حسبی الله


مبتلا به عظیم‌ترین دردِ بی‌درمانِ عالمم . . .

درد دوری.



سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


باید دیوانه بود که دل دیوانه را تاب آورد!

عاقل و فرزانه را با دیوانه چه کار؟

و جنونی که سر از پای نمی‌شناسد تو را به میدانی می‌کشاند که هیچ مهم نیست در آن برنده‌ای یا بازنده؟!

مهم جنگ‌آوری توست و مهم‌تر جنگیدن تو و وا ندادن.

من جنگ‌آوری خسته‌ام

که از پشت سپر می‌جنگم

هنوز آنقدر شجاعت ندارم که سینه سپر کنم

هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ام که دست از جان بشویم

هنوز آنقدر قوی نشده‌ام که تو را بر دوش بکشم...

مرا ببخش که مرد جنگ نبودم، مرد ایستادن نبودم

تاوان این جنون . . . شکست من بود

ورقه ورقه شدنم.



یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


کولی بیابان گردی بودم

در آغوش کشیدی‌ام و وطنم شدی

حالا این تندرهای وحشی دل تنگی‌ات

هر روز ، هر شب ، هر لحظه

می‌درند حجابِ تن مرا...



شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلم تو را می‌خواهد

تویی که منِ بریده بریده را دوختی به هم

تویی که من ِ فراری را به دام انداختی

تویی که من ِ شکسته را چسباندی

تویی که منِ منهدم شده را ساختی

تویی که منِ پر پر را منگنه کردی...

دوباره دلیلی

دوباره چیزی

دوباره حرفی

دوباره حدیثی

آه حدیث بودی یا آیه؟

نازل شدی! بر من فرود آمدی، از مقام خود افول کردی به من

و آیه از جانب بالا می آید...

آهای آیه!

آیـــــــــــه!

دلم تو را می خواهد، بیا و برایم قرآن بخوان

بگو

بگو "بسم الله الرحمن الرحیم"



یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


هی منتظر باشی

یک روز

یک هفته

یک ماه...

یک ماه..

... چقدر من منتظر ماه روی تو باشم؟؟

می‌آیم مقابل برکه، عکس‌های تو را در آب می‌شویم... این برکه بوی تو را گرفته

بوی سیب می‌دهی تو

سیب‌های درخت بلندی که احتمالا ریشه‌هایش در زمین است و شاخه هایش در بهشت

تب کرده‌ام

تب

نمی‌دانم کجای جهان رفتی؟ کجای دنیایی؟

دستم را چقدر باید دراز کنم تا به تو برسد؟؟؟ من نمی دانم!

سرگردان شده‌ام...

بیا

مانند گوسفندی که خدا نازل کرد

خط گلویم نبض می‌زند برای قربانی شدن

بیا و خنجر عشقت را

بر حنجرم بکش

جز نام تو نمی خواهم فریاد بزنم.



یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


آنقدر این دریا ماهی دارد که کسی ماهی دیگری را تور نکند.

نگران آکواریومت نباش.



سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دل من ترک برداشته

اما به تو گفته بودم که دلشکسته‌تر از تو من ندیده‌ام؟!

بگذار تکه‌های دلت را بچسبانم... بگذار این گلدان تکه تکه را مرهم بگذارم...

قسمتی از بار سنگین دوشت را به من بده تا به ناکجای جهان حملش کنم

نه!

اصلا همه‌ی دردهایت را به من ببخش، من آنقدر قوی هستم که همه‌ی بار تو را به تنهایی بر دوش بگیرم.

تو فقط بنشین مقابلم

و لبخند بزن

بگذار در خطوط لبت محو شوم، جان ببازم، شهید شوم...



سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin