می‌لغزد روی پوستم، سعی میکنم بدون کمک او بایستم و به خودم مسلط باشم.
زن لاابالی می‌گوید: «این آخرین درد است» و دست دخترک کوچک را میگیرد و میکشد و می‌بردش، دخترک بلند می‌گوید: «منو نبر، می‌خواهم پیشش باشم.» اما زن محکم دستش را می‌کشد و میگوید: «او الان دیگر به تو احتیاجی ندارد.»
دل‌شوره با آن ناخن‌های بلندش چنگ می‌زند به روحم، با حالت تهوع و گیجی‌ی عجیبی دست به یقه میشوم طاقت تحمل درد را ندارم و سرم گیج می‌رود و محکم می‌خورد به آینه، زن جوان هول میکند، می‌آید من را بگیرد که نیوفتم دستش با خرده آینه‌ها می‌بُرد، همانطور که میان آسمان و زمین نگه‌م داشته انگشت سرخ شده‌اش را می‌گذارد زیر چشمم روی چین‌ها و می‌گوید: «خدا به قرارش با تو عمل کرد.» هنوز گیجم، مثل روسری‌ام که وقتی باد می‌آید بی‌قرار می‌شود، بی‌قرارم، با خودم می‌گویم: «قرار! قرارم با او چه؟»
زن میانسال می‌گوید: «می‌آید... آن مرد آمد.» و با دستش سمت نور را نشان می‌دهد.
هنوز معلق میان زمین و آسمانم و به افتادن نزدیک، برمی‌گردم سمت نور.
از گوشه ی روسری‌ یاسی‌ام خون می‌آید تا میرسد روی چشم‌هایم.
در تاریک و روشنِ نور و خون آن مرد آمد به دنبالم،روی زمین می‌افتم و در نور و خون و قدم‌های آن مرد محو میشوم.

 


چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


زمین‌های یخ زده

و یک ترک به عمق دو جهل از فرق بشر

و آن طرف تر

کبریت نیم سوخته‌ی دخترک کبریت فروش

و حالا این من و یک تن مجروح از زخم‌های جنگ

جنگ نا تمامی که هنوز ادامه دارد

هنوز رد پاهای غریب پوتین‌های آمریکایی، تن مرا قاچ قاچ می‌کند

و مرد عینکی

با آن لقب دهان پر کن رئیس

در علف‌زار سبز دام‌ها نشسته است

و  چای گرم می‌نوشد

و نمی‌داند کشتزارهای چای شمال

دیگر چایشان سبز نیست، بس چای خارجی وارد کرده‌ایم.

 

پ.ن: شعر سیاسی!



یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم برای لب‌خندت تنگِ تنگ است، من که شاعر نیستم که برای لب‌خندهایت شعر بگویم... من فقط یه نثر نویس ساده‌ام که گیر کرده ام لای کوک‌های چادرم.

مثل گل‌های نرگس خشک شده‌ی روی دیوار، دل‌تنگم، دل تنگ و صبور... کنار توام و از تو دورم و این چه حس لعنتیِ سختیست.

بغضم تمامی ندارد، درست مثل سردردهای این‌روزهایم که تمام نمی‌شود و این دندان درد بدتر از بد!

نه که دلم بخواهد غر بزنم ها! نه!!! فقط دلم خیلی پر است. نه که از تو پر باشد ها! آن هم نه... شاید اثر این دردها و این مسکن‌هاست که می‌آیند و می‌روند. باز دوباره بغض کرده‌ام و گوشه‌ی لبم می‌پرد، حتی وقتی با لبخند می‌آیی و دست می‌کشی روی صورتم، باز هم این بغض لعنتی جمع نمیشود و قطره قطره می‌چکد پایین.خودم را جمع می‌کنم و به هر زحمتی هست کشان کشان می‌روم توی آشپزخانه، همه‌ی نیروی اندکم را جمع می‌کنم توی دست‌هایم، آرام آرام شروع می‌کنم به قاچ کردن به. همان به‌ای که کال بود و طعم گسش ترش بود و هنوز ته رنگش سبز و بود و زرد نشده بود. که بغضم می‌ترکد و خورشت به‌ام شور می‌شود.

 

پ.ن: به قول فاضل:

تشنگان‌مهر محتاج ترحّم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از جدایی بهتر است

کاش دست دوستی هرگز نمی‌دادی به من

«آرزوی وصل» از «بیم جدایی» بهتر است

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من ازدحام آدمهایی‌ست که نگاهشان به ماه است...

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من دخترکی‌ست

موسپید

که لبخندهایش طعم بهارنارنج می‌دهد

در چشم‌هایش دوجین ستاره‌ی وحشی دارد

و در تک‌تک سر انگشت‌هایش معجز‌ه‌ی عیسوی

قدم‌هایش مرا می‌برد به عرش

بس که عشق را دور می‌زند . . .

و من نشسته‌ام روی فرش و نقاشی‌اش می‌کنم.

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


شب‌ها کابوس رفتن تو تا سحر بیدار نگهم می‌دارد...

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


وقتی کسی پای رفتنش می‌گیره

نباید جلوش رو گرفت

چون حتی اگر بمونه هم . . . رفتنیه

 


یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من خدایی‌ست که همه‌اش درد می‌آفریند...

 


شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من، منی‌ست که

آرزوهایم را می‌کشد.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من پیرمردی‌ست، سخت‌ و نرم

سخت مثل سنگ و نرم مثل آب

در کارها سخت در آدمها نرم.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من ماه‌ای‌ست ساکت

روشن

عاشق

که هزار ستاره را نور می‌دهد

اما دستم به‌اش نمی‌رسد.



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من زنی دل‌تنگ است

که دلش برای شانه‌های تو سخت تنگ شده‌است

برای چشمهای خرمایی‌ات

که کمی ناز را لابلای کلمات نصفه‌اش بفروشد به نگاهت

دلش تنگ شده است برای صدای تو که محبت‌ بپاشد به احساس شکسته‌اش

دلش تنگ شده برای بغض نداشتن

نترسیدن

ساکن شدن... ساکت نشدن...



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من ماهی‌ای‌ست

که از آب بیرون افتاده

اسپندوار پریدنش هم تمام شده

حالا دیگر نفسی نمانده

اما جان از بدنش نمی‌رود...



شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


در من مجنونی‌ست که زنجیر زلف آشفته‌اش را پاره کرده است

می‌دود و نمی‌رسد به خود

اشک می‌ریزد و تمام نمی‌شود اقیانوس چشم‌هایش

می‌خندد و هیچ گلی شکوفه نمی‌کند

و من دنبال لیلی‌اش همه‌ی آدم‌های این شهر را ورق زده‌ام

و نیافته‌ام.

همین.

 

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من رسولی‌ست

که چراغی روشن دارد

راهی فراخ را نشان می‌دهد

و لبخندی همیشگی

اما من

از او دور دور دور دورم...

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


این سر دردها و درد سرها آخر مرا از پا می‌اندازند

اگر تو

دردهای مرا نگیری

با تو تحمل درد هم زیباست...

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من محتسبی‌ست که مدام مرا حد می زند . . .

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


 

دفتر کهنه خاطرات من همیشه خیس است‬

‫اصلا این اشکها تمامی ندارد‬،
هر وقت خاطراتم را ورق می‌زنم... می‌بارم.


پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


استادم می گفت‬:

"‫درد نام دیگر من است‬

‫من چگونه خویش را صدا کنم‬..."
‫خب استاد مشق درد برای ما میکرد‬
‫و ما سر کلاس درد می آموختیم‬
‫حالا درد پس می دهیم‬
‫همین
پ.ن: نام کوچک استادم قیصر بود...
 


پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin