حسبی الله


وقتی احساست را باید بگذاری

لای ورقه های دفترت

حرف زدن از احساس

و حرف زدن با آدمهای حساس

سخت می شود.



شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


 حسبی الله

برای دختران ترک،
         که غارتگر دل‌های عشاق بودند
برای زلزله‌ای که شهرِ وطنم را لرزاند.


دخترکان شهرم
گیشو پریشان کرده اند
----- إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ

چشم‌های خسته شان
با خاک زینت کرده اند
------- إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ

خدایا باز قیامت برپا کرده‌ای؟

-------------1------------

چند پیراهن دامن گـُـلی ویران نگاه تو شود
اینطور نگاهم نکن
نلرزان مرا
پیراهن‌های گلدارم همه زیر آوار مانده‌اند...

-------------2------------


نه باد نامت را می آورد
نه آب اشکت را
مخفی شده ای در گوشه ای از جهان
جایی که
تک‌تک آجرهای دیوار اتاقت
 تو را می‌بی‌نند
خرده‌های شیشه‌ی پنجره
تو را می‌بی‌نند
سگ‌ها هم حتی تو را می‌بی‌نند
امدادگرها هم تو را می‌بی‌نند
انگار همه تو را می بینند
 الا من...
من فقط عروسکی خاکی می‌بی‌نم.

 -------------3------------



سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


نامه های سلمان طرح های کوتاهی از واقعه ی خونین  رمضان است...


عکس ماه امشب افتاد در چاه
اشک‌های امشب‌ت هم برکت آب شد
امان از قدر دیگر...
-----------1-----------

آن شب که شق القمرِ
پیامبر دید
دانست در
رمضان چه‌خواهد شد.

-----------2-----------

فردا شب خرماها و گرده‌ی نان ها
شرمنده‌ی یتیمان میشوند.

----------3------------

امروز
رجب* در زمین جوشید
عشق در شیر یتیمان حل شد.

-----------4-----------

امشب هزار یتیم کوفی
بی‌پدر شدند.

----------5------------

کوفیان امشب
نامه‌هایشان را
با خون علی مهر می کنند.

----------6------------

نخلستان
امشب جای خرما
ناله زایید.

----------7------------

خاک کوفه آبستن
اشک شد
صدها هزار
دُرِ نجف جوشید.

----------8------------

تو مپندار کوفی سر خود کوفی گشت
کودک کوفی, سردار یزید شد.

----------9------------

بابا امشب
داغ مادر تازه کرد.

----------10------------

شیر سفره‌ی افطار قسمت سحر شد.

-----------11-----------

 پسر

خضاب خون

از پدر آموخت.

------------12-----------

*رجب نهری در بهشت است که از شیر سفیدتر و از عسل شیرینتر است.



چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چند نوشته جسته گریخته من باب حضرت "تو"......................

تو:
"ما" کلمه ی غریبیست
وقتی "تو" مقابل من نشسته ای
جهان همه تو می شود.
---------ة

غیر تو نه:

نه!
آینه نیست
نه!
آب نیست
نه!
ماه نیست
نه!
خورشید نیست
نه!
خدا نیست

تویی...
--------ة

عشق تو:
نمی گویم من عاشق تو شده ام
منی دیگر نیست
یکپارچه عشق تو مقابلت نشسته است.
--------ة

پررو:
 روی تو پر از گل و ترانه ست
دیده نمیشوی
قدری ترانه بریز
عمقت معلوم شود



چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تو نیستی و نمیدانم کجا خود را بیابم
تو نیستی و همه چیز سرجایش است

جز من

من که هیچ جا نیستم
.

.

.

تو که نیستی
من در شهر خودم هم
غریبم...



جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چند نوشته جسته و گریخته من باب قیامت.....................

قیام می کنی
و از قامتت
دلها قیامت میکنند...
:::::::::::::::


قیام‌ت,قیامت بر پا میکند.
قیام کن
به قامت عشق
یک تنه قیامت کن...
::::::::::::::

 

در دلم قیامت کرده‌ای

تمام دلم ویران شده

آنقدر سوال بی‌جواب منتظر تواند و نمیدانند که چرا هنوز ظهورت نرسیده

آنقدر جواب دنبال سوال تواند که لحظه‌ی آمدنت تاخیر کرده است

اصلا نمی‌دانم به کدامین سو باید نماز بگذارم

سجده‌گاه درستی‌ها کجاست؟

بیا و پیدایم کن... گم شده‌ام در آغوش‌های مرده

بیا و از گرمایت به من بخش

سرد شده‌ام در کام سرد این آدمکان

بی‌حرف شده‌ام از دهان‌های خشکِ بی‌طعم

بی‌نگاه شده‌ام از چشم‌های هرزه‌ی دودی

بی‌زبان شده‌ام از حرف‌های گسیخته‌ی خیابانی

بی‌نور شده‌ام از لامپ‌های خورشیدی ِ قلابی

بی‌خانمان شده‌ام از خانه‌های بی همسایه‌ی بی‌پنجره

گریه شده‌ام در این شهر غریب بی‌ناموس

بیا و سوال این همه سال گریستنم را پاسخ ده

چونان برگی خزان‌زده و زرد شده‌ام که دیگر امیدی به شاخه ندارم

بهار من، لای کتاب لطفِ تو خشک شدن است.

رستاخیز درونم از قیام توست،

بیا و قیام کن بر من، بیا و قیامت کن در من.



سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin