حسبی الله


گاهی وقت ها چشمهایم برق میزند

یعنی،

هنوز زنده ام...هنوز زنده ام.



شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


می گذارمت و می روم، پیچک کاشی کاری های مسجدم.

من هنوز ب عمق آن محراب متروک متعلقم، محراب خاکی در مسجدی کویری، با گلهای کنده کاری شده ی سنگیِ تک رنگ.

تو اما پر از رنگ، پر از گل، پر از نشاط شبیه به پیچکِ کاشی کاری های مسجدِ شیخ لطف اللهی.

مسجدهای کویری کجا و مسجدهای رنگارنگ کجا، من با خاک و تنهایی و سکوت مانوس ترم تا با پیچکهای رنگارنگ دیوارهای تو.

من میروم، من از رنگها گریزانم، از حرفها، از آدمها

گویا نباید پناه میبردم به کاشی کاری ها، پناه گاهم همان محراب متروک باشد راحت ترم، نه رنگی، نه حرفی، ن آدمی ... من هستم و خدای خود، خدایی ک مرا از خاک آفرید و محراب را خاکی خواست و مرا به خاک خواهد فرستاد و همه محراب ها را با خاک یکسان میکند و خاک را زیر و رو میکند و خاک را بر باد می دهد و خاک را از افلاک جدا میکند و همه ی همه ی ما را از خاک بر می انگیزد و هر که را بخواهد به گلستان می‌رساند و هر که را بخواهد ب آتش کده ایی مخوف در دل خاک...

من هستم و همین خدایی که مرا با خاک نسبت داد و خودش ب خاک جان داد

مزه ام، مزه ی خاک است .

مزه ام ، مزه ی خاک است.



شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بی تو ثانیه ها در حبس ابد زنجیرند

مردم اینجا همه یک مشت بی تدبیرند

 

:در دست احداث



جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


قلبم گرفته

باشد ک خدا

پایان دهد ب این بی قراری ها....آمین



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


من از سکوت رنج نمی برم

از بی حرفی در رنجم.



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


از وقتی رها (رفیقم) رفته

تکه ایی در من گم شده ک نامش، زن بودن است. 

معلم خوبی ست ، رها

یک زن بزرگوار ک خوب یادم داد مهربانی کردن چه شکلیه، خندیدن در اوج خستگی چطور امکان پذیره، یادم داد ک چطور میشه مثل یک آدم معمولی بود اما معمولی نبود.

...

در من یک زن بودن گم شده



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سلام خدای من

سلام

 

ن اینکه تو مرا صرفا برای خراب کردن خلق کرده باشی

اما من جز خراب کردن تا الان کاری نکردم

لطفا در خلقت من یک دکمه دیگه ایی هم تعبیه کن، اسمش باشه درست کردن

من ک خود توانایی درست کردن ندارم، پس سیم رابط زیر دکمه رو ب خودت وصل کن لطفا

من از این همه خراب کردن  خسته شدم بخدا

 

#مناجاتنامه



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


من با سکوت اُختم

با اشک همزاد

با درد هم پیمانه

با عشق هم خانه

 

با تو هم همه همهمه ایی درونم است، ک تنها تو را میخواند



دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


اصلا چه فرقی دارد که من

شاهزاده ی رویاهای کسی باشم یا نه

وقتی که تو

شاهزاده ی رویاهای منی و من برای رویاهای تو خیلی کوچکم....



سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


هنوز منتظرم

منتظر مردی که میگویند می آید

باورت میشود

هرصبح به عشق آمدنش بیدار میشوم و به عکسش سلام میکنم؟

باورت میشود که شبها به عکسش شب بخیر میگویم و میخوابم؟!

چند دخترک آنطرفتر درگوشی درباره ام حرف میزنند و زیر لب میخندند و موهای پریشان مرا نشان میدهند، اما دلگیر نمیشوم! آخر آنها چه میفهمند عشق چیست! سرشان گرم زندگیست.

اصلا نمیدانند آدم یا باید عاشق شود یا زندگی کند!

آدمی که دنبال زندگی کردن باشد هیچ وقت عاشق نمیشود که!!!

چند دخترک اینطرف تر هم هستند که گاه و بیگاه می آیند حرفشان را محکم و دقیق میزنند و میروند! 

اینها چقدر زندگی را جدی گرفتند!!!

اصلا حوصله ی این زندگی ایی که میگویند را ندارم

دلم عاشقی میخواهد و عاشقی

عاشقی محض

فقط همین و نه کمی بیش و کم‌! 



سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


عطر بهار و خاک نم خورده

عطر گل یاس خونه مادر بزرگ

و عطر چای دارچینی بعد از ظهر

در کنار تو

یعنی یک خاطره ی ناب!



دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اینچنین ساده عبور نکن

از

چراغِ قرمزِ

لبهایم.



سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


شانه ی پنجره ی اتوبوس

مهربانترین شانه ایست

که جای خواب های من است



شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


برایم عادی شده است

همه‌ی دیده نشدن‌ها

جز

اینکه

تو هم دیگر مرا نبینی...



جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک قاضی در من زنده‌گی می‌کند که

گاه و بیگاه به با گناه و بی‌گناه گیر می‌دهد.



جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


از دست دادن یک هم صحبت همونقدر سخته که

از دست دادن یک دوست.



جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلم برات تنگ شده

نمیدونم چرا گاهی احساس می کنم که چقدر جای تو و شعرهایت خالیست.

جای من و نامه‌هام

جای تو و دعوت‌هات

جای من و نوشتن‌های اولش از روی اجبار و بعدترش از روی علاقه!

جای تو و حرفهای روشنت

جای من و لو دادن خودم

جای تو و در لفافه پیچیده بودنت

جای من و حدس زدنت

جای تو و مخفی شدنت

جای من و حرفهای مگوام

جای تو و ...

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده...



چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم برای اینجای دنیا تنگ شده بود

«تُنگ بلورِ خیالم»

تنگ بلوره چون همه توی دلش رو می بی نند! خیالیه چون فقط توی ذهن منه.

اگه تُنگ سفالی بود چی؟

- خنک بود.

اگه تُنگ آهنی بود چی؟

- تاریک و بی نفوذ بود، اونقدرها هم خوب نبود.

اگه تُنگ چوبی بود چی؟

- نچسب بود.

اگه تُنگ پلاستیکی بود چی؟

- ارزش نداشت.

اگه تُنگ پارچه ایی بود؟

- خب خیلی هویت نداشت، بی شکل بود و بی حالت.

پس همون بهتر که بلوریه!

 

 



چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم یه پسر میخواد که شهید شه!



چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


یه وقتهایی بدجور دل آدم می‌گیره؛ اونقدر بد که سردرگم میشه؛ اونقدر سر درگم که بی حوصله میشه؛ اونقدر بی حوصله که خسته میشه...

اونوقتی این درد به چشم میاد که هیچکسی نباشه که کمی باهاش حرف بزنی؛ اطرافت رو نگاه کنی و کسی که اندازه ی دردت باشه نبینی یا اونی که هست اونقدر باهاش درد دل نکردی که دردت رو باور نمیکنه.

تو دوستات بگردی ببینی که اغلب یا تکیه گاهی یا بیطرف و توشون یه تکیه گاه پیدا نشه.

همه ی کانتکتهای گوشیت رو سرچ کنی و کسی پیدا نشه

بری سراغ لیستای مختلف آدمهای مختلف و هیچ کجای دنیا کسی پیدا نشه که بتونی دو کلمه حرف باهاش بزنی.

و اونی هم که دوستش داری و نخوای با حرفهات مکدر کنی.

اینطور مواقع هست که احساس میکنی روی کره ی خاکی خیلی تنهایی.

و این تنهایی تو رو میکشونه به سمت یه آدم دلخواه؛ یکی که جنسش از زمینیها نباشه؛ مهربون باشه؛ صبور باشه؛ خوش فکر باشه؛ موفق باشه؛ باهات همدردی کنه؛ نازت رو بکشه؛ دوستت داشته باشه؛ همیشه برات وقت داشته باشه؛ تا صداش کنی با یه لبخند جاودانه و یه آغوش گشاده بیاد سمتت؛همیشه برات حرفهای تازه داشته باشه؛ اشتباهاتت رو اصلاح کنه و کمکت کنه...

و وقتی پیداش کردی

هیچ رقمه ولش نکنی

ازش دست نکشی

حل بشی توش

اونقدر حل

که هر وقت یادش کنی بی اختیار اسمش بیاد روی زبونت

یادش بیاد تو دلت

و فکرش تو رو دوباره از نو بسازه

اونوقت باید خودت رو رها کنی

بزاری اون جای تو تصمیم بگیره

خرابت کنه؛ ویرانت کنه

بسازدت؛ آبادت کنه

 

فقط یادت باشه باید تسلیم بود؛ و تسلیم شدن و دلدادگی سخت ترین ابتلای عالم است...

سخت ترین امتحان.

 

سلام سخت ترین امتحان عالم من‌.

.



سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ |

حسبی الله


خاطره هایم درد می‌کند...

درد... می‌فهمی؟!



دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


سلام برای تو که سلامی از جانب خداوند به اهل زمین بودی

سلام، سلام خدا.

همین!



جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چقدر دیوارها مهم اند، مردم فکر می کنند دیوارها نمیفهمند. وقتی کسی متوجه ی حرفشان نیست به‌اش می‌گویند «مثل دیوار ...» اصلا خیلی ها چه می فهمند دیوار چیست!
دیوارها محل ضبط و نگهداری خاطرات است، محل نگهداری سرهاییست که شانه ای برای پناه جز همین دیوارها ندارند...
اصلا بعضی ها چه می فهمند دیوارها چقدر مهربانند؛ وقتی تکیه گاه بی پناهی آدم میشوند... این دیوارها چقدر عزیزند وقتی بهترین مخلوقات خدا را در خود جای می دهند...
اینان که قدر دیوار ها را نمی دانند، هیچ وقت بی خانمان نشده اند.
دیوارها رازدارترین دوستهای عالمند.

وقتی در و دیوار با هم ترکیب می‌شوند، ما بینشان یک «آه» است. آهی که تمام زمین و زمان را خداوند برای او خلق کرد.
این دیوارها مهم اند... همان دیوارهایی که خاطره ی یک آه را هزار سال است به دوش می کشند، همان دیواری هایی که به کین دشمنان خدا بارها خراب شده اند، اما چه می‌فهمد شیطان که در دلهای مومنان هیچ دیواری خراب نمی شود؛ مگر برای آبادانی.
حالا هر چه میخواهند از ما بکُشند، هر چه می‌خواهند دیوارها را خراب کنند، اصلا بگذار خیال کنند جان ما را زیر آوار دیوارهایی که با بمبها خراب می‌کنند مدفون کرده‌اند. آنها چه می فهند «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» یعنی چه!
ما دوباره همه ی دیوارهای خوبمان را می‌سازیم.



جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چقدر این روزها غصه بخورم خوب است؟

عفیفه بودن کمرنگ شده . . .

همین.



جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تنهایی سهم کوچکی از

اشک‌های داغ

مادریست که

نام

پسرش را 29 سال است هجی کرده است

و او را ندیده است.

تنهایی سهم همان قطره اشک‌های داغ است

تنهایی همان لحظه‌های بی توست

تنهایی ، مادر تنهای تنهای تنهای پشت درخت انار است

 



جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یادم است هر وقت توی مدرسه شیطنت می‌کردم ناظمان می‌گفت فردا "ولی"ات را بیاور. دبیرستان که بودم ولی‌ام از من خیلی دور بود، آن سر دنیا زندگی می‌کرد و من این سر دنیا بودم. ناظممان هم می‌دانست و زیاد به من گیر نمی‌داد، فقط همیشه به عینک بی‌دسته‌ام می‌خندید و هر وقت می‌دی‌دم می‌گفت: "حسینیه! تو این عینک را درست نکردی؟!" من هم می‌گفتم درستش می‌کنم خانم!

بعد هم با نوک پا از جلویش رد می‌شدم و می‌رفتم. راستش رغبتی به درست کردن عینک نداشتم، بیشتر دلم می‌خواست که یکی دیگر بخرم اما چون مادر و پدرم را فقط پنج‌شنبه ها و جمعه‌ها می‌دیدم و آنقدر حرف و کارهای مهم دیگر بود که فرصتش پیش نمی‌آمد که چیزی بگویم. حالا اینکه چرا با نوک پا از جلوی ناظم رد می‌شدم هم داستان دارد!

کفشم 3 سانت پاشنه داشت و تق تق صدا می‌کرد. آن موقع ها سوم دبیرستان بودم، بچه‌ی بدی نبودم، درس متوسطی داشتم و اهل خیلی از برنامه‌هایی که بچه‌های هنرستان کم و بیش درگیرش بودند، نبودم. البته یک شیطنت‌هایی در آزار و اذیت معلم‌‌ها داشتیم که خیلی شدید نبود! در حد انداختن نیمکت‌مان و بهم ریختن کلاس برای چند دقیقه و صدای قاه قاه خندیدن بچه‌ها و هول کردن معلم بیچاره! سه نفری که روی یک نیمکت بودیم با هماهنگی هم این فداکاری را وقتی می‌کردیم که واقعا از یکنواختی کلاس به ستوه می‌آمدیم. -نیمکتمان پایه‌ی اتصالش به زمین زاویه نداشت و گرد بود. - بگذرم!

داشتم کفش پاشنه‌دارم را می نوشتم... خیلی سال پیش بود، هنوز کفشم را یادم هست. چون جزو معدود چیزهایی بود که در موردشان نظر داده بودم! اصولا همیشه و همچنان به هر چیزی که برایم می‌گرفتند راضی بودم و حتی اگر مورد پسندم نبود از آن استفاده می کردم. یادم هست کفشم سورمه‌ای و کرم بود با یک سگک گنده رویش. از ترس خانم ناظممان هر وقت می‌دیدمش روی پنجه‌ی پا راه می‌رفتم که یک وقت به صدای کفشم گیر ندهد. البته از طرز راه رفتنم حکما فهمیده بود ولی چون بچه ی بی درد سری بودم و کنار خانواده‌ام نبودم تا آخر سال جز گیر دادن به دسته‌ی عینکم به چیز دیگری گیر نداد. که به‌ام بگوید : "حسینیه! فردا ولی‌ات را بیاور."

تا دم کارنامه گرفتن‌ها اصولا کسی درخواست دیدار با ولی ام که اجبارا به شهر دیگری منتقل شده‌ بودند را نداشت مگر برای گرفتن کمک به مدرسه. از آن سال‌ها خیلی گذشته. الان جز ولی ، یک واژه‌ی ولی دم هم یاد گرفته ام که چه معنی‌ایی می‌دهد.

اما...

من این روزها یک ولیِ روح دارم؛ که تویی! مواخذه شده‌ام، برای کاری که نکردم و کاری که کردم. حالا به من گفته‌اند ولی‌ات را بیاور! ولی‌ات را بیاور تا بفهمیم که این حسینیه! چرا از کسی طلب ندارد!

حالا تو ولی من، شیطنت نکردم، جرمم تنها این است که به روزی دهنده بودن خدا ایمان دارم.

تو بیا وساطت مرا بکن و بگو صلوات هم می‌شود روزی آدم باشد!

البته اگر واقعا واقعا می‌شود صلوات روزی مرا برساند!!!

همین.

 

با احترام

"یاسِ تو"



پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


نیشتر می‌زنی به دلم و می‌روی؟!

از قدیم نیشتر که میزدند به زخم، بعدش مرهم می‌گذاشتند...



پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو خوب‌ترین خوبی هستی که خوب می‌خوانی‌ام!

همین.



پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


و تو نمی دانی که چقدر بوی این عطر کوچکِ شیشه آبی... مرا آرام میکند.

همان عطر یاسی که یک روز از باغبان باغ لاله ها رسید به من.... و هنوز چقدر عطر یاس در کوچه پس کوچه های دلم می پی چد.



سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


امروز چقدر دل گرفته بودم و چقدر در بهشت زهرا نشسته  بودم سر این قبر و آن قبر و به اشِک ِدیده قبرها را شسته بودم... خصوصا پیش سید محمد صف شکن...

 

اصلا امروز محرم اشکهایی نبود و همه عالم و آدم این اشکهای سرزده را  دیدند، من و اشک و قدمهایم سه تایی چقدر در 24 اینطرف و آنطرف رفتیم.


امروز چقدر خاطره ها را ورق زدم،‌ خاطره‌های روزهای بهمنی و غیر بهمنی و چقدر ریز ریز اشک ریختم.

 

امروز چندبار قطعه 24 را گشتم، یک بار دنبال شهید گمنام، یک بار دنبال جاده بانه و یکبار و چندبار هم دنبال قبری که هنوز سنگی نداشت، یا اگر هم داشت در هم‌همه‌ی میهمانی خانوادگی‌ای دیده نشد.

 

امروز از آن روزهایی بود که سالی یک بار بیشتر پیش نمی‌آید، از همان روزهای هر روز.

روز تولد و روز بی سروسامانی.



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من از اهل آسمان نیستم، یک بیابانگرد کولی هستم که چند روزیست که دستهای مهربانِ مردی را قرض کرده‌ام که دست‌هایش دیگر به کارش نمی‌آمدند...



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اصلا بگذار همه بفهمند که هیچ کجای دنیا جایم نیست...



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


اصلا کسی چه میفهمد که خدا چطور این همه سهم من کرده از دنیا و آسمانش، سهم منی که نه بال دارم و نه پرواز بلدم و نه ستاره‌ام... تنها دخترکی آواره در من است که پناه به "بی نهایتی" برده.



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من "گم‌راه‌"ترین جاده‌ی این شهرم
نه اهل بارانم نه اهل آسمان
نه قصه‌ی پرواز شاپرک‌ها را از بَرم نه سند عطِر گلاب‌ها را دیده‌ام
نه می‌دانم درخت انار حیاطمان چند بار تا بحال شکوفه کرده
نه می‌دانم که چطور صدای ترانه‌ی باران و لالایی‌های تو اینقدر شبیه به همند؟!
نمی‌فهمم که چرا باید کوچه‌ی ما خم شده باشد به پای نام شهیدش، که تو همیشه در خم کوچه گم شوی؟
اصلا چرا نمی‌فهمم که مردم عادی نگاهشان به من مثل نگاه به دیوانه‌ایست که در شهربزرگ و دودی دنبال قصه‌ی پرواز شاپرک‌هاست؟
و اصلا تا حالا درک نکرده‌ام که با اینکه این همه دنیا کوچک است، باز تو چرا اینقدر از من دوری؟!
نمی‌دانم به افق کدام دعا اینجای دنیاام
فقط می‌دانم که چیزهایی را قرض کرده‌ام
کمی زنده‌گی قرض کرده‌ام برای مردن
و کمی لبخند قرض کرده‌ام جای تمام اخم‌هایم
استقامت قرض کرده‌ام برای ایستادن
و تو را قرض کرده‌ام برای "راه"شدن

                                 همین.

 

بعد نوشت:

احوال دل از قلم حنیف منتظر القائم:

شمع نیم سوخته ای بودم و بر شعله حرارت دادی
هر چه دادی به من غمزده از روی نجابت دادی

من نمی فهممت ای بارش بی  سابقه ی بارانی!
مثل هر باره تو انگار که دستور اجابت دادی!

گر چه من با تپش سینه این پنجره ها بیگانه ام
مثل گلدان لب پنجره هر باره اشارت دادی



راه م افتاد به راه تو و با عشق تو همراه شدم
تو به گمراه ترین جاده این شهر لیاقت دادی

راز دیوانه گی ام را به تو گفتم، تو خودت میدانی؛
بی خودی نیست دلم را به نگاه خودت عادت دادی

حکم حکم نگه ت بوده و همواره در این محکمه ها؛
لطف کردی و به نفع من بیچاره شهادت دادی

این غزل شاهد خوبی ست که در شهر جنون این شب ها؛
تو خودت را به دل شاعر من باز امانت دادی
ح.م



چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


قلبم خسته از تکرار یکنواخت موسیقی‌ای‌ست که لای لای آرامش خواب‌های تو نیست . . .



یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


سکوت صبحم را صدای جیک‌جیک گنجشکک‌هایی که تازه تمرین پرواز می‌کنند، میشکنند.

نه چای داغ هست، نه شیرینی. تنها خاطره‌ی مبهم و لطیفی از طرح نگاهت جا مانده‌است گوشه‌ی ذهنم که غمِ آلوده به خیسیِ مزمنی را ارمغان صبحِ گرمِ تنهایی‌ِ اردی‌بهشتی‌ام می‌کند.

×××

مادربزرگِ نگرانی که در من زنده‌گی می‌کند مدام «حمد» می‌خواند، ایمانش به شفای حمد بیشتر از شفای دستِ دکترهاست، همیشه می‌گوید: "تا حمد نباشد، دکترها کاری ازشان برنمی‌آید." دخترک لجبازی که در من زنده‌گی می‌کند می‌گوید: "آخر ننه نقلی جان! این همه دکتر خارجیِ حاذق داریم که نه می‌دانند حمد چیست، نه می‌فهمند خدا کیست! آنها چطور شفا می‌دهند؟"

لبخند عمیقی می‌زند که می‌رود و تا کنج دل دخترک لجباز را آب و جارو می‌کند، دست مهربانش را می‌کشد روی سرش و می‌گوید: "دختر جان! آن دکترهای خارجیِ حاذق فقط جسم بیمار را شفا می‌دهند، آن هم به اذن همان صاحبِ حمد، وگرنه با روح و جان بیمار کاری ندارند که! شفای کامل یعنی رها شدن از گرفتاری و سلامتی روح و جسم با هم."

بعد نگاه می‌کند به هیچ‌کجای جهان و می‌گوید: «کاری که از ما بر می‌آید حمد خواندن است و کاری که از دکترها بر‌می‌آید همان حاذق بودن و طبابت کردن.»

دخترک لجباز، موهای چتری‌اش را می‌ریزد توی چشم‌هایش و می‌رود یک گوشه‌ی دنج کز می‌کند و زیر لب چیزهایی می‌گوید که مادربزرگ نفهمد، مادربزرگ نجوای نام «احد» را می‌شنود و شروع می‌کند به بافتن گیس‌های سفیدش و همانطور زیر لب برایت حمد می‌خواند.

×××

من هم «انیس»× را دست می‌گیرم و رو به آفتابی که خودش را تا دم پنجره‌ی اتاق عقب کشیده است، با صدای ریز گنجشکک‌ها شروع می‌کنم به «حمد» خواندن...

 

×انیس:‌حبل اللهِ فیروزه‌ای من

پ.ن: روز میلادِ سیدمحمدجوادِ سیدرضا علیهم السلام است.

 



شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ |

حسبی الله


هر چه بیشتر می شناسمت

از خودم دورتر می شوم...

 


دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


صدای تو

جادویی دارد که ذهن را تسخیر می کند.

 


سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قسمت من از دنیا

تو را نداشتن است...



یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


عاشقی که

سِرّش به اشک برملا شود، را دیگر نمی‌توان از دریا شدن منع کرد

 


شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ |


Design By : Night Skin