حسبی الله


در آرزوي ديدن ماه
آن شب رفتم بر بام
و تو باز در حياط خانه نشسته بودي،
لب حوض
ميشستي سيب سرخ
ماهي هاي احساس هم بودند
موهايت باز در دست باد رقصان بود
شقايقها چه بوي خوشي ميدادند
و تو فازغ از دنياي من
ميپاشيدي آب بر روي ماهيهاي احساسم
بي آنکه بداني
برگها بوي چه ميدهند
رودها سوي چه ميروند
بادها بهر چه ميوزند
و من خيره در امواج آبهاي حوض
عکس تو در آن ميديدم
18/10/81


سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۱ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تقديم به موعودم


من براي نگاه تو بايد چه چيزم را فدا کنم؟
آواز قناريها از آن تو باد.
صداي شرشر آب صداقت از آن تو.
بوي اقاقياي مست را هديه کرده ام براي چشمانت.
نگاه آن پرستوي عاشق را ميخواهي؟
کلام آن گنجشکک لب بوم؟
بگو .... بگو .....
چه چيزم را فدا کنم. براي نگاهت!
من هيچ ندارم
جز چند تا آواز.
و کمي بوي آب.....
اما نگاهم داغ است.
چه چيزم را فدا کنم. براي نگاهت؟
دستانم ميلرزد....
لرزش آن را ميخواهي؟
تنم داغ است....
نکند که تب آنرا ميخواهي؟
چه ميخواهي ؟ بگو ..... بگو ديگر ......
صبـــــــــــــــا در تب و تاب
...
لرزش دستانم، تبم، آوازم، نگاه داغم و آن عِطر آب
همه را بقچه کرده ام.
روي تاقچه است!
دگر چه ميخواهي؟
همه از آن تو باد
پيشکشت.
ميخواهم خودم را فدا کنم براي نگاهت........
نگاهم ميکني؟؟
18/10/81



سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸۱ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ |


حسبی الله


دستهايم براي تو
برايت بالي باشد.
براي پروازت بالي باشد.
از زمين غصه ها بايد جدا شي.
دستهايم براي تو
از آنها بالي بساز براي پرواز
بايد از زمين غصه ها جدا شي.
دستانم براي تو
15/10/81


یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


آن هنگام که خداي آسمان را آفريد.
من به نظاره نشسته بودم.
آسمان را آبي کرد.
رنگ احساس من!
آنرا فراخ ساخت.
اندازه قلب من!
آسمان را تنها کرد.
مثل من!

و اسمم را آسمان نهاد....
اما من برافروختم و دويدم.
و خداي نام مرا باد نهاد!
آسمان ساکن بود و من در تلاطم.
يادم ميآيد که صبح بود.
پس خداي مرا باد صبحگاهي ناميد.
و من شدم:
صبــــــــــــــــــــا.....
17/10/81


پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸۱ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در آسمان ِ خيال بال گشودم.
پر کشيدم تا بر ِ سيب.
تا پيش نارون.
گفتم آري بايد گريست.
بايد تا عمق جان دويد.
بايد اشک شد.
غلطيد.
چکيد.
بايد رود شد.
جاري.
دريا.
بيکران. آبي. مطمئن.
من دريا شده ام.
اقيانوس.
بايد تا پا داري بدوي!
آنگاه شايد تو هم هوا شوي.
لازم براي زيستن
و زندگي کردن.
در کنار هم آبيم و هوا.
آسمانيم. آسمان.
بيا با هم باشيم تا ابد.

آسمـان همان
هواي آبيست.
6/3/80

سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸۱ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


اگر روزي روي بر کوه
خواهي ديد که بيستون صبـــــــــا...
بزرگتر از بيستون فرهاد است.
چون صبا بر قلب خود کنده نگار و فرهاد بر سنگ مرده.



جمعه ۱۳ دی ۱۳۸۱ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


باد صبحگاهی همچون نسیم دل انگیز بهار میوزد..... و من در همه دلتنگیهایم غرق شده ام ... دلتنگیهایی که گاه به صورت شعری بر زبانم جاری میشود و مرا با خود به اوج نگاههای عاشق میبرد.
در این دلتنگیها .... شریک باد صبحگاهی صبــــــا باشید......
باشد که دلتنگیهایش کمی کاسته شود و روحش جاودان.

پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸۱ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin