حسبی الله


گره خورده ام

    به ماندن

    به به یاد آوردن

    به به خاطر سپردن

گره خورده ام

    به پشت درخت ها

    به آزادگی

    به پرواز

گره خورده ام

   به دست هایم

   به پرسه زدن با قدم هایت

   به خیره شدن به نگاه هایت

گره خورده ام

   به کسی

           به آدمی

                   به تو



جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یک شب که ماه هنوز توی آسمون نیومده بود، پرنده به یاس

گفت: "می خوام فکر کنم که برای پریدن از سمت زمین به آسمون باید چکار کنم؟"

گفتم: "باید سبک باشی تا بتونی بپری، بار اضافه ممنوع. واسه همین دل بکن از من و بپر و برو."

گفت: " از تو دل بریدن؟ نه!! می خوام با تو بپرم."

گفتم: "من زمین گیر شدم، ریشه کردم تو خاک، نگاهم دوخته شده به زمین...."

گفت: "نگاهت رو بدوز به منو دستهات رو باز کن تا بپری"

گفتم: "تو برو، پابند من نشو."

گفت: "بذار فکر کنم، بذار"

گفتم: "جانِ من، جانِ من اگر پریدنی شدی و رفتی بهم بگو کجای آسمون لونه می کنی."

نگاهم کرد و گفت: " از آسمون همیشه به این صندلی توی پارک نگاه می کنم که تنها نشستی روش."

دستهای شاخه هامو گرفت و رفت بالا، بالای بلندترین شاخه ام ایستاد و بالهاش رو باز کرد و پرید و رفت....

داد زدم: " هر وقت از پریدن خسته شدی، شاخه های من هست برای استراحتت..."

بالای سرم چرخی زد و گفت: "پرنده وقتی در اوج است، مردنش زیباست."

و رفت.



سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دستهای من

بالهای دعای من هستند

آن را هم به تو می دهم.....



پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin