حسبی الله


گفتم که:
خدا لابلای دانه های تو به توی انارهاست.آیه به آیه اش، تفسیر طعم شیرین و ترش دانه های آب‌دار و قلب سفیدشان است.

اما تو گفتی: 
وای بر خدای تو! خدا در آیه های روشن کتاب هاست.

گفتم که:
نه! خدا در آیه های روشنِ کنار ماست! خدا در قفسه ها نیست!! خدا در قفسه ی سینه هاست. خدا در طعم انار و بوی گل های یاس و بابونه است، خدا در شعرها و در کلمه هاست، خدا در نگاه مهربان آدمهاست، خدا در دست‌‌های نوازش‌‌دار است، خدا در لابلای گلهای جانماز گلدوزی شده، خدا در لبخندها و خدا در اندوه و آه سینه هاست.

با دست به سینه ام کوبیدی و گفتی:
وای بر تو!!! چه میفهمی تو که: خدا کجاست؟! خدا در همین‌جاست که من می‌گویم! 

پشت میکنی ب من و می روی.... میگویم خدا لابلای کلمات و دستخط‌هاست؛ خدا در شعرها و توصیف‌هاست....
سری تکان می‌دهی و با غلیظ می گویی "در امان خودت باش!!"
می‌گویم "در امان خدا باش...“

من می‌روم
تو می‌روی
اما خدا همانجاست که هست. هم خدای من، هم خدای تو.



دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


(بدون عنوان) (پیش نویس)

من خدا را از لابلای صفحات کتابها پیدا نکردم

که حالا لابلای صفحات کتابها گمش کنم!!!



دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دیوارهای کاهگلی حیاط را خیس که میکند بوی خاک می پیچد توی رگهایم

و چه بویی خاطره انگیز تر از این؟

بویی که وقتی اولین بار دیدمت در وجودم پیچید، بوی خاک نم خورده بود و نور لطیفی و تو که چشمهایت مرا به مرز جنون می برد....

نمیدانم چند سال از آن اولین دیدار گذشته است و از بودن تو در من، نمیدانم

اما هر بار ک بوی خاک نم خورده میپیچد در مشامم همه ی بودنم به یاد تو می افتد و همه ام چشم می‌شود به جستجویت...

دلم تنگ توست...خیلی

بیا و مثل اولین روز مرا در وجودت بپیچان

دلم آغوش تو را می خواهد

من هنوز در یاد همان روز ازلم ، خدای من 

دلم برایت تنگ شده

به آغوش تو سخت محتاجم.



دوشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٥ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من در جهانی زندگی میکنم ک

تو

در آن نیستی!!



جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


صدای آرامش خواب

در این شبهای زمستانی

و

صدای برف که روی برف را بوسه میزند

و

صدای هیزم که در شومینه برای سرما لالایی میخواند

و

صدای گریه ی آن فشنگ مانده در تپانچه که اشک هایش میچکد

و

صدای ممتد و مرموز سوت قطار که از کنار کلبه ی چوبی می دود...

هیچکدام

مرا از فکر کردن به زنگ ناقوس صدای تو باز نمیدارد...!

همین.



جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یک عکس رسید از آن طرف دنیا، جایی که #عزیز هست..
دلم خواست کمی گریه کنم...
نمیدانم به خاطر انارهاست یا #عزیز
دلم خواست کمی در این حیاط کوچک قدم بزنم، نمیدانم به خاطر برگهای پاییزیست یا عزیز
دلم خواست کمی از اینجا پاییز را بو بکشم، نمیدام به خاطر گلدانهاست یا عزیز
دلم خواست کمی زخمها را مرهم بگذارم، نمیدانم به خاطر آن انار شکسته است یا عزیز
دلم خواست زیر باران انار دانه دانه کنم، گمانم به خاطر عزیز است
دلم خواست چند آه بلند بکشم، گمانم به خاطر آن شعر است
اصلا آن عکس خودش شعر است
خودش آه است
خودش مجنون است
خودش عزیز است...
دلم خواست کمی گریه کنم... همین!


شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بی همگان به سر شود

اصلا چی معنی میدهد همگان با آدم باشند؟! والا!



شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ |

حسبی الله


دلم میخواد برگردم به انار تو به توی دلم. 
ذوق کنم با یک حبه انار شیرین و دل خوش باشم به سرخی لبهای خدا که جای بوسه اش مانده به تنِ انارها...
همه آدمها که عاقل نیستند، بعضیها مثل من دیوانه اند، سوادشان قد پیدا کردن خدا از لابلای پرده های انار است. خدای انار را که پیدا کنند بستشان است، همان خدای انارها،  آسمان و زمین را هم آفریده است.
بعضی ها سوادشان و فهمشان اندازه ی این است که بفهمند انار خدا نیست ولی خدا میتواند از گوشه ی انار بچکد روی احساسشان وخدا را حس کنند.
دلم خدای انارها را می خواهد! خدای انارتو به توی دلم را...
خدای خدای خدای خدای خدای خودم را.
پ.ن:
خسته ام از
آرزوهای شعاری
زندگی استعاری
حرفهای استیجاری


جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


"شکوه در شِکوه نکردن است..."

بابا آهسته در گوشم گفت: "بسوز اما دود نکن."

و من چه سخت میسوزم،  دودهایم را حبس میکنم اما گاهی از لابلای خنده ها و استیکرهای صورتی ، می ریزند بیرون.

و من هی دودهایم را حبس میکنم، ولی دیگِ دلم آنقدرها بزرگ نشده که صدای فِس فِس آن به این زودی ها بلند نشود، هی دود میکنم و دودها را درونم قطعه قطعه میکنم،  می نشینم مقابل هر قطعه و با او کلی حرف می‌زنم. به اش میَگویم "آخر دود حسابی!! خجالت دارد! تو بلند شوی میشوی مصداق تف سربالا! بیا بنشین همین بغل و آرام باش!! به محض اینکه بلند شوی با سر می‌خوری  مغز کله ی خودم! بنشین و حرف نزن ."

اما دودها، هم سیاهند هم خیره سر!

تو میدانی این دودهای دلِ سوخته را، جانِ سوخته را، پدر سوخته را! چطور باید از بین برد؟!

***

یک شب تا صبح فکر کردم و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید نحوه ی سوختن را عوض کرد!! با این طرز سوختن الا و لابد باید دود کرد و لا غیر!

***

خب اشتباه می‌سوزی دختر بابا! کارت غلط است، مصداقهای سوختنت اشتباه است! با بد آتشی بازی می‌کنی خب!! راهت غلط است!

ببین 

 اگر تو درست سوختی و مثل شمع آب شدی، اصلا دودی به دنیای آدم وارد نمیشود که بنشینی عزا بگیری که حالا این دود سیاهِ چموش را چه کنی!

آن دل، آن تو، آن جان

خودش می سوزد و آب می‌شود و دود نمی‌کند. می سوزد و آب میشود و دود نمی‌کند. آب میشود و دود نمی‌کند· دود نمی‌کند....  تو آب شو، آنوقت دود نمی‌کنی دختر بابا.

***

شکوه در شِکوه نکردن است...



شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


حالا که نمیتوانم آدم خوبی باشم

سعی کنم

که آدم بدی نباشم!!!



چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


لاحول و لا قوه الا بالله و هو العلی العظیم....



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


از بی کسی به همه کس برس...



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ |

حسبی الله


کوچه ها کم آورده اند از قدمهایم

خیابان ها به بزرگراه ختم شدند و بزرگراه به جاده...

جاده مرا به سفر میخواند

سفری از من به تو...

تمام جاده ها را خواهم آمد.



شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تو گم شده ایی یا من؟

من رفته ام یا تو؟

فقط انگار

دنیا ایستاده است... ایستاده است و من خودم را به بی خیالی زده ام، اما تا چند وقت طاقت بیاورم؟ وقتش را بگو... طاقتش با من...



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ |

حسبی الله


سکوت برای من، راحت ترین کار دنیاست

کافیست که لبهایم را بدوزم، روی لبهایت.



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یادت که می آید

یک به یک دردهای من روشن میشود...

آخر یک روز از پا می افتم.

جای اینکه یادت را بفرستی، خودت بیا.!

همین



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى‏ فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‏

(قالَ یَآ أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی................. إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ)

 

سوره شریف صافات آیه لطیف ۱۰۲

 

 

 

 

 



جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تف بر بزرگی قابل دزدیدن...



جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


یه چیزهایی رو نمیشه تغییر داد، خدا سرشته.

 

مثل سکوت کردن و حرف نزدن. مثل اینکه همه جای عالم تو آدم بده باشی، مثل اینکه هر چقدر دور و برت شلوغ و پلوغ باشه بازم تنها باشی، مثل اینکه چشمات چه رنگیه...

آدمها دلشون میخواد سرشت های خدا رو تغییر بدن، یه چیزایی رو یه جورایی میشه تغییر داد. مثلا لنز رنگی بزاری یا بری گونه بکاری و ابروهات رو بکشی.... ولی یه چیزهایی رو هر چی هم دست و پا بزنی همونه که هست، تغییر نمیکنه. نه عمل جراحی نه به بقول ملا نراقی سم زدن و دفع ضرر کردن!

حالا من که نمیگم دفع ضرر کردن... من میگم باید به این سرشت ها خو گرفت، نباید رنج برد.

ساکت بودن مهمترینشه.

خانم جان ساکت باش!!! هیسس کی گفته به تو که حرف بزنی؟ کی گفته اصلا به کسی بگی که توی دلت چه خبره؟؟؟ 

 

سر به زیر ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد... -.از قیصر-



یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قلب مرا چه نیکو

شکستی پیچک...

مثل قوری مادر بزرگ بندش زدم که چکه نکند.



شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


میگویند که "تو" این شب‌ها
به خستگیِ خسته دلان و آشفتگیِ آشفته حالان و  بی‌شانه‌گیِ بی پناهان و انتهای آرزوی آرزومندان نزدیک‌تری.
من که روزهایم هم شب است!!
- بس که چشم‌هایم را به روی حقیقتِ خود بسته‌ام.-
لطفی کن و یا مرحمتی کن،
و
من را
خسته و آشفته و بی پناه ببین، 
من را بی شانه و بی نشانه ببین،
من را تنهاتر از همیشه و غمگین تر از صمیمیت بین گلبرگ‌ها ببین!
من را
آرزومندِ خود ببین و بیا!
بیا
میخواهم همنشین کسی باشم که با من است، کسی که نه مثل گلبرگ های تو به توی گل، از خویشتنِ خویشم جدا باشد.
کسی که در من باشد و در همه حال با من.
چه حقیقتی بالاتر از تنهایی من است وقتی که تو نباشی؟!
همین.


جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ |

حسبی الله


ماه رمضان است

میگویند که "تو" شب‌ها

به خستگیِ خسته دلان و آشفتگیِ آشفته حالان و  پناهگاهِ بی پناهان و انتهای آرزوی آرزومندان نزدیک‌تری.

من که روزهایم هم شب است!!

بس که چشم‌های را به روی حقیقت خود بسته‌ام.

لطفی کن، مرحمتی کن، و من را

خسته و آشفته و بی پناه ببین، من را آرزومند خود ببین و بیا!

همین.



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ |

حسبی الله


دلتنگی های شاعرانه

اگر نام ”تو“ در آن نباشد

به هیچ نمی ارزد!



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ |

حسبی الله


قرچ
یک دسته موی بلند قهوه ایی از لای انگشت‌هایم سُر می‌خورد زمین.
قرچ
دسته ی دوم
قرچ
سرم را می آورم بالا و توی آینه را نگاه میکنم، چهره ی غمزده ی زنانه ام کمی خیس شده است.
سرم را تکان می‌دهم کمی موهایم بالا و پایین است، اصلا حالا که تو نیستی که دست لای موهای خرمایی بلندم بکنی و نازشان کنی، این موها را می خواهم چکار؟
قرچ
وقتهایی که احساس تنهایی و خستگی میکنم، وقتهایی که غمگینم و دلم از دست حرفهای مردم می‌گیرد، فقط همین راه را بلدم!
قرچ
یادته همیشه میگفتی : "دخترو، دلت که گرفت بشین سر سجاده."
من که مثل تو نیستم!! من زنم!! زن!! حساس و لطیفم....
آه ... کدام لطافت؟!!
تو که رفتی لطافتم هم رفت، صدایم خش گرفت، خشن هم شد. دستهایی که تو می‌گرفتیشان و نوازشش می‌کردی و می‌گفتی:  "وای چه دستهای نازی ..." دستهایی که بوسه گاه لبهای گرم تو بود، این روزها چقدر کرخت شده اند.
قرچ
یادته می‌گفتی: "دست از دست‌های تو نمیشه برداشت؟" میگفتی: "دستت رو مشت کن" و مشتم را در دستت جا میدادی و می‌گفتی: "الان مال من شدی، مشتت توی مشتم جا شد !" 
الان من مال هیچ کجای دنیا نیستم.
 قرچ
یادته آخرین باری که دیدمت عینک دودیت را در نیاوردی تا خستگی چشمهایت را نبینم؟ تا نفهمم که چشمهایت از شدت بی‌خوابی سرخ شده، حتی زیاد هم  شانه به شانه ی هم راه نرفتیم بس که خسته بودی، همان نیم ساعت را نشستیم روی چمن های نزدیک محل رفتنت.
قرچ
حتی برای خداحافظی نشد جلوی آن همه چشم بغلت کنم و سرم را روی سینه ات بگذارم. فقط با هم دست دادیم و تو خیلی ساده با لبخند گفتی: "خداحافظ دخترو " و رفتی.
ولی من که نتوانستم دل بکنم از تو، دنبالت راه افتادم اما بین جمعیت گم شدی.
قرچ
اصلا دلم برای صدای محزون روضه خواندنت تنگ شده، تو که دلت میگرفت می نشستی یک گوشه، چفیه ت که از کربلا برایت آورده بودم را می انداختی سرت و روضه میخواندی، روضه ی مادر...و چه حسرتی داشتی که کربلا نرفتی
قرچ 
حالا من مانده ام و همان چفیه ی کربلایی، و چند صدای کوتاه روضه خوانی ات
و حرف های آدمهای اطرافم...
من مانده ام و بی تویی
نه که نباشی! لمس دستهایت نیست و گرمای آغوشت و گرنه یادت و خاطره ات که همیشه هست!
اما می دانی...
قرچ
این روزها مجبورم دستهای لطیفم را بسپارم به دستگاه توی کارگاه، این روزها مجبورم بروم دنبال کارهای مردانه، مجبورم برای گذران زندگی کارهای مردانه کنم.
تو که نیستی، زنهای همسایه می‌پرسند
چقدر پول خون تو را گرفتیم...
قرچ


یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


شمس الدین جانم اینو میگه:

ازمن اکنون طمع صبر ودل و هوش مدار       کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد



یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


بی زار.... بد است!



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


صدای چرخ خیاطی را دوست دارم

یاد مادر سیدحسن می افتم. یادم هست وقتی در مورد چرخ خیاطی ام نوشتم، سید حسن دلتنگ مادرش شد. دلم برای چرخ خیاطی تنگ شده، دلم برای مادر سید حسن تنگ شده، دلم تنگ شده.... تنگ



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ |

حسبی الله


چقدر حرفهای ناگفته مانده

از آدمهای بی دنباله بیزارم!!!

بی زارم

از آدمهای بی دنباله!!

 

اَه!!!

چقدر بی زارم.... 

 

 

پ.ن: ....... دلم برای زار زدن تنگ شده......



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تب کرده ام دوباره

بی خیال دنیا!

حتی بی خیال تو!!!

بی خیالی بد خیالیه....

همین.



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


می گوید: همان جمعیت اوباش بهترت بودندتا این یکه زاهدِ تسبیح چرخان که سر از دین و علم در نمی آورد! برو پی کارت!!!



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ |

حسبی الله


خدا رحمتش کنه...

طعم حلوا میدهم.



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


خدیجه - که سلام خدا و همه ی فرشته ها بر او -

مسجد بنا کرد، در قلب همسرش.

پیامبر در قلبش بارها خدای را سجده کرد، بخاطر آفرینش خدیجه.



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


اینجا مشهد است

اما

من شهید نمی‌شوم...



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


تو می روی

و من خون دل می خورم...

همه

می‌گویند مریضَم

دکترها اسمش را گذاشته اند

زخم معده!!

 

اما من و تو میدانیم این زخم دل، از خون دل خوردن است.



پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ |

حسبی الله


مرا منع نکن از زیستن

که جز در لابلای خطوط قلمها

نتوان زیست...



پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ |

حسبی الله


تا به کی

چون قدیسه ایی منزوی

درعمق محرابی متروک

تو را بخوانم

و

تو دریغ شوی...



پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ |

حسبی الله


من انزوای محراب متروکم
را
ترک نمی‌کنم
عمارت نشینی کار گنجشکهاست.


یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ |

حسبی الله


از تو دست نیافتنی تر، خود تویی.



چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ |

حسبی الله


کسی که از تنهایی من نکبت و نا امیدی را میفهمد، لابد از تنهایی اش لذت نمیبرد!

 

تنهایی من نکبت نیست

قیصر کاخم مرده، اما شعرهایش تا همیشه زنده خواهند ماند.

ندیمی ندارم اما خداوند فرشتگانش را به مدد میفرستد

همدم و مونسم جنسشان جنس نیست، بلکه روحیست متعالی که مرا با خود تا آسمان میبرد

دلخوشم به چند گل که هر کدامشان به نام یک افق در دلم خانه دارند

کاخ دلم خاک گرفته، چه بهتر! که دل نبندم به چلچراغهایش

کتابهایم ورق ورق شده بس خوانده امشان!

کنج اتاق در بسته ام -که کسی را در آن راه نمیدهم- .دائم ذکر میگویم 

من ازین کاخ خواهم رفت

روزی خواهم رفت

و خرسندم که بعد ازین تنهایی به وصال خواهم رسید.

 

 

تو هم بدان که

تنهایی من نکبت نیست، من این تنهایی را دوست دارم.

بهتر است که هم را قضاوت نکنیم.

 

یا رفیق من لا رفیق له

یا مونس من لا مونس له

یا انیس من لا انیس له

 

پ.ن: خوب نیست نویسنده سنجاق شود به نوشته اش، هرکس دنیایی دارد برای خودش است و خودش، هم را در دنیایی که دوست داریم هل ندهیم! اگر کسی را دوست داریم در دنیای خودش قبولش کنیم.  همین.



چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ |

حسبی الله


 پیله‌ی تنهایی من
با شکوه‌ترین کاخ عالم است
کاخی فاخر و بزرگ ساخته شده از گل‌های زعفران و یاس و اقاقیا.
کاخی خاک گرفته
نه ندیمی در کاخ است
نه همدمی و نه همراهی
دور تا دور کاخ را حصاری بی نهایت پوشانده
قیصر کاخ مُرده
کتاب‌های کاخ ورق ورق شده
و من
در کنج اتاقی در بسته
دل خوش به چند شاخه گلی هستم که
هنوز باد آنها را نبرده است
و
مدام با خودم ذکر می‌گویم
من از این کاخ خواهم رفت...
من از این کاخ خواهم رفت...
من از این کاخ خواهم رفت...


چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ |


Design By : Night Skin