حسبی الله


بيهوده مگو با من اسرار اين عشق را...
قبولت ندارم
مگو از دوستي

صدايت واضح است
اين همه فرياد نزن!
چرا حنجره ات را خسته ميکني...
گفتم که قبولت ندارم!

باز هم دم از عشق ميزني؟؟
اما من قبولت ندارم...
تنهايم بگذار.............

ميخواهم زندگي کنم
تنهايم بگذار ..........

دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله



شب تاسوعاست و شب عباس
و آبي را که او 1400 سال پيش ننوشيد
امشب آسمان ميگريد.
باراني بهاري ميبارد
و من در عجب اين تناسب مانده ام.

من نميدانم چه تناسبي بين
شب تاسوعا و باران وجود دارد؟

من نميدانم چه تناسبي بين
شهيد تشنه لب و غوطه ور بودن قبري در آب وجود دارد؟

و من نميدانم چه تناسبي بين
عباس و آب وجود دارد؟

ولي اين را خوب ميدانم که:
آب است که قبر شهيد تشنه کربلا را طواف ميکند
و امشب شب تاسوعاست
که باراني بهاري
سراسر اين شهر دودي را فرا گرفته

کاش تو تناسب اينها را ميدانستي!
تناسب عباس و آب و باران را....
که من نميدانم!

پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم يه کم طبيعت ميخواد
يه بغل علف.....
دلم چند ساقه سوسن وحشي ميخواد
دلم صداي جيک جيک گنجشکها رو روي شاخه هاي درختها ميخواد...
دلم هواي تازه ميخواد
کمي صداي گاو
بوي تر آب

دلم صداي آب جاري ميخواد
تماشاي اون همه هيجان و تلاطم جويبار رو....
دلم صداي زنگوله ي گله ي
بي بي رو ميخواد.

راستي! بي بي کو؟
اون پير زن ساده ي روستايي.....
دلم نوازش و بو سه هاي اونو ميخواد.....
دلم اون خونه کوچیک کاهگلي رو در اول روستا ميخواد

يادش بخير.......
دهمان را ميگويم.
همان دهي که پدر در آن متولد شده بود.
دلم کمي از آن ده ميخواد و بغل بي بي صديقه را.....
بي بي کو؟
روستا خاليست از بي بي و من خالي از روستا
بي بي که رفت انگار که روستا هم رفت
همه ي اون علفهاي تازه و جويبارها...
راستي دلم براي گله ي گوسفندان بابا ميرزا تنگ شده

دلم کمي بره ميخواد و بازي با پشمهاي نرمشونو

دلم....
دلم چقدر براي گذشته ها تنگ شده
براي دويدن توي صحرا
بالا رفتن از درختان باغ ِعمو تقي.

دلم براي غلتيدن تو شبدرهاي تازه تنگ شده

واي دلم يه بغل آسمون آبي ميخواد.

دلم ده ميخواد
يه عالم صفا و صميميت
شير تازه و کره دست ساز

دلم نون و سرشيرهاي بي بي رو ميخواد
ديزي هاي خوشمزه ش رو...

چقدر دلم تنگ شده!
حتي براي قار قار کلاغها توي بعد از ظهرهاي ده
و حتي براي گربه ي بي بي

دلم براي تک تک مرغاش، گاوهاش، گوساله هاش
تنگ شده
دلم براي اون حياط خاکي که توش 4-5 تا درخت بود
تنگ شده
براي ايونش، کاهدونش و ....

واي ! دلم بازم بي بي ميخواد
تا حالا اينقدر دلتنگش نبودم
چقدر امشب بهونه ميگيرم...
بي بي ...
بي بي...
کجايي؟
دلم برات تنگ شده.
بي بي ! اونجا توي بهشت هنوزم خونه گلي داري؟
هنوز گاو داري؟ مرغ داري؟ گربه داري؟
بي بي جون
دلم برات تنگ شده...
نميدونم اين شب جمعه چرا ياد تو افتادم
هر جا هستي....... !
....... يادم نبود توي بهشتي
ياد ما هم کن!


فداي تو. يه نوه ي بهانه گير.


15/12/81


شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من مثل خورشيد خواهم درخشيد
ميدانم
يک روز مرا در خواب خواهي ديد.

من يک روز آب خواهم شد
روان، جاري، مثل رود

من يک روز باد خواهم شد
رها، آزاد، متلاطم

من يک روز خاک خواهم شد
بي وسعت، بي انتها، مثل کوير

من يک روز کبوتر ميشوم
خواهم پريد و اوج ميگيرم تا خورشيد
به خورشيد خواهم پيوست
و جاودانه خواهم شد
و خواهم رفت تا بي نهايت


دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم قدم زدن در علفزار مقابلم را ميخواهد

اما با ياد تو!
دلم راه رفتن در جاده روبرويم را ميخواهد

اما با تو!
و نشستن زير سايه سار آن درختان را

اما در کنار تو!

رُ ک بگويم
دلم تو را ميخواهد.....

23/11/81 در قطار

شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله



شب است و سکوت و صداي ساعت.
لحظه ها مي آيد.
پي در پي، پشت در پشت
هر لحظه آغازيست براي يک قصه

تيک...

قصه اي آغاز شد.
قصه درد شايد
يا قصه يک لبخند
قصه اي آغاز شد

تاک...

پايانيست براي قصه اي ديگر
زندگي پر از آغاز
پر از پايان
زندگي ميگذرد
لحظه ها مي آيد
قصه ها ............. آغاز - پايان
تيک – تاک
تيک – تاک

قصه ها مي آيد، ميرود
من ميمانم و موي سپيد
دست لرزان
سويي که از چشم
برفته
من، تاريکي، باز شبي ديگر
صداي ثانيه ها

تيک – تاک

سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


نجوا کرد با من گل:
مرا در آغوشت ميپذيري؟
دست مرا ميگيري؟
به بوسه اي مهمانم ميکني؟
محبتت را فدايم ميکني؟
راه را نشانم ميدهي؟
کمکم ميکني؟

و من ...
در نور شمع فقط تا پشت گل را ميديدم.

پرسيدم: بهار را دوست داري؟
گفت: آري. تا بهار چند فصل مانده؟

گفتم: 10 فصل. طاقتش را داري؟
گفت: آري. هر فصل چند ماه دارد؟

گفتم: 10 ماه. صبرش را داري؟
گفت: آري. هر ماه چند روز دارد؟
گفتم: 100 روز. همتش را داري؟
گفت: آري. هر روز چند ساعت دارد؟

گفتم: 100 ساعت. حوصله اش را داري؟
گفت: آري. اما آخرش کجاست؟

گفتم: بهار است. بهار.
گفت: بهار را دوست دارم.

گفتم: کوله ات را بردار. طاقت و صبر و همت و
حوصله را بگذار در آن.
بايد راهي شويم تا بهار.

به لبخند گفتمش: همه ي نجوايت را شنيدم.

پاسخت آري است.

جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin