حسبی الله


سنگ سفید آرامگاه من سینه‌ی گرم توست

کبوترانه مرا به آغوش بکش

تا در آرامگاه ابدی‌ام

آرام بگیرم...



دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


همانا خداوند انسان را در رنج پیچید . . .

پس بِرَنج یاس . . .

بِرَنج از این دنیا . . .



پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خوابم می‌آید اما نوشتن مرا می‌برد به دنیای خیال‌ها و حرف‌ها و دل‌ها

همین

 


سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم کفش‌های تو را می‌خواهد که جفت شود کنار در، همان‌طور مرتب که همیشه در می‌آوری‌شان و چقدر با احترام جفتشان می‌کنی، یک بار هم که به این احترام پوتینی‌ات لبخند زده بودم گفته بودی: "این ها من را برده‌اند تا میدان و این یعنی همراهی، کسی که تا میدان بیاید باتو همراه است و از این پوتین‌ها همراه‌تر نداشته‌ام" ، از آن وقت به بعد هر وقت که پوتین‌هایت از دور می‌آیند من به احترامشان می‌ایستم.

دلم بلوز آبی روشن تو را می‌خواهد که آویزان باشد داخل کمد، همانطور ساده لابلای بقیه‌ی بلوزهای آبی و یاسی‌ات و من از لای در سرک بکشم به داخل خانه‌ات و رد نگاهم از بین درها برسد به در نیمه باز کمدت و همان‌جا بماند روی رنگ یاسی، رنگ یاسی به تو می‌آید، همانقدر که رنگ آبی روشن.

به پوتین‌هایت و بلوز آبی روشنت و یا حتی آن لباس یاسی رنگت حسودی‌ام می‌شود، همیشه به تنهایی تو در بین آدم‌ها که گاه‌گاهی آزارت می‌دهد فکر می‌کنم، و گاهی آنقدر از لای در سرک می‌کشم که طعم تلخ غصه‌ات را می‌شنوم، اما تو همچنان صبور ایستاده‌ای درست مثل پوتین‌هایت که چه کسی با آن‌ها باشد چه نباشد، ایستاده‌اند، درست مثل بلوز آبی روشنت که چه کسی توی آن باشد یا نباشد آرام است و مثل لباس یاسی‌ات که رنگ غصه‌ی من است.

زمستان‌ها را بیشتر دوست دارم، خصوصا وقت‌هایی که هوا خیلی سرد می‌شود در را باز می‌کنی و من را راه می‌دهی توی خانه‌ات و من از همانجا خیره می‌شوم به بلوزهای توی کمد و به تو که گاه‌گاهی برای خودت چای می‌ریزی و با کنترل تلوزیون سرگرم می‌شوی و یا کنار اتاق چشم‌هایت را می‌بندی و به خواب فرو می‌روی، عاشق وقت نماز خواندنت هستم که بنشینم از همان‌جا خیره بشوم به تو که چطور سجده می‌کنی. اما از همه وقت‌ها بیشتر وقتی را دوست دارم که می‌آیی می‌نشینی مقابل من...

دست نوازشت را می‌کشی به برگ‌هایم و با دقت و حوصله یکی‌یکی گل‌هایم را بو میکشی و وقتی دلت پر است با من درد دل می‌کنی و گاهی اشک‌های داغت می‌چکد روی برگ‌هایم و تو با دست‌های مهربانت برگ‌هایم را پاک می‌کنی و می‌گویی: "تو گل یاس منی"



سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


حوصله ام مثل موهای مخملی دختر موسیاه‌م

بافته شده به هم،

کاش مثل حریر موهای دختر مو خرمایی‌م یه خورده صاف و ساده بود!

 

 


سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دیگه دلم نمی‌خواد شاعر باشم!

همه‌ی شعرهایی که می‌خواستم بگم رو شاعرای دیگه زحمتشو کشیدن!

همون بهتر که نثر نویس باقی بمونم :-) !

 


سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دل من هم مثل آسمان کویر خشک و سوزانت

برفی‌ست

برف‌ای

اما تا برف‌هایم حلول کند از آتش عشق تو

ذوب می‌شود

و می‌چکد از چشم‌هایم پایین.



دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


برف می‌آید

برف زمستانی

بچه‌ها می‌خندند

اما من نگران سپیدی موهای توام، وقتی می‌آیی خانه

موهای سفید و جوانت

که زیر سپیدی برف‌ها مخفی شده اند. چقدر رنج می‌کشد جوانی‌ای که موهای نازک و نرمش سفید شده است. دلم نوازش آشفتگی موهایت را می‌خواهد.

 

 


دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin