حسبی الله


لاحول و لا قوه الا بالله و هو العلی العظیم....



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


از بی کسی به همه کس برس...



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


کوچه ها کم آورده اند از قدمهایم

خیابان ها به بزرگراه ختم شدند و بزرگراه به جاده...

جاده مرا به سفر میخواند

سفری از من به تو...

تمام جاده ها را خواهم آمد.



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو گم شده ایی یا من؟

من رفته ام یا تو؟

فقط انگار

دنیا ایستاده است... ایستاده است و من خودم را به بی خیالی زده ام، اما تا چند وقت طاقت بیاورم؟ وقتش را بگو... طاقتش با من...



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سکوت برای من، راحت ترین کار دنیاست

کافیست که لبهایم را بدوزم، روی لبهایت.



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یادت که می آید

یک به یک دردهای من روشن میشود...

آخر یک روز از پا می افتم.

جای اینکه یادت را بفرستی، خودت بیا.!

همین



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى‏ فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‏

(قالَ یَآ أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی................. إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ)

 

سوره شریف صافات آیه لطیف ۱۰۲

 

 

 

 

 



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تف بر بزرگی قابل دزدیدن...



جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یه چیزهایی رو نمیشه تغییر داد، خدا سرشته.

 

مثل سکوت کردن و حرف نزدن. مثل اینکه همه جای عالم تو آدم بده باشی، مثل اینکه هر چقدر دور و برت شلوغ و پلوغ باشه بازم تنها باشی، مثل اینکه چشمات چه رنگیه...

آدمها دلشون میخواد سرشت های خدا رو تغییر بدن، یه چیزایی رو یه جورایی میشه تغییر داد. مثلا لنز رنگی بزاری یا بری گونه بکاری و ابروهات رو بکشی.... ولی یه چیزهایی رو هر چی هم دست و پا بزنی همونه که هست، تغییر نمیکنه. نه عمل جراحی نه به بقول ملا نراقی سم زدن و دفع ضرر کردن!

حالا من که نمیگم دفع ضرر کردن... من میگم باید به این سرشت ها خو گرفت، نباید رنج برد.

ساکت بودن مهمترینشه.

خانم جان ساکت باش!!! هیسس کی گفته به تو که حرف بزنی؟ کی گفته اصلا به کسی بگی که توی دلت چه خبره؟؟؟ 

 

سر به زیر ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد... -.از قیصر-



یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قلب مرا چه نیکو

شکستی پیچک...

مثل قوری مادر بزرگ بندش زدم که چکه نکند.



شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


میگویند که "تو" این شب‌ها
به خستگیِ خسته دلان و آشفتگیِ آشفته حالان و  بی‌شانه‌گیِ بی پناهان و انتهای آرزوی آرزومندان نزدیک‌تری.
من که روزهایم هم شب است!!
- بس که چشم‌هایم را به روی حقیقتِ خود بسته‌ام.-
لطفی کن و یا مرحمتی کن،
و
من را
خسته و آشفته و بی پناه ببین، 
من را بی شانه و بی نشانه ببین،
من را تنهاتر از همیشه و غمگین تر از صمیمیت بین گلبرگ‌ها ببین!
من را
آرزومندِ خود ببین و بیا!
بیا
میخواهم همنشین کسی باشم که با من است، کسی که نه مثل گلبرگ های تو به توی گل، از خویشتنِ خویشم جدا باشد.
کسی که در من باشد و در همه حال با من.
چه حقیقتی بالاتر از تنهایی من است وقتی که تو نباشی؟!
همین.


جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


ماه رمضان است

میگویند که "تو" شب‌ها

به خستگیِ خسته دلان و آشفتگیِ آشفته حالان و  پناهگاهِ بی پناهان و انتهای آرزوی آرزومندان نزدیک‌تری.

من که روزهایم هم شب است!!

بس که چشم‌های را به روی حقیقت خود بسته‌ام.

لطفی کن، مرحمتی کن، و من را

خسته و آشفته و بی پناه ببین، من را آرزومند خود ببین و بیا!

همین.



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلتنگی های شاعرانه

اگر نام ”تو“ در آن نباشد

به هیچ نمی ارزد!



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قرچ
یک دسته موی بلند قهوه ایی از لای انگشت‌هایم سُر می‌خورد زمین.
قرچ
دسته ی دوم
قرچ
سرم را می آورم بالا و توی آینه را نگاه میکنم، چهره ی غمزده ی زنانه ام کمی خیس شده است.
سرم را تکان می‌دهم کمی موهایم بالا و پایین است، اصلا حالا که تو نیستی که دست لای موهای خرمایی بلندم بکنی و نازشان کنی، این موها را می خواهم چکار؟
قرچ
وقتهایی که احساس تنهایی و خستگی میکنم، وقتهایی که غمگینم و دلم از دست حرفهای مردم می‌گیرد، فقط همین راه را بلدم!
قرچ
یادته همیشه میگفتی : "دخترو، دلت که گرفت بشین سر سجاده."
من که مثل تو نیستم!! من زنم!! زن!! حساس و لطیفم....
آه ... کدام لطافت؟!!
تو که رفتی لطافتم هم رفت، صدایم خش گرفت، خشن هم شد. دستهایی که تو می‌گرفتیشان و نوازشش می‌کردی و می‌گفتی:  "وای چه دستهای نازی ..." دستهایی که بوسه گاه لبهای گرم تو بود، این روزها چقدر کرخت شده اند.
قرچ
یادته می‌گفتی: "دست از دست‌های تو نمیشه برداشت؟" میگفتی: "دستت رو مشت کن" و مشتم را در دستت جا میدادی و می‌گفتی: "الان مال من شدی، مشتت توی مشتم جا شد !" 
الان من مال هیچ کجای دنیا نیستم.
 قرچ
یادته آخرین باری که دیدمت عینک دودیت را در نیاوردی تا خستگی چشمهایت را نبینم؟ تا نفهمم که چشمهایت از شدت بی‌خوابی سرخ شده، حتی زیاد هم  شانه به شانه ی هم راه نرفتیم بس که خسته بودی، همان نیم ساعت را نشستیم روی چمن های نزدیک محل رفتنت.
قرچ
حتی برای خداحافظی نشد جلوی آن همه چشم بغلت کنم و سرم را روی سینه ات بگذارم. فقط با هم دست دادیم و تو خیلی ساده با لبخند گفتی: "خداحافظ دخترو " و رفتی.
ولی من که نتوانستم دل بکنم از تو، دنبالت راه افتادم اما بین جمعیت گم شدی.
قرچ
اصلا دلم برای صدای محزون روضه خواندنت تنگ شده، تو که دلت میگرفت می نشستی یک گوشه، چفیه ت که از کربلا برایت آورده بودم را می انداختی سرت و روضه میخواندی، روضه ی مادر...و چه حسرتی داشتی که کربلا نرفتی
قرچ 
حالا من مانده ام و همان چفیه ی کربلایی، و چند صدای کوتاه روضه خوانی ات
و حرف های آدمهای اطرافم...
من مانده ام و بی تویی
نه که نباشی! لمس دستهایت نیست و گرمای آغوشت و گرنه یادت و خاطره ات که همیشه هست!
اما می دانی...
قرچ
این روزها مجبورم دستهای لطیفم را بسپارم به دستگاه توی کارگاه، این روزها مجبورم بروم دنبال کارهای مردانه، مجبورم برای گذران زندگی کارهای مردانه کنم.
تو که نیستی، زنهای همسایه می‌پرسند
چقدر پول خون تو را گرفتیم...
قرچ


یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


شمس الدین جانم اینو میگه:

ازمن اکنون طمع صبر ودل و هوش مدار       کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد



یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بی زار.... بد است!



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


صدای چرخ خیاطی را دوست دارم

یاد مادر سیدحسن می افتم. یادم هست وقتی در مورد چرخ خیاطی ام نوشتم، سید حسن دلتنگ مادرش شد. دلم برای چرخ خیاطی تنگ شده، دلم برای مادر سید حسن تنگ شده، دلم تنگ شده.... تنگ



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چقدر حرفهای ناگفته مانده

از آدمهای بی دنباله بیزارم!!!

بی زارم

از آدمهای بی دنباله!!

 

اَه!!!

چقدر بی زارم.... 

 

 

پ.ن: ....... دلم برای زار زدن تنگ شده......



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تب کرده ام دوباره

بی خیال دنیا!

حتی بی خیال تو!!!

بی خیالی بد خیالیه....

همین.



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


می گوید: همان جمعیت اوباش بهترت بودندتا این یکه زاهدِ تسبیح چرخان که سر از دین و علم در نمی آورد! برو پی کارت!!!



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


خدا رحمتش کنه...

طعم حلوا میدهم.



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


خدیجه - که سلام خدا و همه ی فرشته ها بر او -

مسجد بنا کرد، در قلب همسرش.

پیامبر در قلبش بارها خدای را سجده کرد، بخاطر آفرینش خدیجه.



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


اینجا مشهد است

اما

من شهید نمی‌شوم...



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تو می روی

و من خون دل می خورم...

همه

می‌گویند مریضَم

دکترها اسمش را گذاشته اند

زخم معده!!

 

اما من و تو میدانیم این زخم دل، از خون دل خوردن است.



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


مرا منع نکن از زیستن

که جز در لابلای خطوط قلمها

نتوان زیست...



پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تا به کی

چون قدیسه ایی منزوی

درعمق محرابی متروک

تو را بخوانم

و

تو دریغ شوی...



پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من انزوای محراب متروکم
را
ترک نمی‌کنم
عمارت نشینی کار گنجشکهاست.


یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


از تو دست نیافتنی تر، خود تویی.



چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


کسی که از تنهایی من نکبت و نا امیدی را میفهمد، لابد از تنهایی اش لذت نمیبرد!

 

تنهایی من نکبت نیست

قیصر کاخم مرده، اما شعرهایش تا همیشه زنده خواهند ماند.

ندیمی ندارم اما خداوند فرشتگانش را به مدد میفرستد

همدم و مونسم جنسشان جنس نیست، بلکه روحیست متعالی که مرا با خود تا آسمان میبرد

دلخوشم به چند گل که هر کدامشان به نام یک افق در دلم خانه دارند

کاخ دلم خاک گرفته، چه بهتر! که دل نبندم به چلچراغهایش

کتابهایم ورق ورق شده بس خوانده امشان!

کنج اتاق در بسته ام -که کسی را در آن راه نمیدهم- .دائم ذکر میگویم 

من ازین کاخ خواهم رفت

روزی خواهم رفت

و خرسندم که بعد ازین تنهایی به وصال خواهم رسید.

 

 

تو هم بدان که

تنهایی من نکبت نیست، من این تنهایی را دوست دارم.

بهتر است که هم را قضاوت نکنیم.

 

یا رفیق من لا رفیق له

یا مونس من لا مونس له

یا انیس من لا انیس له

 

پ.ن: خوب نیست نویسنده سنجاق شود به نوشته اش، هرکس دنیایی دارد برای خودش است و خودش، هم را در دنیایی که دوست داریم هل ندهیم! اگر کسی را دوست داریم در دنیای خودش قبولش کنیم.  همین.



چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


 پیله‌ی تنهایی من
با شکوه‌ترین کاخ عالم است
کاخی فاخر و بزرگ ساخته شده از گل‌های زعفران و یاس و اقاقیا.
کاخی خاک گرفته
نه ندیمی در کاخ است
نه همدمی و نه همراهی
دور تا دور کاخ را حصاری بی نهایت پوشانده
قیصر کاخ مُرده
کتاب‌های کاخ ورق ورق شده
و من
در کنج اتاقی در بسته
دل خوش به چند شاخه گلی هستم که
هنوز باد آنها را نبرده است
و
مدام با خودم ذکر می‌گویم
من از این کاخ خواهم رفت...
من از این کاخ خواهم رفت...
من از این کاخ خواهم رفت...


چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در دنیای من

همه چیز قشنگ است

الّا

"من "



یکشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


نامه ایی از شاخه ی تکیده ی یاس و او
به تو
سلام خالق تو به تو
سلام احسن الخالقین به تو 
خالقی که تورا خلق کرد برای نامه های من، او
او به من گفته است که برایت نامه بنویسم، نامه‌ایی از سوم شخص به مخاطب همه نامه هایم
او این بار میخواهد، نامه ایی عاشقانه برایت بنویسم، مثل تمام آن نامه هایی که در هیچ کجا نوشه‌ام و به هیچ جا پست کرده‌ام و به دست هیچ کس رسیده است.
اگر از احوال او می‌خواهی بدانی دلش برای تو تنگ شده است درست مثل همه ی زمان‌ها.
اما من مشتاق از تو شنیدنم، مشتاقم که از خودت بگویی، حال تو چطور است؟ این روزها چه می‌کنی؟ به تو خوش می‌گذرد لابد که سراغی از ما نمی‌گیری.
حال من خوب است اما
حال او، مثل حال قناری‌های توی خانه در قفس گیر کرده است. درست بیست روز است که از تو بی‌خبرست، و درست بیست روز به آخر زمستان مانده است، من و او در گردنه‌ی حیرانی چادر زده‌ایم، سال رو به اتمام است و توان زیستن او هم. من خبر رفتن تو را به او داده ام و او خیره مانده به پنجره ی خورشید.
یادت هست، همیشه میگفت: "آدمها وقتی دلتنگ شوند مریض میشوند"؟ و من نمیدانم این همه مریضی که در وجودش شکوفه کرده از دلتنگی است یا نه، فقط میدانم به پایان روزهای تقویم چیزی نمانده است.
امروز که داشت برای خودش چادر مشکی می‌دوخت زیر لب حرف‌هایی زمزمه میکرد. آهسته گوش‌هایم را به لبهایش نزدیک کردم، جز دعا برای رفتنش و صلواتهای شکسته‌ی دندانه‌دارش چیزی نمی‌شنیدم. حُزن زمزمه‌اش غمی مبهم و عمیق داشت: "...خوشم که شود به لحظه ی مرگ، لباس سیاهِ شما کفنم... حسین آقام... حسین آقام"
آرزوهایش را می‌دیدم که با نخ و سوزن به تار و پود چادر مشکی‌اش میدوخت. دلم میخواست آن چادر را از دستش بگیرم و چند گل و شکوفه بدهم  دستش که در استقبال بهار بدوزد به چادری که در آن زندگی می‌کنیم، ولی نمی‌شد، جرأت و توانش را نداشتم. از وقتی خبر شهادتت آمده، او دیگر آن اوی قدیمی نیست. نگاهش به پیچ جاده مانده و پشت پنجره ی مترو گیر می‌کند به دنبال تو.
بگذریم!
او گفته بود که برایت یک نامه‌ی عاشقانه بنویسم! و من همه‌اش از دلتنگی نوشته‌ام، دلتنگی عاشقانه‌ترین اندوه جهان است. عاشقانه‌ترین اندوهی که او این روزها مخفی‌اش می‌کند! هیچ‌کس نمیداند چقدر دل‌تنگ تو شده است، جز من...
دیروز که از زیر چهارسوق رد می‌شدیم صدای زنگ دوچرخه که در گنبد سوراخ دار چهار سوق دویید، نگاهش پر از جستجوی تو شد، اشک‌های ریزریزش را بخشید به گلهای کمرنگ روسری‌اش و سرش را بالا گرفت. معلوم بود یاد آن روز افتاد که تو نشانده بودیش پشت دوچرخه و زیر چهارسوق و یکریز زنگ میزدی که ننه خزر، گلدانهای شمعدانی توی بغلش  را بگذارد لب طاقچه، اما دیر شده بود و تو شده بودی باغچه‌ی شمعدانی و ننه خزر مانده بود که شکسته های گلدانها را جمع کند یا قلمه های زیاد شمعدانی‌هایش را.
الان زیر چهارسوق به جای دو گلدان شمعدانی‌، بیست سی تا گلدان نشسته و ننه خزر هروقت آبشان میدهد میگوید، عجب برکتی داشتی پسر!
از وقتی رفته‌ای او ساکن و ساکت شده است، هر چقدر هم که من برایش شعر می‌خوانم فایده ندارد. دلش را گره زده به حروف مقطعه ی سوره ی مریم، می‌گوید پسرم قطعه قطعه شده است... کاف ها یا عین صاد... و مدام این آیه را ذکر میگوید.
نامه‌ی عاشقانه من همه‌اش دل‌تنگی شد...
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...
چه کنم که نیامدی...
خدانگهدار
من،او


سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


نامه تقویم
سلام خدا بر بنده ایی که در بند تقویم نیست، روحش متعالی و احساسش سرشار است.
از پنجره ی خورشید همه چیز رنگی است، اما از پنجره ی نگاه تو دنیا رنگ دیگری دارد.
رنگ گلها و چمنها و رنگ چشمهای پسر بچه ایی که تمام کوچه باغ بهاری را، پا برهنه می دود.
من نمیدانم که تا کنون چند غروب خورشید را نقاشی کرده ایی اما مطمئنم که بارها و بارها به تماشای طلوع نشسته ایی، طلوعی که همیشه جواب سوالهای غریبت را می دهد.
تقویم ها می‌آیند و میروند، بعضی آدم‌ها نامشان در تقویم ها نوشته میشود و بعضی ها گمنامتر از یک برگه‌ی تقویمند. بعضیها حواسشان هست که کجای یک تقویم وارد روزها شوند و بعضی‌ها هم، بی‌هوا تقویم زندگیت را ورق ورق می‌کنند و می‌روند دنبال بازی خودشان.
مهم نگاه ماست به روزهایمان، روزهایی که نگاه ما رنگی‌شان میکند، خورشید نمیتواند بی‌رنگشان کند و برف نمیتواند سفیدشان کند، پائیز زردشان نمیکند و همیشه سرشار از بهارانه‌ایی بی بدیل هستند.
خوشبختی و سرور دقیقا در چشمهای ما خوابیده است نه در اطراف ما، ما خوشبختیم چون نگاهمان خوشبخت است، چون درونمان خوشبخت است و چون خدا در دل‌هایمان زنده است. پس فکر روزهای گذشته‌ی تقویم را نکن.
امروز ظهر دفتر سفیدی در دستم بود که تا غروب باغچه ی کوچکی از گل‌های یاس و اقاقیا شد. پر از طرح های یک رنگِ کاشی‌کاری‌های یک محراب خاکی.
خانه‌ی من ته محراب خاکی در یکی از  مسجدهای کویری‌ست. پر از نقش و نگارهای یک رنگ و پر از گل‌بوته‌های گل‌هایِ کوچکِ و مخملی. من در عمق این محراب متروک می‌نشینم و مدام می‌نویسم، نه قلم از دست‌های من خسته می‌شود و نه دست‌هایم از گل‌ها و کلمه‌ها.
خانه‌ی تو بالای قله‌ی قاف، غرق در گل و ترانه است و ساکنی در ایستگاه قطاری که رفته است و تو و همه‌ی گنجشک‌ها و لبخندهای کودکان جهان را تنها گذاشته است.
من و تو در یکی از روزهای تقویم زنده خواهیم شد، روزی که کویر گلستان شود و قطار به ایستگاه برگردد و عمق متروک محراب، پر از عکس و شعر و نقاشی شود.
مطمئنم روزی نگاه تو کویر را گلستان می‌کند و نگاه من قطار رفته را باز می‌گرداند.
تا آن روز تو عکس بگیر و من نقاشی میکنم.
فقط به چشم‌هایت بگو هر زیبایی که دید به یاد بیاورد خالق آنرا؛
سبحان الله.
جواب نامه:
چندین شب است یا نمی خوابم یا دیر میخوابم زودتر بیدار می شوم این خوابیه که از گذشته من حرف داره .
نصف شب بیدار میشوم دستم از روی عادت بسمت موبایلم میرود ، سردی هوا باعث می شود بروم زیر پتو یکی از چشم هایم هنوز بسته اس تا به چشمهای خسته ام بگم که هنوز خوابم ولی کلمات باعث خیره شدن به صفحه پر نور موبایل می شود تا بهتر حس و ضبط کنه . نامه ای خواندم که انگار لوکومتیو رانی بودم که ریلش کفشی بود بر پاهای برهنه اش و از وسط کوچه باغهای بهاری پر از عطر یاس  با چراغ روشن رد میشد 
قبل از تفسیر عشق دنبال ورقهای گمشده تقویم نداشته ام میگشتم تا حسم را. نقاشی کنم تا اینکه از لای خاطرات مبهم و گنگم چند گلبرگ یاس بر روی صفحه بسم ا... دفترم که حسبی الله نوشته بود افتاد .
فرق بین عقل و عشق آه و احساس به روشنی تفاوت کویر و گلستان برایم زنده شود . 
خدایم میدانست من جاده یا بر روی ریل آهن که هستم شاید حضورم در مقابلش مثل ایستاده بر نماز باشد . 
تا مرا در این مسیر از قله قاف تا محراب کویر با آیه های یقین نا خود آگاه در ایستگاه قطار ،  بلیط قطارم که به جای شماره واگن و کوپه نوشته های ذکر گونه تو بود جای خودم در این سفر را پیدا کنم .
 من اولین نفری هستم که پستچی باغچه ای سفارشی را برایم آورد باغچه ای پر از گل های یاس و اقاقیا که هر گلبرگش نقشی از تسبیح اذکار با تربت کربلا دور مهر محراب خاکی با کاشی کاری های فیروزه 
من عکس هایم ولحظه هایم را با نقاشی های گلستانه شما با چشمانم به یادگار نگه میدارم .. 
الحمدلله
لوکوموتیوران ۵ اسفند


شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خدای من

هر روز مرا در نمایشی عجیب! محک می‌زند و هر روز داستانی جدید در زندگی‌ام می‌سازی و هر روز امیدوارانه مرا نگاه می‌کنی که بلکه ؛ شاید، یک قدم به تو نزدیک‌تر شوم.

خدای من خسته نمی‌شوی از این: "من"!!!! با این همه، نا شکری‌ها و ندویدن‌ها و نرسیدن‌هایم؟؟!!

آخر چقدر تو مهربانی و من غافل...

ای مهربان مهربانان دست مرا بگیر... مرا به سمت خودت بکش

" به جبر هم که شده مرا سر به راه کن

خیری ندیده‌ایم ازین اختیارها"



جمعه ۳٠ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دقیقا ساعت۶صبح بود
اومد بالا سرم 
نشست لبه ی تخت
دست راستش رو گذاشت روی شونه ی چپم
با چشمهای ماهیش  و لبخند بی نهایتش به من خیره شد
و گفت : "امشب شب شهادت است."
خیلی تصویرش واقعی بود
درست اومد بالاسرم
لباس سبز سپاه تنش بود ازین پلنگیا
خوشگل بود
صورت کشیده داشت و قد بلند
چشمای مهربون
اومد بیدارم کرد
چشماش از خوشحالی برق میزد
.
.
.
الان که مینویسم
قلبم کنده شده
کم مونده به هق هق بیوفتم
چهره ش از یادم نمیره...
.
امشب شهادت نامه عشاق امضا میشود
 فردا ز خون عاشقان، این دشت دریامی شود...


سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


حسبی الله

 

سلامی گرم و صمیمانه را آهسته و آرام در بین وسایل چمدانم می‌بندم، یک احوال پرسی لطیف را می‌گذارم کنارش و چند تا تشکر را میپیچم به اطرافش که مراقبشان باشند.

چند کاغذ کاهی و یک دفتر و چند ورق درس را میگذارم کنار قلم‌های رنگی‌ام و بقیه‌ی چمدان را پر از عطر گل‌های یاس و اقاقیا میکنم و آن را می‌بندم. چادر یک دست مشکی‌ام را سرم می‌کنم و راه می‌افتم به سمت ایستگاه.

دلهره‌ی عجیب نرسیدن به دلم چنگ می‌زند، اما محلش نمی‌دهم؛ آنقدر ذهنم پر از درد و سوال است که باید آهسته و آرام قدم بر‌‌دارم تا این همه کلمه‌ای که انباشته شده روی هم؛ یک وقت نریزد روی زمین.

با صدای سوت قطار می‌رسم به ابستگاه

قطار راه می‌افتد به ترکِ من، طلبه‌ی  جوانی از پشت شیشه‌ها برایم دست تکان می‌دهد به خداحافظی و در بین اشک ها و دویدن‌هایم گم می‌شود‌. می‌دوم و کلمات ذهنم روی زمین پخش میشوند و مردم عابرِ لجوج بی توجه از روی آن‌ها رد می‌شوند، صدای خرد شدنشان در سرم می‌پیچد و احساسم را خراش می‍دهد. می‌دوم سمت قطار، غرورم می‌افتد زمین و خواهش‌هایم بند دلشان پاره شده و مثل دانه‌های گردنبندم یکی یکی در بین گامهای عجول من له می‌شوند، درخواست‌ها و تمناهایم را می‍‌ریزم زیر چرخ‌ها که سبکتر شوم و التماسهایم را به قطار حواله می‌دهم که دمی بایستد. اما ... دریغ از قطار...رفت و لبخند طلبه‌ی جوان پشت غبارها محو شد.

توکل بر خدا می‌کنم و خم می‌شوم و با دستهای خیسم کلمات شکسته ام را از زمین جمع می‌کنم. نجوای صدای محزونی از اعماق تنهایی می‌رسد، خم میشود به کمکم. یکی یکی شکسته‌های کلماتم را دستم می‌دهد. کم کم گرد وغبار رفتن قطار  می‌نشیند.

کسی شعر می‌خواند: من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم ....قطار منتظر کسی نمی‌ماند...

سر میچرخانم سمت شعر؛ کمی آنطرفتر، لوکوموتیوران با قطارش منتظر من ایستاده است! و یا خدا برایم قطار دیگری فرستاده، با لبخند چمدان را به لوکوموتیوران می‌دهم و راه می‌افتم.

 

خدایا شکرت.

همین.



سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خدای من،
در این دنیای سخت، مردم می‌گویند که: ”تو دور و دیری و رسیدنی در کار نیست! بس که گناه جولان می‌دهد.“
خدای مهربانم، من نه به مردم کار دارم، نه به دنیا، نه به سختی‌ها و نه به گناهانی که جولان می‌دهند. من فقط با تو کار دارم. 
از تمام این دنیا آمدن به سمت تو را انتخاب کرده ام، ازهمه جا امن تر خانه خانه ی توست، از همه کس مهربانتر خود تویی، تویی که مثل مردم این دنیا نه مرا آزرده خاطر میکنی و نه تحقیر. همیشه آغوشت سمت من گشاده است و همیشه لبخند بی نهایتت را می‌شود حس کرد، حتی وقت‌هایی که گم میشوم بین روزمرّگی‌هایم.
خدای عزیز و راستگوی من، تو خود گفتی مرا صدا کن تا تو را اجابت کنم.حال این منم ایستاده بر دروازه ، پشت به دنیا کرده ام و تو را بلند بلند با تمام وجود صدا میزنم.
خدای من
هادی و راهنمایم 
مرا به راه های سر سرایت دعوت کن، نشانی راهت را به من بده. میان برترین راه و نزدیک‌ترین راه را برایم بنویس، خدایا من از گم شدن میترسم!
نزدیک‌ترین راه رسیدن به خودت را نشانم بده. آسان‌ترین راه را! می‌خواهم تمام راه را پرواز کنم و دل از دنیا و وسایلش با آن همه وسوسه و حتی از آدمها و علایقشان با آن همه دلبستگی، بِکَنم.
خسته شدم، من از دنیا به سمت تو گریخته ام، پس مرا دریاب و راه نشانم بده، راهی نزدیک و ساده... همانقدر نزدیک، که تو به من نزدیکی.
.
.
.
.
"إِلَهِی فَاسْلُکْ بِنَا سُبُلَ الْوُصُولِ إِلَیْکَ وَ سَیِّرْنَا فِی أَقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَیْکَ قَرِّبْ عَلَیْنَا الْبَعِیدَ وَ سَهِّلْ عَلَیْنَا الْعَسِیرَ الشَّدِیدَ 
خدایا ما را به راههاى رسیدن به سرایت بکشان، و ما را از نزدیک‏ترین راههاى ورود به بارگاهت‏ ببر، دور را بر ما نزدیک کن، و دشوار و سخت را بر ما آسان گردان."
برداشتی آزاد از فراز کوتاهی از "مناجات المریدین امام سجاد علیه السلام"
.
.
https://telegram.me/joinchat/AvVEMjzzRe15nzrMzAzIzQ


دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


خدایا

در دنیای وهم آلودِ تاریکی گم شده ام. در آن، "من" بتی است بی عیب، که به خودش سجده می کند. اطرافش را نمی شناسد، خودش را نمی شناسد و پنهان شده پشت "منی" پوشالی، پیچیده شده در  پیچکهای هرز تملقات و تعلقات. 

ابراهیمی از عقل بفرست، تا رسولِ نورآور باطنم شود.



یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


مهمترین نکته در تربیت انسانها

ایجاد شناخت

خستگی ناپذیری ، تذکر بجا و با حوصله است.

با تنبیه و قهر نمیتوان کسی را تربیت کرد فقط می‌تون مجبورش کرد که در حضور ما، وانمود کند.



یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من به زبان شعر و شقایق آشنایم.

به زبان ترانه حرف میزنم، با مردم عابری که در دنیای خاکی سرگردانند.

می گویند خداوند رسولی فرستاد که او هم زبانش زبان شعر و محبت بود، و من به همان پیامبر ایمان آوردم. قسم به قلم و آنچه که مینویسد: که جز به عشق قلم نچرخید.

چه میفهمند اکثر مردمِ اهل عیش و معاش که رنج چیست؟ و چرا خداوند اشک را به برخی از مردم هبه کرده است.

اکثرهم لا یعقلون...

اشک صدای همبستگی همه ی عالم است، اوج احساس آدمی گریستن است، پس جز بر آنکه که خدا بر  او سلام می کند، اشک مریز.

اکثرهم لا یعقلون....



یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin