دیوار

نوبت عاشقی رسیده و من در صف ایستاده ام آخر دوستان...

خیره به دیوار.

همه رفته‌اند و من بی کس ایستاده‌ام در خیابان...

خیره به دیوار.

عید شده و مردم توپ می‌ترکانند در خانه‌هاشان، من ایستاده‌ام زیر باران...

خیره به دیوار

شب می گذرد و می‌آید خورشید تابان...

خیره به دیوار

عکس توست حک شده روی دیوار؟     آن...

دیوار، خیره به دیوار

یاس حسینیه-۱٢:۳٦ ‎ق.ظ/۱۳۸۸/۱۱/۳


آفتاب. مهتاب

سلام

مهتابی شده ام.... درست مثل شب چارده

از نوع مجنونش.......

شاید زنجیر تخت پاره نکنم، اما مردم چپ چپ نگاهم می کنند

در خیابان که راه می روم همه جا تو را می بی نم

سر می گردانم سمتت و سلامت می کنم اما تو رفته ای انگار....

این درخشندگی چشمانت که مرا مثل ماه چارده مبهوت خود کرده را ببند

آن روی آفتابیت که به من لبخند می زند را بپوشان

می ترسم قبل از به آغوش کشیدنت قالب تهی کنم!

یاس حسینیه-٢:٠٢ ‎ب.ظ/۱۳۸۸/۳/٧


عاشقی

تو می آیی و می روی اصلا انگار نه انگار که من نشسته ام و زل زل به تو خیره شده ام.

می آیی از کنارم مثل نسیم لطیفی رد می شوی و می روی. رقصم می گیرد از ردت که افتاده روی دلم و لطافت قدم هایت که پیش و پس ذهنم را  از رد پا پر کرده.

می دوم دنبالت و تو رفته ای و تنها همان رد نسیم مانده و بس.

سر می گردانم دنبال تو که آن طرف تر ایستاده ای. آنقدر با وقار و با سخاوت.

و هی لب خنده هدیه می کنی، می دوم زیر لبهایت تا لب خنده هایت را جمع کنم. اما دریغ از صورتی ِ لب خنده های تو!

اشک  می شوم... می چکم روی زمین تا فرش شوم و تو از روی من بگذری، شاید فشار قدمهای تو مرا دفن کند... اما تو از سمت اقاقیها می روی و در بادها نا پدید می شوی. همان جا می خوابم تا خوابم بگیرد. شاید تو را به خواب به بی نم.

نوری می تابد روی من و من سبک می شوم و آرام آرام مثل بخار نرمی از سطح بودن جدا می شوم.

تو ایستاده ای به انتظارم! لبخنده هایت آرام می آیند و بال می شوند برای پروازم.... و تو آرام می گویی امتحانت را قبول شدی!

اولین گام عاشقی فدا شدن است.

 

یاس حسینیه-٥:٥٠ ‎ق.ظ/۱۳۸۸/٢/۸


غایب , حاضر

تویی که همیشه به یاد منی و من نه

من آسوده ی بی خیالی ام و تو دلداده ی اندیشه

من رمیده ام، تو منتظر

نمی دانم تب کرده ام امشب، یا مثل همیشه هذیان می گویم . اما....

اما تو که به حرف های بی هنگام من عادت داری...

به این لالایی خواندن هایم برای خودم و خوابم نبردن هایم

اصلا من بی تو که معنی ندارم

من نامت را می برم. مثل همیشه بگو حاضر...

نامم را ببر، جوابی نمی شنوی!  این لحن صدایت مرا مدهوش می کند و من مثل همیشه غایبم.

یاس حسینیه-۱:٤٥ ‎ق.ظ/۱۳۸۸/۱/٢٧


بیابم:

سلام!

نمیدانم از کجای آسمان و زمین به من خیره شده ای...

راه گم کرده ام...

بیاب و ببر این بیابان گردِ بی حواس را،

راه گم کرده ام

راه شهر را....

این شهریِ شهر گم کرده، آخر به کجای بیابان، بی تو می رسد...

بیاب و ببر این شهریِ بیابان گرد را.

یاس حسینیه-٥:٢٦ ‎ق.ظ/۱۳۸٧/۱٠/٢۸


عشق:

مرا به تو متهم می کنند.

من محکوم می شوم!

حکمم را می خوانند.

شب ها بی قراری ، روزها سرگردانی!

یاس حسینیه-۱٠:٠۸ ‎ق.ظ/۱۳۸٤/۱٠/٢٢


تقديم به مريم محمدی که فاطمه است:

فاطمه! يکی از اين همه توست. توی خطاب شده در نامه ها.

فاطمه چشمهايش عين چشم های توست و پشتِ پلک هايش رازيست که به کشفِ آن از همه ی لبخندهايم و مهربانی هايم گذشتم. لب های فاطمه فقط برای نجوای آرزوهای خسته ی گذشته اش باز می شود و شب ها، هنگام ِ خواب، آرزوهايش را هجی می کند.

فاطمه يکيست عين ِ تو. از بين ِ هزاران تو.

اما فاطمه برای من انگار يکی از فرزندانم است... يکی از اين همه شاگردهايی که صبح به عشق آنها از خانه می روم و شب از خستگی اشان بر مي گردم.

 

انگار همه ی نگاه های سمت ِ من از چشم های خسته ی توست، فاطمه.

برای همين نگاه هايت، هر شب نگاه هايم را در آب و گلاب می خیسانم تا شاداب نگاهت کنم و لبخندهای شکسته ام را هی اتو کردم برای فردای تو.

و حالا تو کيستي؟ فاطمه؟ شايد تو يکی مثل فرزند من يا يکی مثل.....

کاش تو معلم من باشی و من شاگرد تو..... نمی دانم اگر يک روز سر کلاس من می آمدی چه می کردي؟ يا من چه می کردم! شايد می نشستم رو به رويت، دست هايم که پر از آرامش است را می گذاشتم پشتُ پلک های خسته ات تا آرزوهايت آرام شود.

کاش می توانستم تو را لمس کنم، دستانت را بگيرم و با هم شروع کنيم به دويدن و از شهر ِ بزرگ فرار کنيم و برسيم به امتدادِ بلندترين خيابانِ شهر ِ بزرگ.

از ابتدای معنويت شهر و بلندترين خيابان –از امام زاده صالح- صاف برويم تا آخر همين بلندترين خيابان و برسيم به ايستگاه قطار، همانجا که خيابان ِ ولی عصر تمام می شود سوار قطار شويم و از اين همه شهر ِ دودی برويم و هر روز به ياد ِ بلند ترين خيابان ِ شهر نگاه هايمان را پست کنيم.

 

-در کوچه و خيابان، زير ِ نگاه متعجب مردم

وقتی که دستهايت را لمس می کردم.

بايگاني: 14/12/82 – ياس حسينيه

یاس حسینیه-۱٠:۱٧ ‎ب.ظ/۱۳۸٤/٩/٢۱


برای فرشته هايم....

فرشته ها؛

گاهی شبها خوابهای رنگی میبینند.

من فرشته ای می شناسم که شبها با خودش حرف می زند،

روبروی ماه می ایستد و موهایش را شانه می زند.

فرشته من می داند که دنیا زیباترین واژه ای است که با آن می توان عشق را اندازه گرفت؛

حتی عشق هایی مه از دنیا هم بزرگتر باشند.

فرشته ی من خوابهایش همه رنگی است و لبخندهایش بوی بهار می دهد.

ياس حسينيه. مهر ۸۴

یاس حسینیه-۱۱:۱٩ ‎ب.ظ/۱۳۸٤/۸/۱٠


حرف دل:

.

..

...

....

.....

......

.......

 

یاس حسینیه-٤:٠٢ ‎ق.ظ/۱۳۸٤/٦/٢٧


معلم:

گاهی وقت ها فکر می کنم:

معلم شدن

خيلی از زندگی کردن

سخت تر است.

ياس

یاس حسینیه-۱٢:٢٦ ‎ق.ظ/۱۳۸٤/٢/۱٩


ابتلا :

مبتلا ترين کاری که ی کنم اين است که.....

...........

مرا از قلب تو می کاهد. و هر روز از مردم تو دورتر. روز رسيدن تو کی است؟

وقتی که ابتلا به تو گم می شود؟

 

من در همين نفْس زندگی هی به تو جان می دهم. اما من دروغ ترين گناه اين عصر را در جيب هايم که سوراخ شده بود يافتم.

و حالا که م ی م ی ر م ... حس می کنم

رقبت تو به من مبتلا شده

۲۳/۶/۸۳

یاس حسینیه-۸:۱٥ ‎ب.ظ/۱۳۸۳/٩/٤


دستهايم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یاس حسینیه-٥:٤٠ ‎ق.ظ/۱۳۸۳/٤/٢٩


آسمان:

رنگِ آبي را برداشته اي و هي روی صورت من آسمان مي کشي!

          بس است!

اين گونه آسماني شدن

                             نمي خواهم.

 

مي خواهي به شيوه ي زمينيان آسماني ام کني؟!

۱۵/۲/۸۳

یاس حسینیه-٤:٠۱ ‎ق.ظ/۱۳۸۳/۳/٢۳


انتظار می کشم که با پرستو باز گردی:

تقدیم به مسافر پنج شنبه هایم.

 

می خواهم این شهر را بگذارم و بگریزم...

 

از ثانیه های پوچ این عصر خسته ام و... دل مرده!

از ابتذال ِ رنگی ِ این شهر دلگیرم...

از نگاه های سود جو گریزان.....

هیچ کس یادش نیست که چرا شهر بزرگ ساخته شده

 

از  تنها خیابان ِ معصوم این شهر – همان خیابان بلند- می گریزم....

لابد خود شهر می دانسته که چرا باید انتهای این خیابان ِ معصوم و بلند ایستگاه قطار باشد و ابتدایش مسافری دلگیر و خسته....

 

پنج شنبه ها به ملاقات  مسافر ِ دلگیر و خسته ای  می روم که سالهاست از شهر بزرگ گریخته و رفته......

 

و هر روز در نزدیکی ایستگاه قطار

انتظار می کشم...

انتظار پرستویی  که

از کوچ طولانی اش باز می گردد و.....

اشکهای همه مسافران ِ دلگیر و خسته را پاک می کند....

 

هر روز در نزدیکی ایستگاه قطار

می نشینم و گریه میکنم.....

می نشینم و فکر می کنم

که پرستوی مهاجر کِی به این شهر بزرگ می رسد؟

 

***

یک پنج شنبه مسافر ِ دلگیر و خسته به من گفت که به زودی  باز می گردد.....

با پرستو باز می گردد.

 

یاس حسینیه  22/2/83

یاس حسینیه-٩:۳٠ ‎ب.ظ/۱۳۸۳/٢/٢۱


تقديم به ذوالفقار دار ِ اول به مناسبت ِ ذبح ِ اسمَعيل

صحرا از گامهايش فرار کرد

باد در دستانش پيچيد

خورشيد سر به زير انداخت.....

 

نشست

چشم از خاک برداشت

                   به آسمان نگاه کرد

-         يا علي مددي!

 

خاک نرم شد.

باد ايستاد

خورشيد درخشيد...

                  

دُري از چشم رامتين افتاد روي خاک.

مشت مشت خاک را کنار زد

 

يک...دو...چهارده...هزار و هفتصد.

 

          با هر مشت هزارن دُر

                                      و هزاران بوي ياس

                                         ريخت روي خاک

 

قبر را کند-

                   ديواره اش را هم زد.

سنگ را گذاشت

          بوي ياس و دُرها را دفن کرد.

 

□□□

 

شهر غرق ِ غفلتِ خواب

          پسران تابوت را گرفتند – از عقب و فرشتگان از جلو –

راه افتادند در صحرا......

          تابوت بوي ياس را شنيد، دُرها را ديد

                   به بوي ياس سجده کرد و زمين را بوسيد

 

خاک کنده شد

رسيدند به قبر.

 

□□□

 

يک ... دو ...چهارده ...هزار و چهارصد....سه هزار و صد

روزها گذشت

                   هنوز خاک انباشته از دُر است.

           - همان دُر افتاده از چشم رامتين در وقت کندن قبر! -

 

هنوز بوي ياس مي آيد

                    - بوي ياسي که از کوچه پس کوچه هاي محله ي بني هاشم تا صحرا کشيده شده. -

 

از مدينه تا نجف بوي ياس مي آيد.

 

ياس 12/11/82

 

توضيح: ميگويند هزار و هفتصد سال قبل از علي،

رامتين ِ نبي،

روز ذبح اسمَعيل ، - قبل از ابراهيم و ذبح اسمَعيل-

قبر علي را کند.....

يعني عيد قربان ِ سه هزار و صد سال قبل!

یاس حسینیه-٢:۱٤ ‎ق.ظ/۱۳۸٢/۱٢/٦