حسبی الله


شب است.
من و شمعم تنها هستيم.
آواي خوش صنايت مي آيد.
قلم و دفتر و دستم در حال هم آغوشي و هم رقصي....
صداي تيک-تاک ساعت در آواي صنايت چه خاموش مينمايد

باز هم شب است و يک دل ديوانه
رِندي مرا ميگويد:
«لطف ِ خدا بيشتر از کفر ماست.»
و دلم آرام ميگيرد

صداي التماس ورقها را باز ميشنوم.
که چه ملتمسانه از من احساس ميخواهند.....
16/11/81

جمعه ٢٩ فروردین ۱۳۸٢ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


ديشب دلم براي نوشتن تنگ شده بود
صداي دلم را مي شنيدم
ولي کلماتم نمي آمد.

نوشتن را ميخواستم و بغل بغل حرف، گـُـله گـُـله کلمه.
اما سکوت بود و اشکم
و من دفترم را بالاي سرم گذاشتم و خوابيدم
کاش همه فکرهايم را مي شد نوشت
و همه ي حرفها را
دوست داشتم که
همه ي احساسم را
همه ي احساسم را بنويسم

اما دريغ از کاغذي که
اين همه احساس را
تاب آورد

من حتي در تاريکي هم ميتوانم بنويسم
به خوبي روشنايي!

همه ي احساسم
فداي
يک لبخند خدا


جمعه ٢٢ فروردین ۱۳۸٢ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله




نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد.
---------------------------------------------------------


دلم امروز يک بغل اميد ميخواست
صداي اشکم که بلند شد
باز خدا آرام و نرم به در خانه ام آمد.
پشت در ايستاد
در زد

در را که گشودم
خدا بود
چشم در چشمم شد و نگاهم را بوسه زد.

گفت:
« سال نو است
و سال تو.
اين بغل اميد، هديه ام.»

تعارفش کردم به خانه
تا مهمانم شود لحظه اي
کوله اي نشانم داد پر بود از اميد.

گفت :
«اينها امانت مردمانم است
بايد برايشان ببرم»

اصراري نکردم.
اميدم را گرفتم و بوسيدم و در قلبم آويزان کردم.
خدا خنديد
من هم
صداي خندمان يکي شد

و خدا رفت

همانقدر آرام و سبک که آمده بود

خدا آمد
اميدم داد
و رفت
به همين سادگي!
خدا به در خانه ي تو هم مي آيد .
منتظرش باش
مي آيد.....
سال نو مبارک!


یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٢ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin