|
بوی تو و من
هوای اینجا بوی تو را می دهد، بوی تازه گی هوای آنجا بوی مرا می دهد، بوی سوختن امان از این عشق می سوزاند و می می راند.
--- در جنگل، به نظاره ی آتش نشسته. 90/9/1 سر به سرم.... بگذار
سردرگمی هایم مال من است سرسپردگی هایم مال تو امان از این سر که هرچه پیش می آید از زیر سر اوست. تو و جامانده:
کسی که تو را نمی شناسد... حتی من هم تو را نمی شناسم! تنها می دانم که تویی، ملجا درماندگان . حالا این تو و این درمانده، وامانده، در خود جا مانده،.... سلام
بی انتها و بی نگاه تابیدی به روزهای بی و سر و ته ام نمیدانم چطور مرا از آن خود کردی که حالا سر و ته ام را هم که بزنند باز مجاور با تو می شوم. سلام:
امشب ماه نورانی تر از همیشه بود. به خاطر تو بود... ماه را که دیدم تو را صدا زدم و گفتم: "سلام" ماه! ماه هم یک مشت نور پاشید توی صورتم رنگم پرید! گفتم: "سلام"، ماه! تو هم ماه را نگاه کردی! ماه گفت: "سلام"! یاس. تو هم من را نگاه کردی! من و ماه تو را صدا زدیم و یک صدا گفتیم: "سلام" نام تو آغاز یک صدایی بود.
دلدادهی دلبرم:
سلام که برای دلدادگان است توی تو دل بُردهای از من دلبر. دیوار
نوبت عاشقی رسیده و من در صف ایستاده ام آخر دوستان... خیره به دیوار. همه رفتهاند و من بی کس ایستادهام در خیابان... خیره به دیوار. عید شده و مردم توپ میترکانند در خانههاشان، من ایستادهام زیر باران... خیره به دیوار شب می گذرد و میآید خورشید تابان... خیره به دیوار عکس توست حک شده روی دیوار؟ آن... دیوار، خیره به دیوار آفتاب. مهتاب
سلام مهتابی شده ام.... درست مثل شب چارده از نوع مجنونش....... شاید زنجیر تخت پاره نکنم، اما مردم چپ چپ نگاهم می کنند در خیابان که راه می روم همه جا تو را می بی نم سر می گردانم سمتت و سلامت می کنم اما تو رفته ای انگار.... این درخشندگی چشمانت که مرا مثل ماه چارده مبهوت خود کرده را ببند آن روی آفتابیت که به من لبخند می زند را بپوشان می ترسم قبل از به آغوش کشیدنت قالب تهی کنم! عاشقی
تو می آیی و می روی اصلا انگار نه انگار که من نشسته ام و زل زل به تو خیره شده ام. می آیی از کنارم مثل نسیم لطیفی رد می شوی و می روی. رقصم می گیرد از ردت که افتاده روی دلم و لطافت قدم هایت که پیش و پس ذهنم را از رد پا پر کرده. می دوم دنبالت و تو رفته ای و تنها همان رد نسیم مانده و بس. سر می گردانم دنبال تو که آن طرف تر ایستاده ای. آنقدر با وقار و با سخاوت. و هی لب خنده هدیه می کنی، می دوم زیر لبهایت تا لب خنده هایت را جمع کنم. اما دریغ از صورتی ِ لب خنده های تو! اشک می شوم... می چکم روی زمین تا فرش شوم و تو از روی من بگذری، شاید فشار قدمهای تو مرا دفن کند... اما تو از سمت اقاقیها می روی و در بادها نا پدید می شوی. همان جا می خوابم تا خوابم بگیرد. شاید تو را به خواب به بی نم. نوری می تابد روی من و من سبک می شوم و آرام آرام مثل بخار نرمی از سطح بودن جدا می شوم. تو ایستاده ای به انتظارم! لبخنده هایت آرام می آیند و بال می شوند برای پروازم.... و تو آرام می گویی امتحانت را قبول شدی! اولین گام عاشقی فدا شدن است.
غایب , حاضر
تویی که همیشه به یاد منی و من نه من آسوده ی بی خیالی ام و تو دلداده ی اندیشه من رمیده ام، تو منتظر نمی دانم تب کرده ام امشب، یا مثل همیشه هذیان می گویم . اما.... اما تو که به حرف های بی هنگام من عادت داری... به این لالایی خواندن هایم برای خودم و خوابم نبردن هایم اصلا من بی تو که معنی ندارم من نامت را می برم. مثل همیشه بگو حاضر... نامم را ببر، جوابی نمی شنوی! این لحن صدایت مرا مدهوش می کند و من مثل همیشه غایبم. بیابم:
سلام! نمیدانم از کجای آسمان و زمین به من خیره شده ای... راه گم کرده ام... بیاب و ببر این بیابان گردِ بی حواس را، راه گم کرده ام راه شهر را.... این شهریِ شهر گم کرده، آخر به کجای بیابان، بی تو می رسد... بیاب و ببر این شهریِ بیابان گرد را. عشق:
مرا به تو متهم می کنند. من محکوم می شوم! حکمم را می خوانند. شب ها بی قراری ، روزها سرگردانی! تقديم به مريم محمدی که فاطمه است:
فاطمه! يکی از اين همه توست. توی خطاب شده در نامه ها. فاطمه چشمهايش عين چشم های توست و پشتِ پلک هايش رازيست که به کشفِ آن از همه ی لبخندهايم و مهربانی هايم گذشتم. لب های فاطمه فقط برای نجوای آرزوهای خسته ی گذشته اش باز می شود و شب ها، هنگام ِ خواب، آرزوهايش را هجی می کند. فاطمه يکيست عين ِ تو. از بين ِ هزاران تو. اما فاطمه برای من انگار يکی از فرزندانم است... يکی از اين همه شاگردهايی که صبح به عشق آنها از خانه می روم و شب از خستگی اشان بر مي گردم. انگار همه ی نگاه های سمت ِ من از چشم های خسته ی توست، فاطمه. برای همين نگاه هايت، هر شب نگاه هايم را در آب و گلاب می خیسانم تا شاداب نگاهت کنم و لبخندهای شکسته ام را هی اتو کردم برای فردای تو. و حالا تو کيستي؟ فاطمه؟ شايد تو يکی مثل فرزند من يا يکی مثل..... کاش تو معلم من باشی و من شاگرد تو..... نمی دانم اگر يک روز سر کلاس من می آمدی چه می کردي؟ يا من چه می کردم! شايد می نشستم رو به رويت، دست هايم که پر از آرامش است را می گذاشتم پشتُ پلک های خسته ات تا آرزوهايت آرام شود. کاش می توانستم تو را لمس کنم، دستانت را بگيرم و با هم شروع کنيم به دويدن و از شهر ِ بزرگ فرار کنيم و برسيم به امتدادِ بلندترين خيابانِ شهر ِ بزرگ. از ابتدای معنويت شهر و بلندترين خيابان –از امام زاده صالح- صاف برويم تا آخر همين بلندترين خيابان و برسيم به ايستگاه قطار، همانجا که خيابان ِ ولی عصر تمام می شود سوار قطار شويم و از اين همه شهر ِ دودی برويم و هر روز به ياد ِ بلند ترين خيابان ِ شهر نگاه هايمان را پست کنيم. -در کوچه و خيابان، زير ِ نگاه متعجب مردم وقتی که دستهايت را لمس می کردم. بايگاني: 14/12/82 – ياس حسينيه برای فرشته هايم....
فرشته ها؛ گاهی شبها خوابهای رنگی میبینند. من فرشته ای می شناسم که شبها با خودش حرف می زند، روبروی ماه می ایستد و موهایش را شانه می زند. فرشته من می داند که دنیا زیباترین واژه ای است که با آن می توان عشق را اندازه گرفت؛ حتی عشق هایی مه از دنیا هم بزرگتر باشند. فرشته ی من خوابهایش همه رنگی است و لبخندهایش بوی بهار می دهد. ياس حسينيه. مهر ۸۴ |
