حسبی الله


تو عاشقی، این راز از من نهان نکن...
تو عاشقی و این راز از من نهان نکن.
قطار آمده که تو را ببرد و تو هنوز دلبسته ی گنجشککی هستی که تمثالش را از گردنت آویخته ایی بانو!
کفش های قرمزت را پوشیده ایی و چارقد گل گلی ات را کشیده ایی تا بالای چشم‌هایت ک کسی تو را نشناسد، اما عطر نفس‌هایت را ک نمی‌توانی نهان کنی؟
اصلا چقدر راز پی‌چی‌ده‌ایی ب دور موهایت و با خودت می‌کشی‌شان تا ناکجا!!!
اصلا بگذار بگویمت ک چقدر شبیه بیست سالگی منی! عشق از چشم‌هایت میچکد و هر ک تو را ببیند می‌فهمد ک تو عاشقی بانو!!!
تنها رازت ک هی می‌پی‌چی‌اش لای موهای خرماییت همین عشق است... اینقدر عشق را نکِش با خودت ب ناکجا آباد، کمی چارقد گل گلی‌ت را از آب چشمه‌ی همیشه جوشان چشم‌هایت،بنوشان تا گلستان شود.
کمی عطر نفس‌هایت را بدم ب تمثال گنجشکک گردنت و بگذار گنجشک عشق از نفست  جان بگیرد و در گلستان سرت پرواز بگیرد، آن وقت آن کفش‌های قرمزت را از پا بکن و رها شو و تا انتهای قصه ی عشق یک نفس بدو.
یک روز من بودم و کفشهای مشکی واکس نخورده ام که با هم در شن زارهای اطراف زندگی قدم می‌زدیم.
تو بودی و کفش‌های کتانی دخترانه ات که با ناز و نعمت پیچیده بودیشان در کاغذهای رنگی تا مبادا کثیف شود.
من بودم و لنز دوربینی که مدام از قطار در حال حرکت باز می ماند و تو بودی با عکسهای رنگی ایی که هیچ پروازی را قاب نگرفته بود...
یک روز من بودم با یک راز مخفی شده در عمق چشمهایم و تو بودی با هزار راز سر ب مهر که یکی یکیشان را با گلابتون، گیس بافته بودی ب موهایت
من بودم و نوشته های توی کتابها و تو بودی و هزار هزار کتاب جلد نشده، کنج قفسه ها
یک بعد از ظهر سرد زمستان بود یا ظهر گرم تابستان...؟ یادم نمی آید!! چون چشم‌های تو را ک دیدم هم جا بهار شد... بهار ابدی.... هوا هوای عاشقی بود ، هوای در ب دری در خیابان‌های این شهر شلوغ
بعد از آن تمام نیمکت‌های پارکها راز مرا فهمیدن
تمام بارانها با من گریستند
و تمام جاده ها برایم آهنگ آمدن نواختن
حالا من بودم و یک جفت کفش واکس زده و توبا کفشهای قرمز 
من بودم و ایستگاه قطار و قطار نرفته
تو بودی در قاب لنز دوربینی ک همه جا تو را میدید، از پرواز گنجشکها تا گردن آویز طلایی گنجشککی که هوس پریدن از قفس را داشت
حالا تویی که تنها راز مرا خواهی دانست و من یکی یکی گلابتون‌‌ها را از رازهایت میچینم
بیا تا با تو راز خود را بازگو کنم
رازهایت برای من.
 


شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من رو نگاه کن وقتی صدات میکنم

من پشت ب همه کردم و ب آغش تو پناه آوردم

من بین دستهای توام...

در حالی ک ب تو التماس می‌کنم و حالم پریشونه

 

وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ فَقَدْ هَرَبْتُ إلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ مُسْتَکِیناً لَکَ مُتَضَرِّعاً إلَیْکَ و چون با تو مناجات کنم به حالم توجّه فرما که من بسوی تو گریخته ام و در حضور حضرتت ایستاده در حالی که به درگاهت به حال پریشانی تضرّع و زاری می کنم ;



جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دل بی تو ب جان آمد

وقت است ک باز آیی...



شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو عاشقی و این راز از من نهان نکن. قطار آمده که تو را ببرد و تو هنوز دلبسته ی گنجشککی هستی که تمثالش را از گردنت آویخته ایی بانو!  کفش های قرمزت را پوشیده ایی و چارقد گل گلی ات را کشیده ایی تا بالای چشم‌هایت ک کسی تو را نشناسد، اما عطر نفس‌هایت را ک نمی‌توانی نهان کنی؟ اصلا چقدر راز پی‌چی‌ده‌ایی ب دور موهایت و با خودت می‌کشی‌شان تا ناکجا!!! اصلا بگذار بگویمت ک چقدر شبیه بیست سالگی منی! عشق از چشم‌هایت میچکد و هر ک تو را ببیند می‌فهمد ک تو عاشقی بانو. و تنها رازت ک هی می‌پی‌چی‌اش لای موهای خرماییت همین عشق است... اینقدر عشق را نکِش با خودت ب ناکجا آباد، کمی چارقد گل گلی‌ت را از آب چشمه‌ی همیشه جوشان چشم‌هایت،بنوشان تا گلستان شود. کمی عطر نفس‌هایت را بدم ب تمثال گنجشکک گردنت و بگذار گنجشک عشقت جان بگیرد و در گلستان سرت پرواز بگیرد، آن وقت آن کفش‌های قرمزت را از پا بکن و رها شو و تا انتهای قصه ی عشقت یک نفس بدو.



شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


حتی برای تو هم، خودم رو نمی خوام. اصلا بی خیال، بیا با هم کمی قهر کنیم. مثل دکمه ی اینتر صفحه کلیدم ک گم شده و رفته قهر....اصلا من رو چ ب این حرف ها با تو!!!¡ لابد باز ترش میکنی و ابرو در هم می‌کشی و من.... از.... اخم می‌ترسم!! می‌ترسم و دوباره کز می‌کنم کنج پنج دری ، کنار رختخواب پیچِ عزیز و شمد سورمه‌ایی چهرخونه رو می‌کشم روی سرم و ریزریز اشک می‌ریزم و منتظر می‌مونم که طبق معمول عزیز بیاد و پیدام کنه، پیدام کنه و دست گرم و نرمش رو بکشه روی گیسهای بافته‌م و دم گیس‌ام و بگیره و بزنه به دماغ‌م بگه: "نون و پنیر ارزونی‌تون، دختر نمی‌دیم بهتون.... پاشو سمیه! پاشو!!!  پاشو برو از تو حیاط واسم یاس بچین و ب درخت انجیر آب بده" بعدم بلند جوری ک تو بشنوی بگه:"نبینم کسی برا سمیه رو ترش کنه ها!" بعد در گوشم بگه:"غصه نخور، تا آخر دنیا خودم ناز‌ِ چشمای خرماییت رو میکشم دختر، تو با این همه ناز و ادا کی بری شوهر؟!" باز مثل همیشه عزیز با شیرینی لبخندش ترس رو از وجودم پاک میکنه و فکر میکنم ک میتونم خودم رو بخوام، خودم رو صرفا برای تو نخوام... کمی برای عزیز و بوته یاس و درخت انجیر و ..... درخت انجیر و .... انار و عطر بابونه و .،،، اوووم .....حتی برای خودکارهای رنگی رنگیم و .... لبخند معصوم دختر همسایه و .... اووووووم..... خیلی چیزهاست... خیلی چیزهاست که میتونم خودم رو برای اونها بخوام، اما از همه مهمتر... خود عزیزه... خودم رو برای عزیز میخوام.



چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


امید تنها دارایی من است...



چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم می خواهد برایت نامه بنویسم. دفترم را می آورم و می گذارم مقابلم و هی نگاهش می کنم و هی نگاهش می کنم، دستم میلرزد و بغضم می شکند...‌ دستم می‌لرزد و اما... دلم نه!



دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


آقا سید علی:

«شهیدان حامل بشارتند... شهیدان به ما می‌گویند شما خوف و حزن نداشته باشید. دلسردی و نومیدی نداشته باشید... برکات الهی را در مقابل چشم ما نگه می‌دارند و این آن چیزی است که ما امروز به آن احتیاج داریم.» ۹۵/۷/۵

 

 

 

 



شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


"زیاده خواهی، تباهت میکند دختر!"

صدای بابا میپیچد در روزهایم... شبهایم... می پیچد در فکرم و دور میخورد و می افتد پایین پایم

و من، مغرور،  با سری ک ب زحمت بلندش کرده ام، پایم را می گذارم روی حرف بابا و رد میشوم. رد میشوم و میروم ب سوی تباهی...

از سیاهی مقابل می‌ترسم و اما قدم ب قدم ب آن نزدیک می‌شوم، گاهی با لبخندی ک ته ته آن ترس است و گاهی با هوس و طمع...

و چ بد فرجامی آن انتها در انتظارم دست تکان می‌‌دهد و منتظرم است... اما من با غرور پا ب زمین می‌کوبم و می‌روم.

اما

بابا، دستم را می کشد! و بلند تر می‌گوید: " زیاده خواهی تباهت می‌کند دختر!!.... نرو"

از سیاهی مقابلم می‌ترسم، اما جرأت برگشت را هم ندارم...

مانده ام در بین راه، منتظر اراده ایی،  دستی، حرفی ک مرا ب سمت خود بکشد.



شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


رجب آمد

ک 

مرا بیاورد...

ک مرا بیاورد... ک مرا بیاورد....

همین.



شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


از تنهایی

دنبال خودم، در دیگران میگردم. . .



چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو می آیی از جایی که اصلا نرفته بودی....



چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


گمونم چند وقته ک مُُردم

و

کسی هنوز نفهمیده.



یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ |

حسبی الله


چند داستان لابلای ذهنم گیر کرده

که هنوز مرا ننوشته اند.



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک روز بیدار شدم

و ب اندازه ی تمام روزهای خستگی ام، ب صبح سلام کردم

ب اندازه ی تمام روزهایی ک شعر ننوشته بودمْ شاعر شدم

ب اندازه ی تمام بودنم، عاشق شدم

و گمان کردم ک چقدر حالم خوب است

وقتی

شب خوابیدم و آن روز خوب ب پایان رسید.



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


آن قرص های مشکی چشمهایت را ک

می بلعم

هنوز ب التهابهای ذهنم، پایان نداده است. فقط انگار ب تو معتادتر شدم.



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سکوت، مرگ تدریجیِِ رویایی تحقق نیافته است.

رویای درک متقابل آدمها!



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلم برای پس لرزه های

دوست داشتن تو تنگ شده است!



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


ب زودی خواهم رفت

همانطور عادی ک آمده بودم

همانطور عادی ک زندگی کرده بودم

همانطور و همانقدر عادی خواهم رفت

و هیچ وزنی از زمین کم نخواهد شد.



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


رها رها رها... من

همین!



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


مرگ ما از وقتی آغاز میشود

ک

دوست نداشتن را تمرین میکنیم.



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


در من "هیچکسی"ست

که مدام با او حرف می‌زنم.



شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


گفتم که:
خدا لابلای دانه های تو به توی انارهاست.آیه به آیه اش، تفسیر طعم شیرین و ترش دانه های آب‌دار و قلب سفیدشان است.

اما تو گفتی: 
وای بر خدای تو! خدا در آیه های روشن کتاب هاست.

گفتم که:
نه! خدا در آیه های روشنِ کنار ماست! خدا در قفسه ها نیست!! خدا در قفسه ی سینه هاست. خدا در طعم انار و بوی گل های یاس و بابونه است، خدا در شعرها و در کلمه هاست، خدا در نگاه مهربان آدمهاست، خدا در دست‌‌های نوازش‌‌دار است، خدا در لابلای گلهای جانماز گلدوزی شده، خدا در لبخندها و خدا در اندوه و آه سینه هاست.

با دست به سینه ام کوبیدی و گفتی:
وای بر تو!!! چه میفهمی تو که: خدا کجاست؟! خدا در همین‌جاست که من می‌گویم! 

پشت میکنی ب من و می روی.... میگویم خدا لابلای کلمات و دستخط‌هاست؛ خدا در شعرها و توصیف‌هاست....
سری تکان می‌دهی و با غلیظ می گویی "در امان خودت باش!!"
می‌گویم "در امان خدا باش...“

من می‌روم
تو می‌روی
اما خدا همانجاست که هست. هم خدای من، هم خدای تو.



دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


(بدون عنوان) (پیش نویس)

من خدا را از لابلای صفحات کتابها پیدا نکردم

که حالا لابلای صفحات کتابها گمش کنم!!!



دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دیوارهای کاهگلی حیاط را خیس که میکند بوی خاک می پیچد توی رگهایم

و چه بویی خاطره انگیز تر از این؟

بویی که وقتی اولین بار دیدمت در وجودم پیچید، بوی خاک نم خورده بود و نور لطیفی و تو که چشمهایت مرا به مرز جنون می برد....

نمیدانم چند سال از آن اولین دیدار گذشته است و از بودن تو در من، نمیدانم

اما هر بار ک بوی خاک نم خورده میپیچد در مشامم همه ی بودنم به یاد تو می افتد و همه ام چشم می‌شود به جستجویت...

دلم تنگ توست...خیلی

بیا و مثل اولین روز مرا در وجودت بپیچان

دلم آغوش تو را می خواهد

من هنوز در یاد همان روز ازلم ، خدای من 

دلم برایت تنگ شده

به آغوش تو سخت محتاجم.



دوشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٥ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من در جهانی زندگی میکنم ک

تو

در آن نیستی!!



جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


صدای آرامش خواب

در این شبهای زمستانی

و

صدای برف که روی برف را بوسه میزند

و

صدای هیزم که در شومینه برای سرما لالایی میخواند

و

صدای گریه ی آن فشنگ مانده در تپانچه که اشک هایش میچکد

و

صدای ممتد و مرموز سوت قطار که از کنار کلبه ی چوبی می دود...

هیچکدام

مرا از فکر کردن به زنگ ناقوس صدای تو باز نمیدارد...!

همین.



جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک عکس رسید از آن طرف دنیا، جایی که #عزیز هست..
دلم خواست کمی گریه کنم...
نمیدانم به خاطر انارهاست یا #عزیز
دلم خواست کمی در این حیاط کوچک قدم بزنم، نمیدانم به خاطر برگهای پاییزیست یا عزیز
دلم خواست کمی از اینجا پاییز را بو بکشم، نمیدام به خاطر گلدانهاست یا عزیز
دلم خواست کمی زخمها را مرهم بگذارم، نمیدانم به خاطر آن انار شکسته است یا عزیز
دلم خواست زیر باران انار دانه دانه کنم، گمانم به خاطر عزیز است
دلم خواست چند آه بلند بکشم، گمانم به خاطر آن شعر است
اصلا آن عکس خودش شعر است
خودش آه است
خودش مجنون است
خودش عزیز است...
دلم خواست کمی گریه کنم... همین!


شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بی همگان به سر شود

اصلا چی معنی میدهد همگان با آدم باشند؟! والا!



شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم میخواد برگردم به انار تو به توی دلم. 
ذوق کنم با یک حبه انار شیرین و دل خوش باشم به سرخی لبهای خدا که جای بوسه اش مانده به تنِ انارها...
همه آدمها که عاقل نیستند، بعضیها مثل من دیوانه اند، سوادشان قد پیدا کردن خدا از لابلای پرده های انار است. خدای انار را که پیدا کنند بستشان است، همان خدای انارها،  آسمان و زمین را هم آفریده است.
بعضی ها سوادشان و فهمشان اندازه ی این است که بفهمند انار خدا نیست ولی خدا میتواند از گوشه ی انار بچکد روی احساسشان وخدا را حس کنند.
دلم خدای انارها را می خواهد! خدای انارتو به توی دلم را...
خدای خدای خدای خدای خدای خودم را.
پ.ن:
خسته ام از
آرزوهای شعاری
زندگی استعاری
حرفهای استیجاری


جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


"شکوه در شِکوه نکردن است..."

بابا آهسته در گوشم گفت: "بسوز اما دود نکن."

و من چه سخت میسوزم،  دودهایم را حبس میکنم اما گاهی از لابلای خنده ها و استیکرهای صورتی ، می ریزند بیرون.

و من هی دودهایم را حبس میکنم، ولی دیگِ دلم آنقدرها بزرگ نشده که صدای فِس فِس آن به این زودی ها بلند نشود، هی دود میکنم و دودها را درونم قطعه قطعه میکنم،  می نشینم مقابل هر قطعه و با او کلی حرف می‌زنم. به اش میَگویم "آخر دود حسابی!! خجالت دارد! تو بلند شوی میشوی مصداق تف سربالا! بیا بنشین همین بغل و آرام باش!! به محض اینکه بلند شوی با سر می‌خوری  مغز کله ی خودم! بنشین و حرف نزن ."

اما دودها، هم سیاهند هم خیره سر!

تو میدانی این دودهای دلِ سوخته را، جانِ سوخته را، پدر سوخته را! چطور باید از بین برد؟!

***

یک شب تا صبح فکر کردم و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید نحوه ی سوختن را عوض کرد!! با این طرز سوختن الا و لابد باید دود کرد و لا غیر!

***

خب اشتباه می‌سوزی دختر بابا! کارت غلط است، مصداقهای سوختنت اشتباه است! با بد آتشی بازی می‌کنی خب!! راهت غلط است!

ببین 

 اگر تو درست سوختی و مثل شمع آب شدی، اصلا دودی به دنیای آدم وارد نمیشود که بنشینی عزا بگیری که حالا این دود سیاهِ چموش را چه کنی!

آن دل، آن تو، آن جان

خودش می سوزد و آب می‌شود و دود نمی‌کند. می سوزد و آب میشود و دود نمی‌کند. آب میشود و دود نمی‌کند· دود نمی‌کند....  تو آب شو، آنوقت دود نمی‌کنی دختر بابا.

***

شکوه در شِکوه نکردن است...



شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


حالا که نمیتوانم آدم خوبی باشم

سعی کنم

که آدم بدی نباشم!!!



چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


لاحول و لا قوه الا بالله و هو العلی العظیم....



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


از بی کسی به همه کس برس...



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


کوچه ها کم آورده اند از قدمهایم

خیابان ها به بزرگراه ختم شدند و بزرگراه به جاده...

جاده مرا به سفر میخواند

سفری از من به تو...

تمام جاده ها را خواهم آمد.



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو گم شده ایی یا من؟

من رفته ام یا تو؟

فقط انگار

دنیا ایستاده است... ایستاده است و من خودم را به بی خیالی زده ام، اما تا چند وقت طاقت بیاورم؟ وقتش را بگو... طاقتش با من...



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سکوت برای من، راحت ترین کار دنیاست

کافیست که لبهایم را بدوزم، روی لبهایت.



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یادت که می آید

یک به یک دردهای من روشن میشود...

آخر یک روز از پا می افتم.

جای اینکه یادت را بفرستی، خودت بیا.!

همین



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى‏ فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‏

(قالَ یَآ أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی................. إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ)

 

سوره شریف صافات آیه لطیف ۱۰۲

 

 

 

 

 



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تف بر بزرگی قابل دزدیدن...



جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin