مکتب خانه:

یاد مکتب خانه های قدیم بخیر!

ملا سر کلاس درس که می آمد یکی از بچه ها خودش را خیس میکرد، همیشه تَرکه ی درخت آلبالو بود یا انار نمی دانم! دم دستش بود.

همه می ترسیدند از ترکه و زهره شان می رفت. من اما نه! هم آرام بودم هم پشتوانه ی محکمی داشتم. خواهرم هم سرش را مدام بالا می گرفت، من اما سر به زیر بودم.

نمیترسیدم از فلک شدن، اما وقتی یکی از بچه ها فلک می شد تمام استخوان بودنم درد می گرفت... درد پوستی کجا، درد دوستی کجا.

من ملا را دوست داشتم، گاهی با ترکه می زد به بچه ها اما چیزهای خوبی یادمان می داد، فقط باید گوش می شدی سر کلاسش.

من از همان بچه گی در دنیای خودم زنده گی می کردم، اسمم را گذاشته بودم فرشته! و با همه ی وسایلم حرف می زدم حتی با ترکه ی ملا. یادم است یک بار که داشت یکی از بچه ها را فلک می کرد پسرک بلند شد و بنا کرد به دوویدن و ملای پیر هم به دنبالش... در حیاط تو در توی خانه های قدیمی یزدی می دویدند و همه ی بچه ها از شدت خنده سرخ شده بودند، من از شدت درد.

با ترکه ی ملا حرف می زدم، چشمهامو می بستم و دستم را جلو می آوردم بغل گوشهایم تیر می کشید، سر شانه هایم شل می شد، صدای ترکه می آمد که در هوا بالا می رفت چشمهایم را فشار میدادم به هم و دندانهایم را... و به ترکه می گفتم: یواش! جان فرشته خانومت یواش!! ترکه می آمد و می خورد به پوست دست بغل دستی ام... دردم می گرفت، چه دردی... درد دوستی کجا درد پوستی کجا.

نمی دانم ترکه بود که صدای من را می شنید یا ملا بود که به خاطر پدرم که پشتوانه ی من بود زیر سبیلی رد می کرد.

البته یادم نمی آید که ملا سبیل داشت! کلا همه را کوتاه می کرد یک تن پوش بلند تا نوک پایش می پوشید و خمیده خمیده راه می رفت دستهایش را هم گره می کرد پشتش و ترکه را در هوا تکان تکان می داد.یک چیزی هم همیشه روی سرش بود یادم نمی آید عمامه باشد یا از آن کلاه های کوچک بود یا دستمال پیچی بزرگ.

مکتب خانه هم صفایی داشت. اتاق همیشه نیمه تاریک بود، گوشه ی حیاط هم یک اتاق مخفی بود که همیشه بچه ها در موردش داستان سرایی می کردند. نمی دانم چرا همه از ملا می ترسیدند، جز من. من دوستش داشتم. من حتی ترکه اش را هم دوست داشتم. خیلی قشنگ بود نازک بود و وقتی در هوا تکانش می داد انگار تند تند رکوع و سجود می کرد، یک حالت ارتجاعی خیلی قشنگی داشت.

یک درخت بزرگ وسط حیاط بود که تنه ی خیلی پهنی داشت و سایه ای بزرگ. وقتهای استراحت که ملا ولمان می کرد بچه ها در حیاط مشغول بازی های کثیفی می شدند، چند نفر به شکار خرخاکی می رفتند، پسرک شیرین عقل کلاسمان دمپایی های بچه ها را لیس می زد و چند نفر هم با تیر کمان به جان گنجشکها می افتادند، من و خواهرم اما گوشه ی حیاط می نشستیم و فقط نگاه می کردیم، من به درخت و سایه اش او با حسرت به بچه ها.

کسی جرات نمی کرد با ما بازی کند! خوب ما بچه های یک رئیس بودیم، ما غریبه بودیم در یزد و همه این را می دانستند، همه می دانستند که مادر من باسواد است و دانشگاه رفته است و همه می دانستند که پدرم در اداره ی بیمه رئیس است. اما هیچ کدامشان نمی دانستند که از فضل پدر تو را چه حاصل؟

همیشه چند زن نمی دانم چه! در حیاط برای خودشان بالا و پایین می رفتند، کسی نمی دانست آنها کی هستند همسایه اند یا زنان ملا، بچه ها برایشان داستانها می نوشتند و قصه ها تعریف میکردند.

ملا آدم خوش قلبی بود، بچه ها را می زد، خوب تربیت آن دوره همین بود یا باید با کلام یاد می گرفتی یا چوب راه دیگری نبود، تقصیر ملای من چه بود؟

راستش دلم برای ملا تنگ شده، دلم برای ترکه تنگ شده، دلم برای آن دخترک لباس صورتی تنگ شده.

دخترک لباس صورتی که همیشه یک دامن و شلوار گشاد پایش بود، با آن موهای مرتبش و لبخندی که سیبِ صورتش را به دو نیم می کرد، انگار عمق نگاهش سایه انداخته روی دلم، آنچنان نگاه می کرد به ملا که انگار جان او را می بیند. نمی دانم پشتوانه ی او چه بود اما ملا او را هم نمی زد.

شاید پشتوانه ی او همان نگاهی بود که محو تماشایش می کرد، یا آن لبخندی که انگار سالها حرف را به یک باره نازل می کرد. همیشه دلم می خواست جای دخترک لباس صورتی بودم، با آن پوست گندمگون که بار همه ی آفتاب را به دوش میکشید، و آن تاج روی سرش که گل سفید داشت...

ملا نگاهش که تلاقی می کرد به دخترک، مهربانیِ پشت چشمهایش خیس می شد. دست نوازشش روی سر دخترک آرام می گرفت و من می فهمیدم که قلب ملا چقدر مهربان است. ملا حرف می شد و دخترک گوش، ملا درس می شد و دخترک دفتر، ملا حس می شد و دخترک شعر...

کاش آن دخترک لباس صورتی نامی داشت، نامی شاید همنامِ یاس.

-------------------

این خاطرات همه در دنیای من اتفاق افتاده است. دنیای خود خود خودم.

یاس حسینیه-٦:٥۳ ‎ب.ظ/۱۳٩۱/٢/٢٦




ماه چارده:

ماه که نزدیک چارده میشود
حالم عادیست
فقط کمی دلم مجنون میشود
کمی شبها بی قرارترم
و روزها دنبال گمشده ای می گردم
همه چپ چپ نگاهم می کنند
اما من همان نگاه سر بزیر همیشگی را دارم
برای خودم صبحانه نان و شعر درست می کنم
و عصرانه دو فنجان غزل می نوشم
در دفتر تلفنم دنبال کسی می گردم که
مرا بخواند
یا به کتابخانه می روم تا کتابی مرا بگیرد
شبها با اشک هایم صحبت می کنم
گاهی با شمس الدین* خلوت می کنم
با صدای هق هقم ترانه می سازم
و اگر محتسب اجازه دهد
چند زخمه به سه تارم می زنم

وقتی ماه نزدیک چارده می شود
حالم عادیست
فقط چندتا از دوستان با من قطع رابطه می کنند
شاید بخاطر میگرن های عصبی شان است
و یا حوصله
نوحه سرایی ندارند

وقتی ماه نزدیک چارده میشود
حالم عادیست
فقط مثل پرستوها کوچ می کنم
به دلم
انگشتر فیروزه ام را در می آورم
و عقیق دست می کنم
و منتظر می مانم
که کسی از کنج متروک محرابی
نام کوچک مرا صدا بزند.

------

*شمس الدین تنها رفیق دل من است که هیچوقت از ماه گرفتگی من خسته نمی شود. گمانم شما به او می گویید حافظ

پی نوشت: استادم قیصر، قیصر کاخهای دلم، هم شعری دارد با نام :"رفتار من عادی است"

یاس حسینیه-۱٢:۳٦ ‎ق.ظ/۱۳٩۱/٢/۱۸


گرفته دل:

 دلم گرفته پرستو

هیچ کس اینجا نیست

هیچ صدایی برایم

مثل  نغمه هایت نیست...

بیا و بساز برایم

یک ترانه  ی دیگر

که اینجا جز

درد و داغ و آه نیست

 

دلم گرفته پرستو

جای گلایه نیست

اینجا جز آنکه سر بگذاری

هیچ چاره نیست

 

دلم گرفته پرستو

بیا و اوجم ده

در دلم

هزار سوال بی جواب مانده

 

هی پرستو با توام برگرد

وقت کوچ عاشقانه نیست

یاس حسینیه-٩:٤٩ ‎ق.ظ/۱۳٩۱/٢/۱٦


دلگرفته:

دلت که میگیرد
همه ی بغض های آسمان را هم که نعره بزنی
توفیری ندارد
جنست آسمان است
تنها باید بگریی
تا دلت آرام شود...

یاس حسینیه-٦:٤٤ ‎ق.ظ/۱۳٩۱/٢/۱٤


مجنون:

دلم دیوانه است

نمی دانم

این ها چرا دست ها و پاهایم را زنجیر کرده اند...

یاس حسینیه-٥:٢٤ ‎ب.ظ/۱۳٩۱/٢/۱٠


حواس من:

کارهایم یادم می رود...

شنیده هایم را هم یادم می رود

دیده هایم را هم

حواسم به کارهایم نیست

به شنیده هایم نیست

به دیده هایم نیست،

حواسم پرت است به گوشه ای از جهان که کسی آنجا منتظرم است.

یاس حسینیه-۱:٤٩ ‎ب.ظ/۱۳٩۱/٢/٢


طوفان شده

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند...

سلام آسمان

هنوز که هنوز است تو نتوانستی بار این امانت را بدوش بگیری، و همچنان منِ دیوانه امانتدار خدایم.

--------------

طوفان شده و آسمان باز داغدار امانت خداست که لایقش نشد.

یاس حسینیه-۱۱:٥٩ ‎ق.ظ/۱۳٩۱/۱/٢٩




سلام خدا

بی بهانه ی فصل ها

           بهار می آید.

هر گاه که نام تو را

                      بر زبان می رانم.

                           یا مقلب القلوب و الابصار....

یاس حسینیه-٦:۱۳ ‎ق.ظ/۱۳٩۱/۱/۳




سوخته دل:

دل سوخته تر از من

           ... همان دل است که سوخته است.

یاس حسینیه-۱:۱٩ ‎ق.ظ/۱۳٩٠/۱٢/٢٤




آه:

آه...

آه می کشم

برای دلم

آه....

         آآآه....

یاس حسینیه-۱۱:٤۳ ‎ب.ظ/۱۳٩٠/۱٢/۱٥


حرف

چه حرف ها و نکته ها گذشت و تو نیامدی

            چه خاطره ها و فکرها رفت و تو نیامدی

                     چه اشک ها و داغ ها سوزاند و تو نیامدی

                                    چه حسرت ها و دریغ ها گفته شد و تو نیامدی

آمده بودی که رفتن را تجربه کنی

می دانم همیشه رفتن را دیده بودی و این بار می خواستی

                         خود... رفتن شوی

                                  دریغ شوی

                                  حسرت شوی

                                  داغ شوی

                                  اشک شوی

                                  فکر شوی

                                  خاطره شوی

                                  نکته شوی......

                                  ....................حرف شوی

                                                باشد! تو بُردی حرفٍ من.....

یاس حسینیه-۱:٤٧ ‎ب.ظ/۱۳٩٠/۱٢/٩


اناری که من:

سلام انار دل من

انار دلم،

         دلش ترک خوردن می خواهد.

         دلش رسیده شدن می خواهد.

انار که می رسد ترک می خورد

        مثل وقتی که تو می رسی و من ترک می خورم.....

                                                    می شکنم انگار

                                                                   دانه..... دانه.....

                                                                  و هر دانه قلبی سپید در دل دارد

میریزم روی زمین

   چند دانه ام

                  زیر پا له می شوند

  چند دانه ام

                 می افتد توی باغچه، زیر درخت ها

  و چند دانه ام

                را می خوری.

                                      همین.

یاس حسینیه-۱٢:۳٩ ‎ق.ظ/۱۳٩٠/۱٢/٤


گره ی کور تو:

گره خورده ام

    به ماندن

    به به یاد آوردن

    به به خاطر سپردن

گره خورده ام

    به پشت درخت ها

    به آزادگی

    به پرواز

گره خورده ام

   به دست هایم

   به پرسه زدن با قدم هایت

   به خیره شدن به نگاه هایت

گره خورده ام

   به کسی

           به آدمی

                   به تو

یاس حسینیه-۱۱:٠٠ ‎ق.ظ/۱۳٩٠/۱۱/٢۸


داستان پرواز

یک شب که ماه هنوز توی آسمون نیومده بود، پرنده به یاس

گفت: "می خوام فکر کنم که برای پریدن از سمت زمین به آسمون باید چکار کنم؟"

گفتم: "باید سبک باشی تا بتونی بپری، بار اضافه ممنوع. واسه همین دل بکن از من و بپر و برو."

گفت: " از تو دل بریدن؟ نه!! می خوام با تو بپرم."

گفتم: "من زمین گیر شدم، ریشه کردم تو خاک، نگاهم دوخته شده به زمین...."

گفت: "نگاهت رو بدوز به منو دستهات رو باز کن تا بپری"

گفتم: "تو برو، پابند من نشو."

گفت: "بذار فکر کنم، بذار"

گفتم: "جانِ من، جانِ من اگر پریدنی شدی و رفتی بهم بگو کجای آسمون لونه می کنی."

نگاهم کرد و گفت: " از آسمون همیشه به این صندلی توی پارک نگاه می کنم که تنها نشستی روش."

دستهای شاخه هامو گرفت و رفت بالا، بالای بلندترین شاخه ام ایستاد و بالهاش رو باز کرد و پرید و رفت....

داد زدم: " هر وقت از پریدن خسته شدی، شاخه های من هست برای استراحتت..."

بالای سرم چرخی زد و گفت: "پرنده وقتی در اوج است، مردنش زیباست."

و رفت.

یاس حسینیه-٩:۳٠ ‎ب.ظ/۱۳٩٠/۱۱/٢٥


دست دعا

دستهای من

بالهای دعای من هستند

آن را هم به تو می دهم.....

یاس حسینیه-۱٠:٥٥ ‎ب.ظ/۱۳٩٠/۱۱/٢٠


بوی تو و من

هوای اینجا

بوی تو را می دهد،

                 بوی تازه گی

هوای آنجا

بوی مرا می دهد،

                 بوی سوختن

                امان از این عشق

                                      می سوزاند و می می راند.

 

--- در جنگل، به نظاره ی آتش نشسته. 90/9/1

یاس حسینیه-۱۱:٥٤ ‎ب.ظ/۱۳٩٠/٩/۸