حسبی الله


می‌گویم "چطور مرا عاشق خودت کردی؟"

می‌خندد! "من؟ من که کاری نکردم! داشتم زنده‌گی‌ام را می‌کردم! تو آمدی سراغ من و مرا عاشق خودت کردی."

می‌گویم "عشق لحظه‌ای حادث شد، که دیگر مرا از تو گریزی نبود و من به چنگت آمدم"

می‌گوید "لا یمکن الفرار از عشق!"

 

  ---- ---- ---- ---- ----

قسمتی از یک داستان نانوشته



شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


صدایش لطیف تر از نسیم باغهای دورمی آید و می نشیند بر جانم، چشمهایم را می بندم و تصورش می کنم:

لابد باز لپهایش از شرم گل انداخته و چشمهایش بین زمین و چشمهایم درتکاپوست.

حتما الان که می گوید سلام، لبش به لبخند باز شده است...

و الان که صدایم می کند، نامم بین لبهایش رقص محلی راه انداخته اند.

و حتما الان که دارد می گوید: دوستت دارم، شرم و شوق، لرزشی در دستهایش انداخته.

دلم می خواهد دستهایم را دراز کنم و گرمای دستانش را در خود بگیرم و یا حتی خودم را رها کنم توی آغوشش و سرم را بگذارم روی قلبش و صدای زنده بودنش، زنده ام کند.

وقتی می‌آید و شروع می‌کند به حرف زدن، همه‌ی وجودم گوش میشود، اما دریغ از من...

***

شب است که آمده است، شوق بال گرفتن دارم و هراس رفتن! صدایش مثل بال شاپرکها رنگی و لطیف است، کلماتش یک به یک ، یک شاپرک می شود و بر جانم می‌نشیند.  از لابلای بغض مخفی‌اش لبخندهایش را می‌فرستند برای من.

من مثل همیشه، مجسمه‌وار نشسته‌ام روی صندلی چرخدار.

پرستار می‌آید و همانطور که از کنارش رد می شود می‌گوید: "خسته نشدی؟!"

می‌آید مقابلم زانو می‌زند و می‌گوید: "مادر! من خسته نمیشوم! حتی اگر هیچ وقت دیگر لبخند تو را نبینم..." اشک‌های مخفی‌اش لو می‌رود و یکی یکی می‌چکد روی پای من.

می‌خواهم اشکهایش را پاک کنم، اما انگار فرسنگ‌ها از من دور است...

موبایلش را در می‌آورد و نگاهش می کند، نور صفحه‌اش که می‌افتد توی صورتش، انگار آسمان و همه‌ی ستاره‌هایش یک جا جمع شده‌اند بین چشم‌ها و لب‌هایش. موبایلش را می‌گذارد روی پایم تا اشکهایش را پاک کند. عکس من است، با یک لبخند بی نهایت و چشمهایم که به جای دوری خیره شده است...

فاصله‌ی من تا او فقط 5 سانتیمتر است، اما نمیتوانم دست‌هایم را باز کنم و در آغوش بگیرمش.

پرستار در دستش یک سینک و چند قرص است، می‌آید سمتش و می‌گوید: "نیستش! اون دیگه توی دنیای ما نیستش! صداش نکن، نمی‌فهمه، هیچ عکس العملی نداره." بعد هم می رود سمت تخت کنار پنجره.

بلند می شود و صندلی چرخدارم را می برد سمت قاب پنجره، نور ماه می‌افتد روی صورتم، رنگم پریده تر به نظر می‌رسد. صندلی ای می آورد و می‌گذارد کنارم. گره ‌ی خفه‌ی روسری‌ام را باز می کند و از جیبش یک شانه‌ی کوچک مردانه در می‌آورد و میگذارد روی پای من و شروع می‌کند با دستش به شانه زدن موهایم، خیلی آرام و آرام و آرام.

یادم می افتد بچه‌گی‌هایش را که همیشه موهایش را با دستهایم شانه می‌کردم، حتی تا وقتی که خیلی بزرگتر شده بود، تا وقتی من را ازدور می‌دید، دست در موهایش می‌کرد و پریشانشان می‌کرد، می‌فهمیدم دلش برای نوازش‌های من تنگ شده. همین‌طور که موهای کوتاه شده‌ام را نوازش می‌کند شروع می‌کند با من حرف زدن.

می‌گوید: "مادر یتیم شدم، برگرد و بیا... اینها فکر می کنند من دیگر مادر ندارم، بیا و مرا با خودت ببر..."

دستش را حلقه می کند دورم و گریه می کند . . . کم کم انگار که خوابش برده مثل بچه‌گی‌هایش در آغوش من...

***

از رفتن هراس ندارم، ماه پایین می‌آید درست تا مقابل چشم‌هایم، از ماه آمده‌اند دنبالم، دلم نمی‌آید بیدارش کنم، میخواهم بگویم صبر کنید بیدار شود بعد، چشمهایش را باز می کند و می گوید : "آمدی من را ببری؟" بی اختیار اشکم سرازیر می‌شود و می‌چکد روی دستهای سردم. با دستهای گرمش، دستم را می‌گیرد و به من لبخند می زند، از صندلی چرخدار بلند می شوم و می‌خندم.

***

پرستار سینک خالی دستش است می آید سمت من. دست می‌کشد به صورت سردم، دستش خیس میشود، دست می‌کشد به صورت سردش دستش خیس میشود، جیغ می کشد: "دکتر ... دکتر... مریض 1038رفت!"



پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


کز تنهایی خودم به خودم گریختم



سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin